کمال‌گرام

متمایل به کمال

۱۹۷ مطلب با موضوع «سبک شعر :: غزل» ثبت شده است

نور آمد و پر کرد دل تیره‌ی شب را

نور آمد و پُر کرد دلِ تیره‌ی شب را
تا مژده دهد، آمدنِ شاه عرب را

تقویم ورق خورد و خدا خواست که با تو
خوش‌عطر کند، سیزدهِ ماه رجب را

پیشِ قدمِ روشنِ تو عقل به پا خواست
باشد که به جای آورد این‌گونه ادب را

دیوار ترک خورد، نه، انگار که کعبه
شاعر شد و وا کرد به توصیفِ تو لب را

تو آمدی از عرش که شب‌ها بنشانی
بر خوانِ یتیمان جهان، نان و رطب را

با آمدنت خاک پر از شور و شعف شد
تو دُر شدی و خانه‌ی توحید صدف شد

تنهایی ژرفی‌ست، حیاتی که تو داری
اندوه شگرفی‌ست، مماتی که تو داری

با خطبه‌ی تو راهِ حقیقت شده روشن
نورند سراسر کلماتی که تو داری

پیداست که از پا نتوان تیرکشیدن
جز در دلِ حالات صلاتی که تو داری

میزان تویی ای عدل که در دفترِ تاریخ
جز حق ننوشته‌ست دواتی که تو داری

ماییم و تمنایی از آن سفره‌ی لطفت
آن نانِ جوین، نان بیاتی که تو داری

هرگز نهراسیم ز طوفانِ حوادث
در عرشه‌ی کَشتیِ نجاتی که تو داری

تو غایتی از چشمه‌ی جوشان حیاتی
آیینه‌ی سیمای قتیل‌العبراتی
«قاسم بای»

امیرالمؤمنین (ع)

قاسم بای

نور آمد و پر کرد دل تیره‌ی شب را

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!

وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!
خدا کند که بمیرم، وطن‌فروش نباشم!
 
خدا کند که بیافتد سرم به دامن میهن
ولی به وقت خطر، بار روی دوش نباشم
 
مگر نه ریشه‌ی ما می‌رسد به شوکت دریا؟
چرا بمانم و چون موج در خروش نباشم؟!
 
چو مرگ می‌برد آخر به هر طریق تنم را
چرا چرا چو شهیدانِ لاله‌پوش نباشم؟
 
منیم جانیم سنه قوربان ده آی گوزل ایران!
به غیر از این چه بگویم اگر خموش نباشم؟!

«لیلا حسین‌نیا»

ایران

لیلا حسین‌نیا

وطن

وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!

وطن‌فروش

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به لبخندی نشاط از قلب غم پل می‌زند بیرون

به لبخندی، نشاط از قلبِ غم پل می‌زند بیرون
که از مرادب گاهی شاخه‌ای گل می‌زند بیرون

هزاری هم که با جلد حیا خود را بپوشانی
شرابی هست در قرآن که قل‌قل می‌زند بیرون

جلو باید کشید انگار شب را ساعتی در روز
همین که از پرِ شالِ تو کاکل می‌زند بیرون

همیشه دکمه‌ی بالایی پیراهنت باز است
همیشه عشق از مرز تحمل می‌زند بیرون

صدای نازنینت می‌وزد از بین لب‌هایت
کجا از لای گل این‌قَدْر بلبل می‌زند بیرون؟

به تو وابسته‌بودن این‌چنین دیوانه‌ام کرده
که آدم با تعلق از تعقل می‌زد بیرون

به توصیف تو می‌بندم دهانم را، تماشا کن
چطور از دفتر بسته تغزل می‌زند بیرون

نلرزان شانه‌ات را، باده را بیرون نریز از جام
تو آن شهری که گَنجَش با تزلزل می‌زند بیرون

تو آن شهر پر از گَنجی که هر شب سوی تو از من
چه‌ها چنگیز با قصد چپاول می‌زند بیرون

تویی مجموعه‌ی آمال و امیالی که با غیرش
مدام از جسم و روح من تمایل می‌زند بیرون

نمی‌دانی چه از خود بی‌خودم، وقتی خودت هستی
چقدر از سادگی‌هایت تجمل می‌زند بیرون

تو را از من جدا کردند، زخم کهنه‌ام! اما
هنوز از خاک تهران، خونِ کابل می‌زند بیرون

برای دیدنت در چشم، بینش نیست، از این رو
دلم می‌آید از این پنجره زل می‌زند بیرون

برایت آن‌قدر شعر نخوانده در دهان دارم
که بعد از مرگ از گورم گلایل می‌زند بیرون

همیشه خواستم دیوانه توصیفت کنم ای عشق
ولی از شعر من این واژه‌ی خل می‌زند بیرون

«محمد زارعی»

به لبخندی نشاط از قلب غم پل می‌زند بیرون

تعلق

محمد زارعی

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از دور شکل هم‌دم رویاییِ همیم

از دور شکل هم‌دم رویاییِ همیم
یک مشت آدمیم که تنهاییِ همیم

آرایش ریا و تعارف گرفته‌ایم
شکلِ اتاق‌های پذیراییِ همیم

ما عاشقانه نامه نوشتیم و در پی
ایرادهای جزئی املاییِ همیم

بی‌اعتنا به زخم عمیقی که می‌کشد
جراح رنج‌های سرِپاییِ همیم

خون است در پیاله‌ی دل‌هایمان ولی
سرمست‌های منکر گیراییِ همیم

با ذره‌بین عشق به هم خیره می‌شویم
خورشیدهای شهر مقوایی همیم

ما آدمیم، محرمِ اصرارِ عالمیم
یا خوشه‌چینِ خرمنِ رسواییِ همیم؟

«آناهیتا آقابیگی»

آناهیتا آقابیگی

از دور شکل هم‌دم رویاییِ همیم

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش، نگران شد

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش، نگران شد
دل‌شوره‌ی ما بود، دل آرام جهان شد

در اوّل آسایش‌مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمردادن‌مان بود، خزان شد

زخمی به گِلِ کهنه‌ی ما کاشت خداوند
این‌جا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آن‌گاه همان زخم، همان کوره‌ی کوچک
شد قلّه‌ی یک آه، مسیر فوران شد

با ما که نمک‌گیرِ غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه‌ها کرد و چنان شد

ما حسرت دل‌تنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگْرفت
گفتم بِسِتان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم، رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گُلِ سر
رفت و همه‌ی دلخوشی‌ام یک چمدان شد

با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حالِ دگران شد
«حامد عسکری»

حامد عسکری

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش نگران شد

زلیخا

سعید یوسف‌نیا

۰۸ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گرچه در سایه‌ی زلف تو پریشان هستیم

گرچه در سایه‌ی زلف تو پریشان هستیم
ما برآن عهد که بودیم کماکان هستیم

ما نه‌تنها به نسیم سحری گُل شده‌ایم
که شکوفاتر از آن در شبِ طوفان هستیم

مهر اگر می‌بُری و چند صباحی دوریم
منتظر باش که باز اول آبان هستیم

یوسف راه تو، فرهاد تو، مجنون توایم
گو به چاه آی و به کوه آی و بیابان، هستیم

تا به میقات شهیدان تو راهی ببریم
همچنان در صف جامانده‌ی یاران هستیم

ما که گرم از نفس روشن تابستانیم
حال در سردی شب‌های زمستان هستیم
«مصطفی محدثی خراسانی»

مصطفی محدثی خراسانی

وفاداری

گرچه در سایه‌ی زلف تو پریشان هستیم

۰۸ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مثل هر قصه که تأویل خودش را دارد

مثل هر قصه که تأویل خودش را دارد
این غزل شیوه‌ی تحلیل خودش را دارد

راه مطرح‌شدن و شهره‌شدن بسیار است
هرکسی شیوه‌ی تحمیل خودش را دارد

شب دریاچه اگر بستر آرامش قوست
برکه هم فوج حواصیل خودش را دارد

آن چراغی که به خانه‌ست روا روشن کن
مسجد شهر که قندیل خودش را دارد

هردم آهنگ دگر می‌زند انجیل و زبور
مُصحفِ ماست که ترتیل خودش را دارد

عالمی گو سپه ابرهه باشد، غم نیست
کعبه سجیل و ابابیل خودش را دارد

شعر، این گستره‌ی عرشیِ رازآلوده
آسمانی‌ست که جبرییل خودش را دارد

عشق متنی‌ست که پرحاشیه‌تر از او نیست
گرچه هر قصه اباطیل خودش را دارد

عمر ما در شب یلدایی زلف تو گذشت
عشق ما و تو که تفسیل خودش را دارد

عید ما دل‌شدگان لحظه‌ی دیدار شماست
سال ما ساعت تحویل خودش را دارد
«محمدعلی مجاهدی»

امام زمان (عج)

مثل هر قصه که تأویل خودش را دارد

محمدعلی مجاهدی

۰۸ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بَدمست به هم

هر یک ابروی تو کافی‌ست پِیِ کُشتن من
چه کنم با دو کمان‌دار که پیوست به هم؟

شیخِ پیمانه‌شکن، توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کارِ مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم
«وصال شیرازی»

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم

وصال شیرازی

چَشمانِ تو را غباری از خواب گرفت

۰۵ فروردين ۰۳ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

دو چشم مست تو، خوش می‌کشند ناز از هم

دو چشم مست تو، خوش می‌کشند ناز از هم
نمی‌کنند دو بَدمست، احتراز از هم

شدی به خواب و به هم ریخت خِیلِ مُژْگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم

کس از زبان تو، با ما سخن نمی‌گوید
چه نکته‌ایست که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
ز سوز سینه‌ی من، پرده‌های ساز از هم

به باغ، سرو و صنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند ز پستی، دو سر فراز از هم

پری‌رُخان چو گرفتار و درهمم خواهند
گره زنند به زلف و کنند باز از هم

تو در نماز جماعت مرو که می‌ترسم
کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم

دلم به زلف تو، مانند صَعوه می‌ماند
که‌اش به خشم بگیرند دو شاه‌باز از هم

تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان
به هیچ وجه، نگشتیم بی‌نیاز از هم
«شاطرعباس صبوحی»

دو چشم مست تو خوش می‌کشند ناز از هم

شاطرعباس صبوحی

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

۰۵ فروردين ۰۳ ، ۰۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

روزی که از اندوه تابستانیم مستانه برخیزم

روزی که از اندوه تابستانیم مستانه برخیزم
رویای یک روز بهاری می‌شود کابوس پاییزم

یک تکه ابرم تشنه‌ی باریدن اما رفته‌ام بر باد
بارانی از برگ درختانم که بی‌مقصود می‌ریزم

بی‌چاره‌ای در انتظار روح مولانای مجذوبم
آواره‌ای در جست‌وجوی رد پای شمس تبریزم

تا چشم جادوی تو جانم را تهی از خودپرستی کرد
با حیرتی ناگفتنی از هرچه هست و نیست لبریزم

از عقل وَهْم‌اندیش ترساندی مرا، اکنون که مجنونم
از وحشت دیوانگی بر دامنت باید بیاویزم

راز رهایی، جنگ با خویش است و جان‌دربُردن از تقدیر
از زندگی سرشارم و عمری‌ست با مرگم گلاویزم

تنها پناهم در هجوم بی‌پناهی درد زیبایی‌ست
در گوشه‌ی دنجی نشسته‌م با غزل‌های غم‌انگیزم
«سعید یوسف‌نیا»

سعید یوسف‌نیا

۰۴ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌