کمال‌گرام

متمایل به کمال

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سعید یوسف‌نیا» ثبت شده است

مترس ای دشتِ بی‌باران، گلستان می‌شوی یک روز

مترس ای دشتِ بی‌باران، گلستان می‌شوی یک روز
بخند ای ابر سرگردان که باران می‌شوی یک روزی

تو هم ای خوشه‌ی گندم که می‌لرزی در این سرما
تنور مِهر روشن می‌شود، نان می‌شوی یک روز

ببین ایثار چاهی را که از خود می‌رود تا آب
تو هم ای چشمه! دستِ شسته از جان می‌شوی یک روز

جهان هر چند تاریک است، ایمان با تو می‌گوید
چرا می‌ترسی از شب؟ نورباران می‌شوی یک روز

درونِ خویش ماندی، گم شدی، دیوانگی این است
که بیرون از خودت ای دیو، انسان می‌شوی یک روز

اگر مِهر خدا را مُهر کردی بر دلت، آن‌گاه
رها از مکر اهریمن، سلیمان می‌شوی یک روز
«سعید یوسف‌نیا»

سعید یوسف‌نیا

مترس ای دشتِ بی‌باران گلستان می‌شوی یک روز

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش، نگران شد

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش، نگران شد
دل‌شوره‌ی ما بود، دل آرام جهان شد

در اوّل آسایش‌مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمردادن‌مان بود، خزان شد

زخمی به گِلِ کهنه‌ی ما کاشت خداوند
این‌جا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آن‌گاه همان زخم، همان کوره‌ی کوچک
شد قلّه‌ی یک آه، مسیر فوران شد

با ما که نمک‌گیرِ غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه‌ها کرد و چنان شد

ما حسرت دل‌تنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگْرفت
گفتم بِسِتان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم، رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گُلِ سر
رفت و همه‌ی دلخوشی‌ام یک چمدان شد

با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حالِ دگران شد
«حامد عسکری»

حامد عسکری

رفت و غزلم چشم‌به‌راهش نگران شد

زلیخا

سعید یوسف‌نیا

۰۸ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

روزی که از اندوه تابستانیم مستانه برخیزم

روزی که از اندوه تابستانیم مستانه برخیزم
رویای یک روز بهاری می‌شود کابوس پاییزم

یک تکه ابرم تشنه‌ی باریدن اما رفته‌ام بر باد
بارانی از برگ درختانم که بی‌مقصود می‌ریزم

بی‌چاره‌ای در انتظار روح مولانای مجذوبم
آواره‌ای در جست‌وجوی رد پای شمس تبریزم

تا چشم جادوی تو جانم را تهی از خودپرستی کرد
با حیرتی ناگفتنی از هرچه هست و نیست لبریزم

از عقل وَهْم‌اندیش ترساندی مرا، اکنون که مجنونم
از وحشت دیوانگی بر دامنت باید بیاویزم

راز رهایی، جنگ با خویش است و جان‌دربُردن از تقدیر
از زندگی سرشارم و عمری‌ست با مرگم گلاویزم

تنها پناهم در هجوم بی‌پناهی درد زیبایی‌ست
در گوشه‌ی دنجی نشسته‌م با غزل‌های غم‌انگیزم
«سعید یوسف‌نیا»

سعید یوسف‌نیا

۰۴ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌