به لبخندی، نشاط از قلبِ غم پل می‌زند بیرون
که از مرادب گاهی شاخه‌ای گل می‌زند بیرون

هزاری هم که با جلد حیا خود را بپوشانی
شرابی هست در قرآن که قل‌قل می‌زند بیرون

جلو باید کشید انگار شب را ساعتی در روز
همین که از پرِ شالِ تو کاکل می‌زند بیرون

همیشه دکمه‌ی بالایی پیراهنت باز است
همیشه عشق از مرز تحمل می‌زند بیرون

صدای نازنینت می‌وزد از بین لب‌هایت
کجا از لای گل این‌قَدْر بلبل می‌زند بیرون؟

به تو وابسته‌بودن این‌چنین دیوانه‌ام کرده
که آدم با تعلق از تعقل می‌زد بیرون

به توصیف تو می‌بندم دهانم را، تماشا کن
چطور از دفتر بسته تغزل می‌زند بیرون

نلرزان شانه‌ات را، باده را بیرون نریز از جام
تو آن شهری که گَنجَش با تزلزل می‌زند بیرون

تو آن شهر پر از گَنجی که هر شب سوی تو از من
چه‌ها چنگیز با قصد چپاول می‌زند بیرون

تویی مجموعه‌ی آمال و امیالی که با غیرش
مدام از جسم و روح من تمایل می‌زند بیرون

نمی‌دانی چه از خود بی‌خودم، وقتی خودت هستی
چقدر از سادگی‌هایت تجمل می‌زند بیرون

تو را از من جدا کردند، زخم کهنه‌ام! اما
هنوز از خاک تهران، خونِ کابل می‌زند بیرون

برای دیدنت در چشم، بینش نیست، از این رو
دلم می‌آید از این پنجره زل می‌زند بیرون

برایت آن‌قدر شعر نخوانده در دهان دارم
که بعد از مرگ از گورم گلایل می‌زند بیرون

همیشه خواستم دیوانه توصیفت کنم ای عشق
ولی از شعر من این واژه‌ی خل می‌زند بیرون

«محمد زارعی»