روزی که از اندوه تابستانیم مستانه برخیزم
رویای یک روز بهاری میشود کابوس پاییزم
یک تکه ابرم تشنهی باریدن اما رفتهام بر باد
بارانی از برگ درختانم که بیمقصود میریزم
بیچارهای در انتظار روح مولانای مجذوبم
آوارهای در جستوجوی رد پای شمس تبریزم
تا چشم جادوی تو جانم را تهی از خودپرستی کرد
با حیرتی ناگفتنی از هرچه هست و نیست لبریزم
از عقل وَهْماندیش ترساندی مرا، اکنون که مجنونم
از وحشت دیوانگی بر دامنت باید بیاویزم
راز رهایی، جنگ با خویش است و جاندربُردن از تقدیر
از زندگی سرشارم و عمریست با مرگم گلاویزم
تنها پناهم در هجوم بیپناهی درد زیباییست
در گوشهی دنجی نشستهم با غزلهای غمانگیزم
«سعید یوسفنیا»