کمال‌گرام

متمایل به کمال

۱۹۷ مطلب با موضوع «سبک شعر :: غزل» ثبت شده است

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن
آری، به آهِ گاه‌به‌گاهی بسنده کن 

دردِ دلِ تو را چه کسی گوش می‌کند؟
ای در جهان غریب! به چاهی بسنده کن

دستت به گیسوانِ رهایش نمی‌رسد
از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

سرمستیِ صواب اگر کارساز نیست
گاهی به آهِ بعدِ گناهی بسنده کن

اهلِ نظر، نگاه به دنیا نمی‌کنند
تنها به یادِ چشمِ سیاهی بسنده کن
«سجاد سامانی»
 

سجاد سامانی

یارای گریه نیست به آهی بسنده کن

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به رَغْمِ سربه‌هوابودنم زمین‌گیرم

به رَغْمِ سربه‌هوابودنم زمین‌گیرم
به سر هوای تو را دارم، از زمین سیرم

دلم شبیهِ درخت، آن‌چنان پر از مهر است
که سایه از سرِ هیزم‌شکن نمی‌گیرم

که‌ام؟ مبارزِ سُستی که در میانه‌ی جنگ
به دستِ دشمنم افتاده است شمشیرم

به چاره‌سازیِ من اعتنا مکن، من نیز
یکی از آن همه بازی‌چه‌های تقدیرم

بهار، بی‌تو رسیده‌ست و من چو مُشتی برف
اگرچه فصل شکوفایی است، می‌میرم
«سجاد سامانی»

به رَغْمِ سربه‌هوابودنم زمین‌گیرم

سجاد سامانی

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟

با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟
ای وفادارِ رقیبان، بی‌وفایی بیش از این؟

گرم احساسِ منی، سرگرمِ یادِ دیگران
من کجا از وصلْ خشنودم، جدایی بیش از این؟

موجی و بر تکه‌سنگی خُرد، سیلی می‌زنی
با به‌خاک‌افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟

زاهدِ دل‌سنگ را از گوشه‌ی محرابِ خود
ساکن‌ مِی‌خانه کردی، دل‌ربایی بیش از این؟

پیش از این زنجیر، صدها غم به پایم بسته بود
حال، تنها بنده‌ی عشم، رهایی بیش از این؟
«سجاد سامانی»
 

با منِ دردآشنا ناآشنایی بیش از این؟

سجاد سامانی

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن
با من دم از هوای کسِ دیگری بزن

پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت
روزی به آشیانه‌ی من هم سری بزن

ای دل! به جنگِ جمعِ رقیبان شتاب کن
سربازِ نیمه‌جان! به صفِ لشگری بزن

دردِ فراق آمد و عشق از دلم نرفت
ای روزگار! سیلیِ محکم‌تری بزن

شاید که جام بشکنم و توبه‌ای کنم
ای مرگ! پیش از آن‌که بیایی دری بزن
«سجاد سامانی»

باشد

تو نیز بر جگرم خنجری بزن

سجاد سامانی

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بهارِ باتوبودن‌ها چه شد؟ پاییزِ دل‌تنگی‌ست

بهارِ باتوبودن‌ها چه شد؟ پاییزِ دل‌تنگی‌ست 
کجایی صبحِ من؟ شامِ ملال‌انگیزِ دل‌تنگی‌ست

کجایی ماهیِ آرامِ در آغوشِ اقیانوس؟
به من برگرد! این دریایِ غم لبریزِ دلتنگی‌ست

اگر چیزی به دست آورده‌ام از عشق، می‌بخشم
غزل‌هایی که خود سرمایه‌ی ناچیزِ دل‌تنگی‌ست

در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد
همانا مرگ، پایانِ سرورآمیزِ دل‌تنگی‌ست

نسیمی شاخه‌هایم را شکست و با خودم خواندم:
بهارِ باتوبودن‌ها چه شد؟ پاییزِ دل‌تنگی‌ست
«سجاد سامانی»

بهارِ باتوبودن‌ها چه شد؟ پاییزِ دل‌تنگی‌ست

سجاد سامانی

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

دلِ دیوانه‌ام با دیدنِ بی‌گانه می‌لرزد

دلِ دیوانه‌ام با دیدنِ بی‌گانه می‌لرزد
چه با بی‌گانه می‌گویی؟ دل دیوانه می‌لرزد

توانِ گریه‌ی آرام در ابر بهاری نیست
اگر از های‌هایِ گریه‌هایم شانه می‌لرزد

برای دیدنم ای کاش! در قلبِ تو شوقی بود
که حتی شمع هم با دیدنِ پروانه می‌لرزد

فرو می‌ریزد ایمانِ مرا موی پریشانی
که گاهی با نسیمِ کوچکی ویرانه می‌لرزد

تو را می‌بیند و در دستِ زاهد رشته‌ی تسبیح
تو را می‌بینم و در دست من پیمانه می‌لرزد
«سجاد سامانی»

دلِ دیوانه‌ام با دیدنِ بی‌گانه می‌لرزد

سجاد سامانی

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به عقل سر بسپارم دعای خلق این است

به عقل سر بسپارم دعای خلق این است
روا مباد دعایی که عینِ نفرین است

رهایم از هوسِ دیدنِ بهشت که عشق
طمعِ بریدن از این سفره‌های رنگین است

اگر چه دینِ مرا گیسوی رهای تو بُرد
کسی که بنده‌ی موی تو نیست، بی‌دین است

تو هم تحملِ اشکِ مرا نخواهی داشت
مخواه گریه کنم، بغضِ ابر سنگین است

وداع کردی و گفتی که بازمی‌گردی
چقدر لحن تو وقتِ دروغ شیرین است
«سجاد سامانی»

به عقل سر بسپارم دعای خلق این است

سجاد سامانی

۱۹ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

عشق فرمود که لیلای حسین است، حسن

عشق فرمود که لیلای حسین است، حسن
آی دنیا، همه دنیای حسین است، حسن

بی‌نیازِ دو جهان کل نیازش حسن است
از خداوند تقاضای حسین است، حسن

همه گفتیم حسین و خود او گفت: حسن
خلقْ فهمید که آقای حسین است، حسن

بیرقِ خونِ خدا پرچم سبز حسنی‌ست
در حقیقت خودِ معنای حسین است، حسن

قابِ شش‌گوشه نشسته‌ست به دیوارِ بقیع
دائماً محوِ تماشاست حسین است، حسن

حرمِ فاطمه را شخص حسن خواهد ساخت
خالقِ مرقدِ زهرای حسین است، حسن

«یاحسن» حک شده بر مشکِ علمدار حسین
ذکر توحیدی سقای حسین است، حسن
«لاادری»

عشق فرمود که لیلای حسین است حسن

۲۷ تیر ۰۳ ، ۲۲:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

فراز منبرِ نِی، قرصِ ماه می‌بینم

فراز منبرِ نِی، قرصِ ماه می‌بینم
خدای من نکند اشتباه می‌بینم
 
بتاب یوسف من، بوی گرگ می‌شنوم
بتاب راه دراز است و چاه می‌بینم
 
نظاره می‌کنم از راه دور، سرها را
جوان و پیر و سفید و سیاه می‌بینم
 
به آیه‌های کتابِ غمت که می‌نگرم
تمام را «به کدامین گناه» می‌بینم
 
به احترام سرت، سر به مُهر می‌سایم
و قتل‌گاه تو را قبله‌گاه می‌بینم
«سعید بیابانکی»

سعید بیابانکی

فراز منبرِ نِی قرصِ ماه می‌بینم

۲۷ تیر ۰۳ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گر نخیزی تو زجا، کارِ حسین سخت‌تر است

گر نخیزی تو زجا، کارِ حسین سخت‌تر است
نگرانِ حَرَمَم، آبرویم در خطر است

قامتِ خم‌شده را هر که ببیند گوید:
بی‌علم‌دار شده، دستِ حسین بر کمر است

داغِ اکبر رَمَق از زانوی من بُرد ولی
بی‌برادرشدن از داغِ پسر سخت‌تر است

دست از جنگْ کشیدند و به من می‌خندند
تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم‌تر است

نیزه‌زار آمده‌ام یا تو پُر از نیزه شدی؟
چو ملائک بدنت پُر شده از بال‌وپر است

پیشِ من با سر مُنشَق‌شده تعظیم نکن
که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

علقمه پُر شده از عطرِ گلِ یاس، بگو
مادرم بوده کنارت که حسین بی‌خبر است؟

به تو از فاصله‌ی یک قدمی تیر زدند
قدوبالایِ رَسا هم سببِ دردسر است

اصغر از هلهله‌کردن بدنش می‌لرزد
گر بداند که تو هستی، کمی آرام‌تر است

تیرباران که شدی یادِ حسن افتادم
دستت افتاده ز تن، فَرقِ تو شق‌القمر است

وعده‌ی ما به نوکِ نیزه به هر شهر و دیار
که به دنبالِ سرت خواهرمان رَه‌سپر است
«سعید خرازی»

سعید خرازی

گر نخیزی تو زجا کارِ حسین سخت‌تر است

۲۴ تیر ۰۳ ، ۲۱:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌