کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم» ثبت شده است

دو چشم مست تو، خوش می‌کشند ناز از هم

دو چشم مست تو، خوش می‌کشند ناز از هم
نمی‌کنند دو بَدمست، احتراز از هم

شدی به خواب و به هم ریخت خِیلِ مُژْگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم

کس از زبان تو، با ما سخن نمی‌گوید
چه نکته‌ایست که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
ز سوز سینه‌ی من، پرده‌های ساز از هم

به باغ، سرو و صنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند ز پستی، دو سر فراز از هم

پری‌رُخان چو گرفتار و درهمم خواهند
گره زنند به زلف و کنند باز از هم

تو در نماز جماعت مرو که می‌ترسم
کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم

دلم به زلف تو، مانند صَعوه می‌ماند
که‌اش به خشم بگیرند دو شاه‌باز از هم

تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان
به هیچ وجه، نگشتیم بی‌نیاز از هم
«شاطرعباس صبوحی»

دو چشم مست تو خوش می‌کشند ناز از هم

شاطرعباس صبوحی

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

۰۵ فروردين ۰۳ ، ۰۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمنِ جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بی‌گانه چو شد خانه‌ی چشم
آن‌قَدَر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه‌ی غم بود و جگرگوشه‌ی درد
بر سرِ آتشِ جُورِ تو کبابش کردم

زندگی‌کردنِ من مُردنِ تدریجی بود
آن‌چه جان کَنْد تَنَم، عُمر حسابش کردم

«فرخی یزدی»

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

فرخی یزدی

۲۲ آذر ۰۲ ، ۰۷:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌