دو چشم مست تو، خوش میکشند ناز از هم
نمیکنند دو بَدمست، احتراز از هم
شدی به خواب و به هم ریخت خِیلِ مُژْگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم
میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم
کس از زبان تو، با ما سخن نمیگوید
چه نکتهایست که پوشند اهل راز از هم
شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
ز سوز سینهی من، پردههای ساز از هم
به باغ، سرو و صنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند ز پستی، دو سر فراز از هم
پریرُخان چو گرفتار و درهمم خواهند
گره زنند به زلف و کنند باز از هم
تو در نماز جماعت مرو که میترسم
کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم
دلم به زلف تو، مانند صَعوه میماند
کهاش به خشم بگیرند دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان
به هیچ وجه، نگشتیم بینیاز از هم
«شاطرعباس صبوحی»