نور آمد و پُر کرد دلِ تیرهی شب را
تا مژده دهد، آمدنِ شاه عرب را
تقویم ورق خورد و خدا خواست که با تو
خوشعطر کند، سیزدهِ ماه رجب را
پیشِ قدمِ روشنِ تو عقل به پا خواست
باشد که به جای آورد اینگونه ادب را
دیوار ترک خورد، نه، انگار که کعبه
شاعر شد و وا کرد به توصیفِ تو لب را
تو آمدی از عرش که شبها بنشانی
بر خوانِ یتیمان جهان، نان و رطب را
با آمدنت خاک پر از شور و شعف شد
تو دُر شدی و خانهی توحید صدف شد
تنهایی ژرفیست، حیاتی که تو داری
اندوه شگرفیست، مماتی که تو داری
با خطبهی تو راهِ حقیقت شده روشن
نورند سراسر کلماتی که تو داری
پیداست که از پا نتوان تیرکشیدن
جز در دلِ حالات صلاتی که تو داری
میزان تویی ای عدل که در دفترِ تاریخ
جز حق ننوشتهست دواتی که تو داری
ماییم و تمنایی از آن سفرهی لطفت
آن نانِ جوین، نان بیاتی که تو داری
هرگز نهراسیم ز طوفانِ حوادث
در عرشهی کَشتیِ نجاتی که تو داری
تو غایتی از چشمهی جوشان حیاتی
آیینهی سیمای قتیلالعبراتی
«قاسم بای»