کمال‌گرام

متمایل به کمال

۶۵ مطلب با موضوع «شاعران :: دیگران» ثبت شده است

بر گنبد تو دستِ توسّل مى‌زد

بر گنبد تو دستِ توسّل مى‌زد
بر مُصحَفِ نام تو تفأّل مى‌زد

هر لحظه شفاعتِ تو را حاجت داشت
«خورشید»، که سوى حرمت زل مى‌زد
«محمدمهدی عبدالهی»

امام رضا (ع)

بر گنبد تو دستِ توسّل مى‌زد

محمدمهدی عبدالهی

۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۸:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

باد شومی ناگهان آورد با خود یک خبر

باد شومی ناگهان آورد با خود یک خبر
باغِ ما شد داغ‌دارِ سروی عمامه‌به‌سر

در هوای ماتمِ یک کوهِ پوشیده‌عبا
نوحه می‌خواند خلیجِ فارس، می‌گرید خزر

ماه در مِه گم شد و باران برای او گریست
شانه خالی کرد از باد آسمانِ بی‌هنر

روی بالِ ابرها جامِ شهادت سر کشید
عاقبت، مردی که دل می‌زد به دریای خطر

او به آن سرمنزلِ مقصود نایل شد، ولی
ما شدیم از رفتنِ او بی‌قرار و خون‌جگر

یک نفر ظرفیتِ عمّاربودن داشت گر
شک ندارم «سیّدابراهیم» بود آن یک نفر

سّیدی با فطرتِ آرامشِ یک صبحِ زود
در مسیرِ عشق با چندین فرشته هم‌سفر

مردِ میدانی که در روزِ مبادا، سینه‌چاک
صخره‌ای که پیشِ هر سیلِ بلا، سینه‌سپر

هرکه نوشید از مِی عشقش، نرفته بازگشت
چون پس از هر حُسن در او دید یک حُسنِ دگر

فکر و ذکر و آرزویش بود ایرانِ قوی
ای بنازم آن‌که را که هست با او هم‌نظر

کاش یوسف باز می‌گشت از سفر، یا رب! ولی
نیست در حُکمِ قضایت جای اما و اگر
«سیدضیاء موسوی»

باد شومی ناگهان آورد با خود یک خبر

سیدضیاء موسوی

شهید سیدابراهیم رئیسی

۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۷:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

پرنده‌ها خبر آورده‌اند بی‌خبران را

پرنده‌ها خبر آورده‌اند بی‌خبران را
در آسمان همه سر داده‌اند آه و فغان را

دوباره پیکِ شهادت به بامِ شهر نشسته
و داغ، داغِ بزرگی که قفل کرده زبان را

غم است و هرچه بگویم کم است، واژه حقیر است
چنان بزرگ که سد کرده راهِ بیان را

شنیده بود دلِ من که باغِ لاله بسوزد
ندیده بود ولیکن فراغِ باغ‌چه‌بان را

ببین که رخت عزا شد ردای دولت و ملت
نگاه کن که سیاهی گرفته پارلمان را

نه پشت میز ریاست، که در میانه‌ی غوغا
همین بس است که الگو شود تمام سران را

نگاه کن که شهیدان گرفته‌اند در آغوش
میانِ هاله‌ای از نور، جسمِ سیّدمان را
«سیّده‌فرشته حسینی»

سیّده‌فرشته حسینی

شهید سیدابراهیم رئیسی

پرنده‌ها خبر آورده‌اند بی‌خبران را

۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۷:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سَر و بَر را

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر
تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضَیَغمِ نَر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
مِی نوشم و با وی بکنم چاره شر را

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بنِ تاک و خداوند
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
«ایرج میرزا»

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

ایرج‌میرزا

۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

پدرم را خدا بیامرزد، مردِ سنگ و زغال و آهن بود

پدرم را خدا بیامرزد، مردِ سنگ و زغال و آهن بود
سال‌های دراز عمرش را، کارگر بود، اهل معدن بود

از میان زغال‌ها در کوه، عصرها روسفید بر می‌گشت
سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله‌ای فروتن بود

پا به پای زغال‌ها می‌سوخت، سرخ می‌شد، دوباره کُک می‌شد
کوره‌ای بود شعله‌ور در خود‌، کوره‌ای که همیشه روشن بود

بارهایی که نانش آجر شد، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش یکی دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود

از دل کوه‌های پابرجا، از درونِ مخوفِ تونل‌ها
هفت خوان را گذشت و نان آورد، پدرم که خودش تهمتن بود

پدرم مثل واگنی خسته، از سرازیرِ ریل خارج شد
بی‌خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود

مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد، کارگر بود، اهل معدن بود
«موسی عصمتی»

موسی عصمتی

پدر

پدرم را خدا بیامرزد مردِ سنگ و زغال و آهن بود

کارگر

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به دنبال تو می‌گردم مگر یابم نشانت را

به دنبال تو می‌گردم مگر یابم نشانت را
زمین‌گم‌کرده‌ای هستم که جوید آسمانت را

نه‌تنها مِهرِ گردون، مِهرِ افلاکِ نبوّت هم
به کیشِ مِهر بوسیده‌ست، دستِ مهربانت را

گمانم بود در اوصافِ تو بیتی بپردازم
نشد حتی که در مضمون بگنجانم گمانت را

به صورت آیتِ بدری، به معنا لیلة‌القدری
جهان گفته‌ست لاادری، چه جسمت را چه جانت را

به خود بالید تا جبریل دربانِ حریمت شد
ملائک رشک‌ها بردند شأنِ پاس‌بانت را

کلامت ترجمانِ وحی بود و در همه عامل
که می‌دانست جز قرآنِ ناطق ترجمانت را؟

تو سرو بوستان مِهری و از کین تبرداران
به خاکِ تیره افکندند بالایِ جوانت را

قلم در آتش است و شعله در مصراع می‌افتد
تمامِ بیت می‌سوزد، چو گویم داستانت را؟

شبِ ما را دلیلِ روشنی از راه می‌آید
که پیدا می‌کند آخر مزارِ بی‌نشانت را
«عباس کی‌قبادی»

به دنبال تو می‌گردم مگر یابم نشانت را

عباس کی‌قبادی

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گذشت صحنه‌ی بوسیدنت که از رؤیا

گذشت صحنه‌ی بوسیدنت که از رؤیا
نگاه شیفته‌ی دوربین عقب‌تر بود
تو رفته بودی و ماه از پی تو می‌آمد
برای دیدنِ فردا، زمین عقب‌تر بود

به روح آینه جادو شدی، اثر کردی
گذشتی از دلِ آتش‌فشان، خطر کردی
سوارِ بال کدام اژدها سفر کردی
که از تو افعیِ دیوارِ چین عقب‌تر بود؟

و آن شب از تو چه گفتند رود و جنگل و کوه
که من به سوی تو می‌آمدم گروه گروه
برای کشفِ جهانِ تو با تنی مجروح
گذشتم از شب و میدانِ مین عقب‌تر بود

پریده بود هزار کبوتر از دهنم
جلوتر از خود من می‌دوید آمدنم
بغل گرفت تورا اشتیاقِ پیرهنم
که دستانِ من از آستین عقب‌تر بود

دلم به عشقِ تو بود آشنا، به غم نه هنوز
گذشته بودم از آیینه، از عدم نه هنوز
تو باورم شده بودی ولی خودم نه هنوز
که شکِ من به جهان از یقین عقب‌تر بود

صدا زدی که کجا می‌روی؟ به شب برگرد
و بوسه‌بوسه همین راه را به لب برگرد
من این‌طرف‌تر از اندیشه‌ام عقب برگرد
و هرچه آمدم آن سرزمین عقب‌تر بود
«سعید مبشر»
 

سعید مبشر

گذشت صحنه‌ی بوسیدنت که از رؤیا

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سلام دخترِ‌ پُر های‌وهوی من، «دینا»

سلام دخترِ‌ پُر های‌وهوی من، «دینا»
سلام خاطره‌ی روزهای رنگینم
سلام نور دو چشمم، سلام کودکی‌ام
سلام آینه‌ی غربتِ فلسطینم

بیا بیا که نفس‌هام سخت می‌آیند
بیا دوباره سرت را به سینه‌ام بگذار
ببین بدون تو آغوش مادرت خالی‌ست
بیا و بار غم از شانه‌های من بردار

سه‌چارسالگی‌ام را هنوز یادم هست
حیاط کوچک‌مان انتهای یک بن‌بست
درخت‌های پر از برگ و عطر زیتون‌ها
شبی که با لگد و زور قلبِ خانه شکست

شبی که نعره بر آورد ظلم با نفرت
که در محاصره‌ی ماست کل این خانه
کشید مادر را تا کنار یک دیوار
نگاه کرد به من مادرم غریبانه

لیا -عروسک زیبا-م را دو دست سیاه
گرفت از من و شد جسمِ کوچکش پرپر
گرفت اسلحه را رو به مادر و یک آن
هزار تکه شد انگار قاب عکس پدر

هنوز مادرم اما شجاع بود و صبور
اشاره کرد که توی اتاق پنهان شو
که سرصدا نکن و تا نظامیان بروند
درون صندوقِ مادربزرگ مهمان شو

درست مثل تمام زنان غزه زنی
پر از امید، قوی، ‌استوار، محکم بود
زنی بزرگ، شبیهِ تمام مادرها
لطیف، مثل خیالی حریر و شبنم بود

هنوز هم غمِ آن لحظه روی دوش من است
هنوز حسرت آن لحظه‌ای که زد فریاد
عزیز من تو به این خانه باز می‌گردی
صبور باش و قوی، خانه را نبر از یاد

کلید را ببر و دور گردنت بنداز
که این کلید زمانی به کار می‌آید
تمام می‌شود این ظلم استخوان‌سوز
دوباره در این خانه بهار می‌آید

چه حرف‌ها که نگفتم، چه قصه‌ها که هنوز
به این دیار و به تو دخترم بدهکارم
نگفته‌های پر از راز و خاطراتم را
در این زمینِ به خون آب‌خورده می‌کارم

میان این همه زخم و میان این همه خون
میانِ این همه آوار، زنده می‌مانم؟
درونِ قلب تو حتماً ولی در این دنیا
ببخش اما، خب، من بعید می‌دانم

کلید را ببر و دور گردنت انداز
که این کلید، زمانی به کار می‌آید
تمام می‌شود این ظلمِ استخوان‌سوز
دوباره در این خانه بهار می‌آید
«فاطمه اصغری»

سلام دخترِ‌ پُر های‌وهوی من «دینا»

فاطمه اصغری

فلسطین

مادر

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سینه‌ام پُر می‌شود باز از هوای مادرم

سینه‌ام پُر می‌شود باز از هوای مادرم
تا سرم را می‌گذارم روی پای مادرم

با همین موی سپیدی که نشسته بر سرم
کودکی هستم به دنبال صدای مادرم

مانده روی صورتِ چین‌وچورک‌افتاده‌ام
مثلِ ردِ نور جای بوسه‌های مادرم

هر زمانی که گره انداخت در کارم جهان
باز شد بی‌وقفه با دستِ دعای مادرم

دور دنیا گشتم و جایی ندیدم بهتر از
گرمی آغوش پاک و بی‌ریای مادرم

کم ندارم هیچ چیزی با حضور او ولی
کم شود ای کاش از قرص و دوای مادرم

کاش می‌شد می‌تکاندم با دو دست کوچکم
برف را از روی گیسوی رهای مادرم

خوش به حال من که دستانِ خدا آمیخته
سرمه‌ی چشمِ مرا با خاک پای مادرم

کاش راضی باشد از من این رفیق بی‌کلک
من رضای مادرم هستم، رضای مادرم
«رضا نیکوکار»

رضا نیکوکار

سینه‌ام پُر می‌شود باز از هوای مادرم

مادر

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مترس ای دشتِ بی‌باران، گلستان می‌شوی یک روز

مترس ای دشتِ بی‌باران، گلستان می‌شوی یک روز
بخند ای ابر سرگردان که باران می‌شوی یک روزی

تو هم ای خوشه‌ی گندم که می‌لرزی در این سرما
تنور مِهر روشن می‌شود، نان می‌شوی یک روز

ببین ایثار چاهی را که از خود می‌رود تا آب
تو هم ای چشمه! دستِ شسته از جان می‌شوی یک روز

جهان هر چند تاریک است، ایمان با تو می‌گوید
چرا می‌ترسی از شب؟ نورباران می‌شوی یک روز

درونِ خویش ماندی، گم شدی، دیوانگی این است
که بیرون از خودت ای دیو، انسان می‌شوی یک روز

اگر مِهر خدا را مُهر کردی بر دلت، آن‌گاه
رها از مکر اهریمن، سلیمان می‌شوی یک روز
«سعید یوسف‌نیا»

سعید یوسف‌نیا

مترس ای دشتِ بی‌باران گلستان می‌شوی یک روز

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌