مترس ای دشتِ بیباران، گلستان میشوی یک روز
بخند ای ابر سرگردان که باران میشوی یک روزی
تو هم ای خوشهی گندم که میلرزی در این سرما
تنور مِهر روشن میشود، نان میشوی یک روز
ببین ایثار چاهی را که از خود میرود تا آب
تو هم ای چشمه! دستِ شسته از جان میشوی یک روز
جهان هر چند تاریک است، ایمان با تو میگوید
چرا میترسی از شب؟ نورباران میشوی یک روز
درونِ خویش ماندی، گم شدی، دیوانگی این است
که بیرون از خودت ای دیو، انسان میشوی یک روز
اگر مِهر خدا را مُهر کردی بر دلت، آنگاه
رها از مکر اهریمن، سلیمان میشوی یک روز
«سعید یوسفنیا»