باد شومی ناگهان آورد با خود یک خبر
باغِ ما شد داغدارِ سروی عمامهبهسر
در هوای ماتمِ یک کوهِ پوشیدهعبا
نوحه میخواند خلیجِ فارس، میگرید خزر
ماه در مِه گم شد و باران برای او گریست
شانه خالی کرد از باد آسمانِ بیهنر
روی بالِ ابرها جامِ شهادت سر کشید
عاقبت، مردی که دل میزد به دریای خطر
او به آن سرمنزلِ مقصود نایل شد، ولی
ما شدیم از رفتنِ او بیقرار و خونجگر
یک نفر ظرفیتِ عمّاربودن داشت گر
شک ندارم «سیّدابراهیم» بود آن یک نفر
سّیدی با فطرتِ آرامشِ یک صبحِ زود
در مسیرِ عشق با چندین فرشته همسفر
مردِ میدانی که در روزِ مبادا، سینهچاک
صخرهای که پیشِ هر سیلِ بلا، سینهسپر
هرکه نوشید از مِی عشقش، نرفته بازگشت
چون پس از هر حُسن در او دید یک حُسنِ دگر
فکر و ذکر و آرزویش بود ایرانِ قوی
ای بنازم آنکه را که هست با او همنظر
کاش یوسف باز میگشت از سفر، یا رب! ولی
نیست در حُکمِ قضایت جای اما و اگر
«سیدضیاء موسوی»