کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سعید مبشر» ثبت شده است

درخت، توده‌ی فکری که بر لب آمده است

درخت، توده‌ی فکری که بر لب آمده است
درخت، صبح‌به‌خیری که از شب آمده است

درخت، با سرِ خود جاده را شکافته است
مسافری‌ست که بی‌لطفِ مَرکَب آمده است

درخت، شعرِ زمین، این قصیده‌واره‌ی سبز
به اشتیاقِ کدامین مخاطب آمده است؟

درختِ سیب، سبدهای گل گرفته به دست
شبیهِ خواستگاری مؤدب آمده است

و نخل نامِ کسی را شنیده در دلِ خاک
که از حرارت آن غرقِ در تب آمده است

درخت‌ها همه فوّاره‌های یخ‌زده‌اند
که از نظاره‌ی چشمت به حیرت آمده است

کویر، قصه‌ی از دیوها شنیده شده
کویر، بُهتِ درختانِ سربریده‌شده

کویر، صبرِ سکوت است و التهابِ گلو
که از هزار جهت پیرهن دریده شده

کویر یک وجب از روزهای تنهایی‌ست
که روی صورت خود سال‌ها کشیده شده

کویر چیست به غیر از لباس‌خوابِ زمین؟
کویر چیست به جز خواب‌های دیده‌شده؟

کویر مسئله‌ی بودن و نبودنِ ماست
که در نهایتِ تردید آفریده شده

منم کویر، منم دستِ خالی از تنِ تو
منم دویدن و جاماندن از رسیدنِ تو
«سعید مبشر»

درخت

درخت توده‌ی فکری که بر لب آمده است

سعید مبشر

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گذشت صحنه‌ی بوسیدنت که از رؤیا

گذشت صحنه‌ی بوسیدنت که از رؤیا
نگاه شیفته‌ی دوربین عقب‌تر بود
تو رفته بودی و ماه از پی تو می‌آمد
برای دیدنِ فردا، زمین عقب‌تر بود

به روح آینه جادو شدی، اثر کردی
گذشتی از دلِ آتش‌فشان، خطر کردی
سوارِ بال کدام اژدها سفر کردی
که از تو افعیِ دیوارِ چین عقب‌تر بود؟

و آن شب از تو چه گفتند رود و جنگل و کوه
که من به سوی تو می‌آمدم گروه گروه
برای کشفِ جهانِ تو با تنی مجروح
گذشتم از شب و میدانِ مین عقب‌تر بود

پریده بود هزار کبوتر از دهنم
جلوتر از خود من می‌دوید آمدنم
بغل گرفت تورا اشتیاقِ پیرهنم
که دستانِ من از آستین عقب‌تر بود

دلم به عشقِ تو بود آشنا، به غم نه هنوز
گذشته بودم از آیینه، از عدم نه هنوز
تو باورم شده بودی ولی خودم نه هنوز
که شکِ من به جهان از یقین عقب‌تر بود

صدا زدی که کجا می‌روی؟ به شب برگرد
و بوسه‌بوسه همین راه را به لب برگرد
من این‌طرف‌تر از اندیشه‌ام عقب برگرد
و هرچه آمدم آن سرزمین عقب‌تر بود
«سعید مبشر»
 

سعید مبشر

گذشت صحنه‌ی بوسیدنت که از رؤیا

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌