گذشت صحنهی بوسیدنت که از رؤیا
نگاه شیفتهی دوربین عقبتر بود
تو رفته بودی و ماه از پی تو میآمد
برای دیدنِ فردا، زمین عقبتر بود
به روح آینه جادو شدی، اثر کردی
گذشتی از دلِ آتشفشان، خطر کردی
سوارِ بال کدام اژدها سفر کردی
که از تو افعیِ دیوارِ چین عقبتر بود؟
و آن شب از تو چه گفتند رود و جنگل و کوه
که من به سوی تو میآمدم گروه گروه
برای کشفِ جهانِ تو با تنی مجروح
گذشتم از شب و میدانِ مین عقبتر بود
پریده بود هزار کبوتر از دهنم
جلوتر از خود من میدوید آمدنم
بغل گرفت تورا اشتیاقِ پیرهنم
که دستانِ من از آستین عقبتر بود
دلم به عشقِ تو بود آشنا، به غم نه هنوز
گذشته بودم از آیینه، از عدم نه هنوز
تو باورم شده بودی ولی خودم نه هنوز
که شکِ من به جهان از یقین عقبتر بود
صدا زدی که کجا میروی؟ به شب برگرد
و بوسهبوسه همین راه را به لب برگرد
من اینطرفتر از اندیشهام عقب برگرد
و هرچه آمدم آن سرزمین عقبتر بود
«سعید مبشر»