کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲۷۸ مطلب با موضوع «سبک شعر» ثبت شده است

امشب سکوتِ می، خبری مست می‌برَد

امشب سکوتِ می، خبری مست می‌برَد
امشب کسی به کار خدا دست می‌برَد

نبض مکبّران، اجل‌آهنگ می‌زند
امشب کسی به آینه‌ها سنگ می‌زند

افکنده‌اند در رهِ سیلاب، عیش را
ضجه زنند، ضجه… بزرگ قریش را

صد چشمه خون، به حجله‌ی دل می‌کِشد چرا؟
شب، بی‌خیالِ فاجعه… کِل می‌کشد چرا؟

شب، بی‌زوال مانده، سحر مُرده، ای خدا
ماییم باز ایلِ پدرمُرده، ای خدا

در شام و در عراق و یمن، طعنه می زنند
تکفیریان به صبر حسن طعنه می زنند

برخیز و نعره زن سرِ زخمِ زبان، پدر!
خلخال می‌برند ز پای زنان، پدر!

خونِ نماز، بر رُخِ محراب خورده است
امشب بُتی به کار خدا دست بُرده است

یک گوشه از عبای دلارامِ ما بگیر
امشب، سحر نمی‌شود، ای صبح! پا بگیر

شب، بی‌تو سر نمی‌شود، آتش گرفته‌ایم
امشب سحر نمی‌شود، آتش گرفته‌ایم

 محراب جان! برای پدر جان‌پناه باش
ای خشت‌خشتِ مسجد کوفه! گواه باش

ای مُهر! امشب آینه را بی‌ملال کن
دیدار آخر است! علی را حلال کن

 گل‌دسته‌ها! اذانِ اجل، در گلو کنید
ای آب‌ها! به حسرت حیدر، وضو کنید

 سجاده جان! بسوز در این غم، ولی بساز
یک امشبی برای خدا با علی بساز

این آخرین نیایش چشمِ ترِ علی ست
دیگر تمام شد، سحرِ آخر علی ست!

هرشب، یتیم کوفه به دوشش سوار بود
هم‌بازی‌اش، ستاره‌ی دنباله‌دار بود!

ای ماه! جلوه در جگر چاه کرده‌ای
این درّه هم نظرشده‌ی آب‌شار بود
 
شرمِ نگاه، روز مرا می‌کند سیاه
شمعی درون چشم تو شب‌زنده‌دار بود

با آسمانِ صاف، همیشه ستیز داشت
ابری که بین معرکه، آتش‌بیار بود

وقتش رسیده بود بهاری شود، که شد
سی سال، این خزان‌زده، چشم‌انتظار بود

در بینِ ابروان تو احیا گرفته است
این تیغِ کج که مبداء نصف‌النهار بود

می‌خواست زهرِ خویش بریزد چو میخِ در
این عقربی که ماتَرَکِ شاه‌مار بود

زخمِ سرش، حریف دلِ زخمی‌اش نشد
آه، ای طبیب! او به چه دردی دچار بود؟

تکفیریان ز بیعت حق، عار می‌کنند
در کوفه، روزه را سحر افطار می‌کنند!

مردی که ذوالفقار ز دستش وضو گرفت
عدل از سرِ شکسته‌ی او آبرو گرفت

دارند سقف بر سرم آوار می‌کنند
از خواب، گرگ را ز چه بیدار می‌کنند؟ 

از فرطِ عدل، اهلِ جراحت شدی پدر
فُزتُ وَ ربِّ کعبه و… راحت شدی پدر

حیرت شروع شد؟ نه! تماشا حرام شد
فُزتُ وَ ربِّ کعبه…! گمانم «تمام شد!»
«احمد بابایی»

احمد بابایی

امشب سکوتِ می خبری مست می‌برَد

امیرالمؤمنین (ع)

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آخرین باری که طوفانی شدیم

آخرین باری که طوفانی شدیم
پیشِ پایِ عشق، قربانی شدیم

یک دو گام از خویش‌تن بیرون زدیم
واقف از اسرار پنهانی شدیم

باز هم یک روز طوفان می‌شود
هرچه می‌خواهد خدا آن می‌شود

گرمِ آوازِ قناری می‌شویم
در شطی از عشق جاری می‌شویم

عشق یعنی ما گرفتار همیم
دشمنانِ هم، طرف‌دارِ همیم

انتشار بغض و لبخند است عشق
اولین لطف خداوند است عشق

هرچه می‌خواهد دلش آن می‌کند
می‌کُشد مارا، کتمان می‌کند

باز کردم زانوان خسته را
آن دعاهای به‌بازوبسته را

گفتم آخر عشق را معنا کنم
بلکه جای خویش را پیدا کنم

آمدم دیدم که جای لاف نیست
عشق، غیر از عین و شین و قاف نیست

آمدم گفتم به آوازِ جلی
عین یعنی عدل مولایم علی

شین شکوه و شورِ الله و صمد
قاف یعنی قل هو الله احد

عشق تا حدِ نهایت مال ماست
چارده خُمِ ولایت مال ماست

در خُمِ اول شناور می‌شوم
می‌روم از خویش و دیگر می‌شوم

«یامحمد» بر زبانم می‌وزد
آسمان در استخوانم می‌وزد

من که طوفان‌کیش و دریامذهبم
«یامحمد» می‌طراود از لبم

آسمان یک بار دیگر خنده کرد
عشق، ما را باز هم شرمنده کرد

رودهای لال، لب وا کرده‌اند
با جماعت قصد دریا کرده‌اند

باز می‌گردم به کار خویش‌تن
می‌نشینم در کنار خویش‌تن

با نگاهی سبز و جانی آتشین
زیر لب آهسته می‌گویم چنین

عاقبت یک روز طوفان می‌شود
هرچه می‌خواهد خدا آن می‌شود

با نگاهی گرم و جامی سر به زیر
می‌روم افتان و خیزان تا غدیر

آب زمزم در دلِ صحرا خوش است
باده‌نوشی از کف مولا خوش است

فاش می‌گویم که مولایم علی‌ست
آفتابِ صبحِ فردایم علی‌ست

هر که در عشقِ علی گم می‌شود
مثل گل محبوب مردم می‌شود

تا علی گفتم، زبان آتش گرفت
پیشِ چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد دریا و طوفانی شدیم

بغضِ چندین‌ساله‌ی ما باز شد
«یا علی» گفتیم و عشق آغاز شد
«محمود اکرامی»

آخرین باری که طوفانی شدیم

محمود اکرامی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

احساس بهار در کویر تو خوش است

احساس بهار در کویر تو خوش است
هرچند پر از خطر، مسیر تو خوش است

از مدعیان هرچه دریا، دل‌گیر
ماییم و دلی که با غدیر تو خوش است
«مصطفی محدثی خراسانی»

احساس بهار در کویر تو خوش است

امیرالمؤمنین (ع)

مصطفی محدثی خراسانی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آن‌چه در سینه‌ی ما فرصت پرواز نداشت

آن‌چه در سینه‌ی ما فرصت پرواز نداشت
غزلی بود که با سوز شما ساز نداشت

یاعلی هرکه به لب داشت به ما محرم شد
غیر این اسم شب خلوت ما راز نداشت

علم و ایمان و عمل، عاطفه و قهر و گذشت
معرفت هیچ کجا این همه ایجاز نداشت

عدل اقرار به آزادگی و ایمان است
که به غیر تو کسی جرئت ابراز نداشت

سبز بادا نفس آل علی تا محشر
که حقیقت به جز این عرصه‌ی پرواز نداشت

«مصطفی محدثی خراسانی»

آن‌چه در سینه‌ی ما فرصت پرواز نداشت

امیرالمؤمنین (ع)

مصطفی محدثی خراسانی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

جز خدایی که قادر و یکتاست

جز خدایی که قادر و یکتاست
چون علی کیست آن‌که بی‌همتا‌ست

آن‌که در وصفِ او دو دیده‌ی عقل
گاه در خواب و گاه در رویاست

عشق را بی‌تو نیست مفهومی
عاشقی بی‌تو سخت بی‌معناست

تا شنیدم حدیت شیدایی
کس ندیدم که این همه شیداست

در شبستانِ بی‌کرانه‌ی درد
کیست مردی که چون علی تنهاست

جز علی کیست در صلابت، فرد
جز علی کیست آن‌که شیر خداست

جز علی کیست لایق زهرا؟
لایق او چه کس به جز زهراست؟

از زلال سخاوتِ مولا
ابر یک قطره را، اگر داراست!

تا بگریاند آسمان‌ها را
تا بخندد شکوفه در هر جاست

با شُکوهِ فروغِ روی علی
ماه و خورشید هم مگر پیداست!؟

چشم او چیست؟ عین ذاتِ نگاه
بی‌نگاهش نگاهْ نابیناست

ای علی ای تجسمِ ایمان
از تو ایمن جهان به یک ایماست

در عروجِ نگاهت ای همه نور
رازِ معراج لیلةالاسراست

دستت ای سایه‌ی عطوفت و مهر
سایه‌ساری به سبزی طوباست

عطرِ یادت طراوتِ جان‌ها
ذکر نامت چقدر روح‌افزاست

جانِ جان! بی‌تو در جهانِ وجود
تا ابد ماتم و عزا برپاست

نه مگر شب نشانه‌ی غم توست؟
شب که پیراهنِ عزای خداست

گر نیوفتاده بی‌تو در تب و تاب
این چه شوری‌ست در دل شب‌هاست

آه... این آه ناله‌های علی‌ست
یا کبودینه‌گنبد میناست‌؟

کی تواند قلم رقم بزند؟
از علی، آن که برتر از معناست

من چه گویم در آن مقام که عشق
آستان‌بوسِ درگه مولاست

ای علی با زبان اَلکنِ شعر
کی توان گفت از تو بی‌کم‌وکاست

قطره تا خواست وصف دریا کرد
وهم دید آن‌چه فهمش از دریاست

کی کِرامی کند به وصف بهشت
برگ سبزی‌ست که در بزاعت ماست

کاری از شعر بر نمی‌آید
من که پنهان نمی‌کنم، پیداست

شعر اگر قد به آسمان بکشد
بر بلندای وصف تو کوتاست
«ناصر فیض»

امیرالمؤمنین (ع)

جز خدایی که قادر و یکتاست

ناصر فیض

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

چو وهم هردو جهان درنیافت جای علی را

چو وهم هردو جهان در نیافت جای علی را
خیال رنگ نبندد مگر ثنای علی را

بهار، سُرمه‌ی چشمِ دو عالم است غبارت
اگر چو جاده دهی بوسه جای پای علی را

نفس به یاد دمی می‌زنم که مرگ درآید
مگر به گوشِ گران بشنوم صدای علی را

مگر به روی خیال علی دو دیده ببندم
که سر به سجده نهم یک زمان خدای علی را

به نقد هردو جهان کیمیای خود نفروشم
خریده‌ام به بهای دلم بلای علی را

بُرید عالم و آدم ز من ولی نبُریدم
ازین شکسته دلِ بی‌نوا، نوای علی را

تو یوسف! ارچه به چاهی؟ همین بَسَت که شنیدی
به شب صدای جگرسوزِ گریه‌های علی را

هجوم آینه چیدی به جز غبار ندیدی
فروختی و خریدی دل و ولای علی را

زند به جانِ سلامت شرر ز ننگ ملامت
هرآنکه هم‌چو تو دارد به سر هوای علی را

«یوسف‌علی میرشکاک»

چو وهم هردو جهان در نیافت جای علی را

یوسف‌علی میرشکاک

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

راز حیرت را ز مِی دریافتم

راز حیرت را ز مِی دریافتم
اعتبار از نام حیدر یافتم

یک سر و گردن ز گردون برتریم
خاک پای دوستانِ حیدریم

رو زدیم و نیمه‌شب روشن شدیم
زیر شمشیر غمت گردن شدیم

در دل ایاک نعبد تویی
گر نگاری هست پس لابد تویی

تاک‌ها در خانه‌ی ساقی خم‌ند
ذوالفقارش را یلان سردرگمند

موج‌ها تفسیر ناب زلف یار
آیه‌ها مداح خشم ذوالفقار

رودها اشک زمین از دوری‌اش
اشک‌ها همسایه‌های نوری‌اش

چشم من تصویرآباد علی‌ست
کودکی‌هایم پر از ناد علی‌ست

در جوانی تکیه بر حیدر زدم
پر زدم در عشق او پرپر زدم

رطب و یابس بافتم با مرتضی
سن و سالی یافتم با مرتضی

خواستم از حق مرا حق‌بین کند
پیری‌ام را علی تضمین کند

خواب دیدم میل محشر داشتی
بار سر از گردنم بر داشتی

خواب دیدم با تو معراجی شدم
در غدیرِ عشقِ تو حاجی شدم

کاش در خود، شورِ طوفان داشتم
گوشه‌ی چشمی به باران داشتم

از سرابِ ناصبوری آمدم
یاعلی از راه دوری آمدم

هرکه را دادند سهم از آفتاب
می‌زند بر سینه سنگِ بوتراب

قلب ما خالی ز هول و واهمه‌ست
مادرِ یارانِ حیدر فاطمه‌ست

هم‌نفس با آهِ تو، شب‌بو شود
کعبه باید سینه‌چاکِ او شود

خانه‌اش بیت‌الحرامِ مصطفی‌ست
مرتضی قائم‌مقامِ مصطفی‌ست

بر  همه عالم، سرآمد، حیدر است
دل‌خوشی‌های محمد، حیدر است

در میانِ این همه حاجی‌شده
من ندیدم جز تو معراجی‌شده

چون که شاگرد اولِ درسِ نبی‌ست
پیشِ او جبرییل طفل مکتبی‌ست

این غدیرِ عشق؟ نه، چشمِ تر است
حکمتِ حج، بیعتِ با حیدر است

داغ شد با تو جبینِ لاله‌ها
آب کردی زهره‌ی رجاله‌ها

سِرالسرارِ علی زهراست، هان
فاطمه آیینه‌ی مولاست، هان

«احمد بابایی»  

احمد بابایی

امیرالمؤمنین (ع)

راز حیرت را ز مِی دریافتم

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بی‌علی دل وبال خواهد شد

بی‌علی دل وبال خواهد شد
عشق فرضی محال خواهد شد

جز علی هر که وا کند لب را
سوره‌ی توبه لال خواهد شد

با تو پستی جلال خواهد شد
با تو زشتی جمال خواهد شد 

قل هو الله در مقام علی
الف و حا و دال خواهد شد

جان به شیر خدا اگر بدهم
شیرِ مادر حلال خواهد شد

صاحبِ خط و خال یا حیدر
الف و حا و دال یا حیدر

ملک‌الملک دل به اشتر داد
باب را بر جنابِ قنبر داد

حُجر را حجره‌ای ز طوفان خواست
تیغ برّان به طبع بوذر داد

دست خود را بالِ وحی کشید
بال خود را به دست جعفر داد

حمزه را لذتِ عموبودن
لذتِ دل‌بری به کوثر داد

هرچه در چنته داشت حضرت حق
همه را در ازل به حیدر داد

کیست آقای ما به جز حیدر؟
کیست خیبرگشا به جز حیدر؟

«احمد بابایی»

احمد بابایی

بی‌علی دل وبال خواهد شد

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

فتنه شاید، روزگاری اهل ایمان بوده باشد

فتنه شاید، روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه! این ابلیس شاید، روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید، در لباس میش، گرگی تیزدندان
در لباسی تازه شاید، فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید، کنج پستوی کسی، لای کتابی
فتنه لازم نیست حتماً، در خیابان بوده باشد

فتنه شاید، در صفِ صفین می‌جنگیده روزی
فتنه شاید، در زمان شاه، زندان بوده باشد

فتنه شاید، با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیاره‌ی پاریس-تهران بوده باشد

فتنه شاید، تابی از زلفِ پریشانِ نگاری
فتنه شاید، خوابی از آن چشمِ فتّان بوده باشد

فتنه شاید، این که دارد شعر می‌خواند برایت
وا مصیبت! فتنه شاید، از رفیقان بوده باشد

ذره‌ای بر دامنِ اسلام، ننشیند غباری
نامسلمانی اگر، هم‌نام سلمان بوده باشد

دوره‌ی فتنه‌ست آری، می‌شناسد فتنه‌ها را
آن که در این کربلا، عباس دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی‌داند، خدایا وقتِ رفتن
کاشکی دستم به دامانِ شهیدان بوده باشد
«مهدی جهان‌دار»

فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد

مهدی جهان‌دار

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه‌ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می‌زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می‌داد بر پیکر سری دارم
که آن را می‌سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می‌داند
تفاوت می‌کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم‌کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن‌ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی این بار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته‌ایم «آری»
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می‌شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمینِ کارزار ما تل‌آویو است، تهران نه!


«محمدحسین ملکیان»

محمدحسین ملکیان

گوهرشاد

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه\

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌