کمال‌گرام

متمایل به کمال

۲۷۸ مطلب با موضوع «سبک شعر» ثبت شده است

به سمت زیستنی که به جبر محدود است

به سمت زیستنی که به جبر محدود است
به سمت حق حیاتی که بود و نابود است

به سمت عُمر که هرطور بگذرد ضرر است
به سمت مرگ که هر وقت می‌رسد زود است

به هر طرف برود شعر راه او بسته است
که جاده در دل کوه است و شب مه‌آلود است

نه این‌که باد نیاید، غمی نمی‌گذرد
که آه سینه‌ی آتش‌گرفتگان دود است

نه این‌که من فقط این‌گونه زار می‌گریم
کجای حال تو ای ابر رو به بهبود است

چقدر کوه از این‌که نشسته خوش‌حال است
چقدر باد از این‌که دویده خوش‌نود است

مگر که عشق بیاید به کار این بازار
مگر که عشق که حتی زیان او سود است
«فاطمه هاوشکی»

به سمت زیستنی که به جبر محدود است

فاطمه هاوشکی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم

شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم 
شور تحریر بنان را، پنجه‌ی شهناز هم

شب که سُکرِ تمنای تو بیرون می‌زند
از خُمِ سربسته و از شیشه‌های باز هم

شب که شد آوازی از دیوان شمس و دین خوش است
دست و پا یاری کند رقصی شلنگ‌انداز هم

باید امشب از حصار تنگ تهران وارهیم
تشنه‌ی قونیه باشیم، نشئه‌ی شیراز هم

تا سحر مشغول باشیم با معمایی لطیف
ممکن است آیا که با من لطف دارد، ناز هم؟

روزهای آخر اسفند مستم کرده است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم

خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم ولی
نام تو تکرار می‌شد در صدای ساز هم

صبح آمد باید از یاد تو برخیزم، ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگیرد، باز هم
«آرش شفاعی»

آرش شفاعی

شب که شد تاری بیاور یک بغل آواز هم

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ظهری، عصری، شبی،‌ پگاهی، گاهی

ظهری، عصری، شبی،‌ پگاهی، گاهی
ما را برسان به قبله‌گاهی، گاهی
گاهی تو مرا نَمی به چَشمت بنشان
گاهی تو مرا فقط نگاهی، گاهی

چشم را مثل کوله‌ای بستم
راه تاریک بود و چشمم تار
خواب دیدم بدون بار سفر
داشتم می‌شدم سوار قطار

رفتم از هوش و عشق زد به سرم
به خودم آمدم دلم لرزید
دور بودم اگرچه از وطنم
این جدایی به عشق می‌ارزید

عشق ابری‌ست از کرانه‌ی تو
عشق یعنی رضای چشم شما
جان فدای محبتت باران
دل فدای سخاوتت دریا

پیرمردی شکسته آوازی
با تمام وجود می‌خواند
تکه‌ابری همین طرف یک‌ریز
دارد اذن ورود می‌خواند

اشک در چشم مثل مروارید
دل سراپا که هرچه بادا باد
دل به دریا زدم که راه افتاد
تا رسیدم به صحن گوهرشاد

عشق جامی‌ست مملو از باران
سکر نابی‌ست از غم و شادی
عشق بادی‌ست در کنار حرم
عشق صحنی‌ست مثل آزادی

صحن‌هایت اتاق آبی من
تو شدی جان شعر، من سهراب
باغ آیینه بود و هشت بهشت
موج می‌زد تمام من در خواب

بعد از آن خواب، صبح در چشمم
حسرتی مانده بود از دوری
خواب دیدم که آسمان آن شب
شده یک فرش صحن جمهوری

خوش به حالم که لااقل در خواب
بار دیگر مسافرت شده‌ام
کوله‌ام را گشودم و دیدم
باز انگار زائرت شده‌ام
«محمد نوروزی فرسنگی»

ظهری عصری شبی

محمد نوروزی فرسنگی

پگاهی گاهی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آمدی با عشق شکلی تازه از من ساختی

آمدی با عشق شکلی تازه از من ساختی
کار آسانی نبود از آه، آهن ساختی

معبدی خاموش بودم پیش از این زرتشت من
تو مرا آتش زدی، این‌گونه روشن ساختی

آن‌قدر شد چشم‌هایت داستان این و آن
تا مرا با مردم این شهر دشمن ساختی

دست‌هایت را گره کردی به دور گردنم
این زمستان هم برایم شال‌گردن ساختی

خسته بودم با شکوه شانه‌ی مردانه‌ات
سال‌ها کوهی برای تکیه‌کردن ساختی

قایقی در ساحلی متروک بودم، آمدی
آمدی کشتیِ نوح از روح این زن ساختی
«حمیده پارسافر»

آمدی با عشق شکلی تازه از من ساختی

ای زندگی بُگذر ولی معنای بودن باش

حمیده پارسافر

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سوخته مادر، چگونه شیر بیاید؟

سوخته مادر، چگونه شیر بیاید؟
کاش که یک قطره آب گیر بیاید

نیست برای من آب‌دارتر از این
گفت به مادر علی، که تیر بیاید

داغِ پسر دستگاه شور و رباب و 
ناله که باید از این مسیر بیاید

خواست خدا هم‌دمِ رقیه شود او
یاور زینب شود، اسیر بیاید

محسن و زهرا، رباب و اصغر گویا
خواست مراعات او، نظیر بیاید

آبله، زنجیر و زخم، سوغات این است
قافله، وقتی که از کویر بیاید

فکر نکردند که او ربابِ جوان است
شاید از این درد و داغ، پیر بیاید

هم‌نفسِ آفتاب بوده و باید
در نظرش سایه‌ها، حقیر بیاید

شعر چه دارد در این زمینه بگوید؟
قافیه وقتی که ناگزیر بیاید
«سیدمحمدحسین ابوترابی»

حضرت رباب

سوخته مادر چگونه شیر بیاید؟

سیدمحمدحسین ابوترابی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سرشارم از جوانی هرچند پیر دهرم

سرشارم از جوانی هرچند پیر دهرم

چون سرو در خزان نیز رنگِ بهار دارم

«آیت‌الله خامنه‌ای (حفظه‌الله)»

آیت‌الله خامنه‌ای (حفظه‌الله)

جوانی

سرشارم از جوانی هرچند پیر دهرم

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آمدم پیرانه‌سر اما جوان برخاستم

آمدم پیرانه‌سر اما جوان برخاستم
این‌چنین با تو نشستم، آن‌چنان برخاستم

وه چه شب‌هایی که با زلفِ سیاهت مو به مو
از سرِ شب درد دل کردم ، اذان برخاستم 

زندگی بی‌عشق ما را تا کجاها برده بود
یک شب از این خوابِ غفلت ناگهان برخواستم

دیدم آن‌جایی که تو هستی، نمی‌گنجد دوئی
تا که من پیدا نباشد، از میان برخاستم

تا نگیرد ذره‌ای رنگ تعلق دامنم
مثل گردی از زمین و از زمان برخاستم

چون ندیدم آشیانی امن بر بام حیات
با همین حسرت نشستم، با همان برخاستم

آسیای چرخ وقتی نانِ بی‌منت نداشت
از سرِ این سفره بی یک لقمه نان برخاستم

کرد چشمش ایمنم از فتنه‌های روزگار
(با امین هرگه نشستم، در امان برخاستم)

این‌که در چشم غزل این‌قدر می‌آیم خروش
سرمه‌ام، از خاک پاک اصفهان برخاستم
«عباس شاه‌زیدی»

آمدم پیرانه‌سر اما جوان برخاستم

عباس شاه‌زیدی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

کوچ

من شرابم، شادی‌ام، شیون نمی‌آید به من
رودی از روحم، سرابِ تن نمی‌آید به من

هر قبایی را که خیّاطِ تعلّق دوخته‌ست
تن زدم، امّا سر سوزن نمی‌آید به من

شهر خاکِ خانه‌ها را بر سر خود ریخته است
کوچ، همراهم بیا، مسکن نمی‌آید به من

در شب تاریک و بیم راه و خوفِ بی‌کسی
غیرِ او از وادی ایمن نمی‌آید به من

چشم را بر هم زدم انگار در طور من است
او ترانی گفت و دیدم لن نمی‌آید به من

گرچه اسرار الهی را در او دیدم ولی
گفتنِ این حرف‌ها اصلا نمی‌آید به من

پادشاهی مهربان است و پناهم می‌دهد
از جوار رحمتش رفتن نمی‌آید به من

اشکم و از گوشه‌ی چشمِ یتیم افتاده‌ام
در جهانِ بی‌علیِ ماندن نمی‌آید به من

پشت سر ردّ اُحُد بر گُرده بود و پیش رو
تیغ می‌بارد اگر، جوشن نمی‌آید به من

سینه جان! مستی کن و با خنجرِ کوفی بگو
شادمان باشد که پیراهن نمی‌آید به من

کربلایی زخم روی پیکرم رقصید و باز
از سماعِ تیر، دل‌کندن نمی‌آید به من

چون نسیم آزادم و هرجا که باشم، باز هم
اهتزاز پرچمِ دشمن نمی‌آید به من

با رفیقانِ شهیدم عهد در خون بسته‌ام!
بی‌کفن می‌مانم و مدفن نمی‌آید به من
«حسن خسروی‌وقار»

امیرالمؤمنین (ع)

حسن خسروی‌وقار

من شرابم شادی‌ام شیون نمی‌آید به من

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شادی مولا گرفته‌ام منِ یاغی

شادی مولا گرفته‌ام منِ یاغی
جشن تولد برای حضرتِ ساقی

شمع به شوقش چو آفتابْ فروزان
هرشبِ مِی‌خوارگان از اوست چراغی

نیمه‌ی شعبان رسید و ساغرِ من هم
از گل رومی پر است و دُرّ عراقی

دشت به تبریک دامنش پرِ نرگست
شهر به تحسین پر از کُنار و اقاقی

مکه! بیا از رُخ‌ت نقاب بی‌انداز
سر شده دورانِ حاجیان نفاقی

هرچه هم از ابر شُبهه بعل بگوید
نه، نشود باز ماهِ کعبه و هاقی

ای که به معراج عصر نور می‌آیی
راز قدومت زمان شده است مراقی

مقصد جان‌برکفانِ پیرِ خمینی
قایتِ دل‌دادگانِ شیخِ نراقی

ای که به چشم فقیه امام همامی
با منِ سرمستِ خود رفیق ایاغی

از تو نوشتند عالمان کلامی
از تو سرودند شاعران بلاغی

بِکرترین کشفِ حافظان بی‌دل
آینه و آنِ شعر هند و عراقی

در قلمِ شاعرت به طرز بلیغی
طرح نو انداختی، چه سبک و سیاقی

ای که شبیه نیاز رود به جریان
بینِ من و انتظار توست تلاقی

چشمم و مشتاقِ غزلِ وصل
شعرم و دل‌خسته از نگاهِ فراقی

مدح تو آیاتی از مَوِدّتِ قربی
وصف تو تصویری از جهانِ رفاقی

در شبِ گم‌گشتگی دعای کویری
در سحرِ عاشقی اجابت باغی

نوحه‌کنان در پیِ زیارتِ زهراست
بلبل اگر از گلی گرفته سراغی

باغِ گل مادری دلم حرمِ اوست
در دل من ساختی چه صحن و رواقی

منتقمِ زخم‌های هر سرِ بر نی
با تو میوفتد به زیر هر سر طاغی

آیتِ نورِ خدا برآی ز مشرق
تا نشود مکه محو غربِ محاقی

گرز فریدون و ذوالفقارِ علی
در یَدِ بَیضات دیده‌ام منِ یاغی

جمعه‌ی موعود از تو گفتم و گفتند
باز حکایات ما و قول تو باقی
«حسن خسروی‌وقار»

امیرالمؤمنین (ع)

حسن خسروی‌وقار

شادی مولا گرفته‌ام منِ یاغی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مگیر فرصت بارانی نگاهم را

مگیر فرصت بارانی نگاهم را
مگر که پاک کنم نامه‌ی سیاهم را

جز اعتراف ببین آه در بساطم نیست
ولی تو می‌خری آیینه‌وار آهم را

گناه‌کارم و روزی که بازخواست کنی
به گردن کرمت می‌نهم گناهم را

برای آتش جرمم شفیع خواهم کرد
همین دو قطره مناجاتِ گاه‌گاهم را

قسم به عفو تو هرگز خطا نمی‌کردم
اگر که غیر تو می‌دید اشتباهم را

چنان رئوف و رحیمی که من طمع دارم
ثواب ثبت کنی کرده‌ی تباهم را

بگیر تنگ در آغوش مهربانی خود
مگیر از منِ بی‌کس پناه‌گاهم را
«علی سلیمیان»

علی سلیمیان

مگیر فرصت بارانی نگاهم را

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌