صد داغ به دل داشت، از آن هیچ نگفت
یک بار از این دردِ نهان هیچ نگفت
با آنکه زبانِ دردِ این مردم بود
از زخمِ زبانِ ناکسان هیچ نگفت
«ناصر فیض»
صد داغ به دل داشت، از آن هیچ نگفت
یک بار از این دردِ نهان هیچ نگفت
با آنکه زبانِ دردِ این مردم بود
از زخمِ زبانِ ناکسان هیچ نگفت
«ناصر فیض»
دوباره میرسد از راه نغمهخوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس
تمام پنجرههایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس
برای دیدنِ رؤیای جادهها دارد
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربان، اتوبوس
تمامِ مردم این شهر نیست میگویند
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
غروب پلک به هم میگذارد و آرام
به خواب میرود از دیدنِ جهان، اتوبوس
و از تصورِ یک خواب اشک میریزد
و سرفه میکند و میخورد تکان، اتوبوس
که پیر میشوم و جرثقیل میخورَدَم
و لاشهای لبِ جادهای است بعد از آن، اتوبوس
سپیده چشم که وا میکند هوا سرد است
و میشود پِیِ پروانهها روان، اتوبوس
چراغهای خطر را ندید یک لحظه
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان، اتوبوس
و زیر یک پلِ متروک با تنی خزهپوش
شده است لانه برای پرندگان، اتوبوس
«محمدسعید میرزایی»
***
دوباره میرسد از راه بیامان، اتوبوس
پر است تا درِ آن از مسافران، اتوبوس
کنارِ پنجرهی آخرش نشسته زنی
که خنده میکند و میخورد تکان، اتوبوس
به یُمن خندهی این زن، بدون منظوری
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
درست مثل دو چشمِ سیاهِ زن دارد
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربان، اتوبوس
تمامِ مردمِ این شهر نیز میگویند
که داد از این زن زیبا و داد از آن اتوبوس
دلم گرفته به یاد زنی که شرحش رفت
خدا کند که بیاید، خدا همان اتوبوس
«بداهه از ناصر فیض»
روزگاری دلم پر از غم بود
هرچه میخواستم فراهم بود
داشتم باغِ حیرتی سرشار
چشمم آیینهدارِ شبنم بود
هر خیالی به غیرِ خاطرِ دوست
در دلم مینشست، مُبهم بود
دل به سستی به دست غم دادم
رشتهی مِهرِ دوست محکم بود
حیف شد در ترازوی کرَمش
بارِ سنگینِ جُرم من کم بود
این که ما را به توبه عادت داد
اولین اشتباهِ آدم بود
*****
دادم آیینه را به دستِ دلم
خود شدم باعث شکستِ دلم
*****
شعلهوارم، زبانهای دارم
داغدارم، نشانهای دارم
جانِ زهرا، به عشق توست اگر
نالهها را بهانهای دارم
همنوا با تَرنُّمِ دلِ خون
نینواییترانهای دارم
بیتو گُم در مسیر طوفانها
با تو اما کرانهای دارم
میتوانی بپرسی از مهتاب
نالههای شبانهای دارم
تا سَحَر با ستارههای صبور
قصه از تازیانهای دارم
*****
قصه از تازیانهای که هنوز
بر تنِ عشق میخورد شبوروز
*****
آتشم زد غمت که آب شوم
در تبوتاب غم کباب شوم
اگر آتش زبانهی غمِ توست
دوست دارم در آتش آب شوم
عاشقم، از بلا نپرهیزم
تا ابد هم اگر عذاب شوم
ذرّهام در پناه سایهی تو
میتوانم که آفتاب شوم
آمدم تا حریم خانهی دوست
شاید از مَحرمانْ حساب شوم
اولین فصل عشق را خواندم
عنقریب است لاکتاب شوم
*****
جانِ زهرا بگیر دستم را
بکشن این جانِ خودپرستم را
*****
به حسینی که زادهی زهراست
دو جهان در ارادهی زهراست
عشق با آن شکوهِ بیمانند
عضوی از خانوادهی زهراست
خیمهی نُه فلک از آن بر پاست
که به پا ایستادهی زهراست
این سَبُکسیرِ شعلهور، خورشید
تا ابد مستِ بادهی زهراست
چرخِ گردون، به دوستی سوگند
که دلازدستدادهی زهراست
اینکه شرحش همیشه دشوار است
زندگانی ساده زهراست
*****
وصف او چون کنم که زهرا کیست؟
شعر من لایقِ ثنایش نیست
*****
«ناصر فیض»
ای علی ای خدای صبر و یقین
ای زبان خدا خلاصهی دین
روح سبز دعا، عبادت سرخ
ای گلستان حق ز تو رنگین
هر سحر پلک میزند بر هم
در هوای تو صبح مهرآگین
چیست گردون؟ مگر عنایت تو
تا بگردند آسمان و زمین
ای به پای تو ایستاده فلک
کهکشان از تو گشته صدرنشین
برگی از نوبهار رأفت توست
صدرةالمنتهی، بهشت برین
ای شهادت به آبروی تو سرخ
ای به قاموس خون شهیدترین
کمترین بندهات جوانمردیست
ای کریم، این خدای مرد گزین
مهر و مه وامدار مهر تواند
روشن از توست چشمهی پروین
از نگاه سحر چنین پیداست
داغ عشق تو را زده به جبین
با تو در کام کودکان یتیم
تلخی روزگار شد شیرین
تا تو بودی علی شبی نگذاشت
سر بیشام بر زمین مسکین
نه خدایی تو نه فروتر از آن
نیست ادارک من فراتر از این
به یقین بعد از آفرینش تو
آمد از جانب خدا تحسین
چون توانم ز چند و چون تو گفت؟
چند گویم تو را چنان و چنین
دلم از کوچههای شک برگشت
با تو رفتم به ماورای یقین
شدم آماج تیر عشق و جنون
تا برآمد کمان غم زه کمین
دل من بود و زخمهای غمت
دل من بود و آتشی سنگین
یک شب آن شب که میرسید به عرش
از دلم نالههای زار و حزین
گفتم ای دل چه میکنی با غم
گفت حال مرا مپرس و مبین
زان که بیماریم ز بیدردیست
درد و غم میدهد مرا تسکین
غم عشق علی دوای من است
سرخوشم با غمی چنین شیرین
ای علی جز تو کیست شافع خلق؟
نزد خالق به روز بازپسین
در همان روز ناگزیر که هست
در کفم نامهای سیاهترین
روز آتش که عاشقان غمت
در پناه تواند، سایهنشین
دارم امید بر عنایت تو
روی ما را علی، مزن به زمین
«ناصر فیض»
جز خدایی که قادر و یکتاست
چون علی کیست آنکه بیهمتاست
آنکه در وصفِ او دو دیدهی عقل
گاه در خواب و گاه در رویاست
عشق را بیتو نیست مفهومی
عاشقی بیتو سخت بیمعناست
تا شنیدم حدیت شیدایی
کس ندیدم که این همه شیداست
در شبستانِ بیکرانهی درد
کیست مردی که چون علی تنهاست
جز علی کیست در صلابت، فرد
جز علی کیست آنکه شیر خداست
جز علی کیست لایق زهرا؟
لایق او چه کس به جز زهراست؟
از زلال سخاوتِ مولا
ابر یک قطره را، اگر داراست!
تا بگریاند آسمانها را
تا بخندد شکوفه در هر جاست
با شُکوهِ فروغِ روی علی
ماه و خورشید هم مگر پیداست!؟
چشم او چیست؟ عین ذاتِ نگاه
بینگاهش نگاهْ نابیناست
ای علی ای تجسمِ ایمان
از تو ایمن جهان به یک ایماست
در عروجِ نگاهت ای همه نور
رازِ معراج لیلةالاسراست
دستت ای سایهی عطوفت و مهر
سایهساری به سبزی طوباست
عطرِ یادت طراوتِ جانها
ذکر نامت چقدر روحافزاست
جانِ جان! بیتو در جهانِ وجود
تا ابد ماتم و عزا برپاست
نه مگر شب نشانهی غم توست؟
شب که پیراهنِ عزای خداست
گر نیوفتاده بیتو در تب و تاب
این چه شوریست در دل شبهاست
آه... این آه نالههای علیست
یا کبودینهگنبد میناست؟
کی تواند قلم رقم بزند؟
از علی، آن که برتر از معناست
من چه گویم در آن مقام که عشق
آستانبوسِ درگه مولاست
ای علی با زبان اَلکنِ شعر
کی توان گفت از تو بیکموکاست
قطره تا خواست وصف دریا کرد
وهم دید آنچه فهمش از دریاست
کی کِرامی کند به وصف بهشت
برگ سبزیست که در بزاعت ماست
کاری از شعر بر نمیآید
من که پنهان نمیکنم، پیداست
شعر اگر قد به آسمان بکشد
بر بلندای وصف تو کوتاست
«ناصر فیض»