کمال‌گرام

متمایل به کمال

۸۰ مطلب با موضوع «ائمه معصومین (علیهم‌السلام)» ثبت شده است

زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم

زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم
بایداین بار به غوغای قیامت برسم

 من به «قد قامت» یاران نرسیدم، ای کاش
لااقل، رکعتِ آخر به جماعت برسم 

آه مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟ 

طمعِ بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لبِ تشنه به زیارت برسم

سیبِ سرخی سر نیزه‌ست... دعا کن من نیز
این‌چنین کال نمانم، به شهادت برسم
«محمدمهدی سیّار»

امام حسین (ع)

زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم

محمدمهدی سیّار

۰۵ خرداد ۰۳ ، ۱۲:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

پناهم علی‌ بن موسی‌الرضاست

پناهم علی‌ بن موسی‌الرضاست
که شاهم علی‌ بن موسی‌الرضاست

هراس از شبِ ظلمتم نیست که نیست
که ماهم علی‌ بن موسی‌الرضاست
«محمدمهدی سیّار»

امام رضا (ع)

محمدمهدی سیّار

پناهم علی‌ بن موسی‌الرضاست

۰۳ خرداد ۰۳ ، ۱۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بر گنبد تو دستِ توسّل مى‌زد

بر گنبد تو دستِ توسّل مى‌زد
بر مُصحَفِ نام تو تفأّل مى‌زد

هر لحظه شفاعتِ تو را حاجت داشت
«خورشید»، که سوى حرمت زل مى‌زد
«محمدمهدی عبدالهی»

امام رضا (ع)

بر گنبد تو دستِ توسّل مى‌زد

محمدمهدی عبدالهی

۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۸:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود این‌جا؟

مگر در ساعتِ رفتن، دلم جا مانده بود این‌جا؟
که از پِی کفش‌دارانش مرا خواندند زود این‌جا؟

سلامم را که پیش از لب‌گشودن در جواب آمد؟
دخیلم را چه‌کس قبل از گره‌بستن گشود این‌جا؟

نمازم را که پیش از بستنِ قامت، امامت کرد؟
دعایم را که پیش از عرضِ حاجت شنود این‌جا؟

به رنگِ زائران خاکی‌اش در آمدوشُدها
مَلَک شانه به شانه در فرود و در صعود این‌جا

ولایت چشمه‌ای دارد که در این خانه باید دید
کرامت معدنی دارد که باید آزمود این‌جا

هدایت کوکبی دارد، از این مشرق شده طالع
نبّوت موکبی دارد که می‌آید فرود این‌جا

تو در بازار دل چشمی مهیّا کن چه می‌دانی
به هر آیینه چندین جلوه خواهد رو نُمود این‌جا؟

تو همّت خواه از این سلطان که در حاجتْ‌روایی‌ها
ازل را تا ابدها نیست رنگِ دیر و زود این‌جا

به درگاهی که تمهیدِ طلب موقوفِ سلطان است
که می‌داند که هست آن‌جا؟ که می‌پرسد که بود این‌جا؟

مگر شمعی شوم در گوشه‌ای از این حرم حیران
که جز با اشکِ عجز آیینه‌ای نتوان فزود این‌جا

هزار آیینه آوردم به سودای بهارانش ولی
یک غُنچه لبخندش مرا از خود ربود این‌جا

به هوش آورده سیبستانی از عطرِ شهیدِ خود
دلِ انگورها را خون کند سُکرِ شهود این‌جا

قرار این‌جا، یار این‌جا، کار این‌جا، بار این‌جا
کرم این‌جا، لطف این‌جا، فضل این‌جا، جود این‌جا

نیاز این‌جا، نَذر این‌جاس، عُذر این‌جا، اِذن این‌جا
دکان این‌جا، نقد این‌جا، جنس این‌جا، سود این‌جا

چنان جان‌های پاکِ انبیاء صف بسته بر این در
که آدم دارد از خاتم تقاضای ورود این‌جا

مسیح این‌جا، کلیم این‌جا، خلیل این‌جا، نوح این‌جا
شعیب این‌جا، شیث این‌جا، لوط این‌جا، هود این‌جا

سلیمان را از این دریا شده انگشتری پیدا
لبِ داوود را داده‌‌ست مرغانِ سرود این‌جا

من این خاکم که سلطانم به لطفش کرده مهمانم
وگرنه من که می‌دانم که جای من نبود این‌جا

خلائق را نسیمِ روضه‌ی «دارالسّلام» این در
ملائک را ز ابوابِ زمین «باب‌السجود» این‌جا

ببین حجِ تمام این‌جا، نماز این‌جا، امام این‌جا
طریقت را عماد این‌جا، شریعت را عمود این‌جا

کلیدِ خانه‌ی سبزِ بهشتت، در کف است ای دل
توان در مِدحِ اهلُ‌البیت بیتی سرود این‌جا؟
«محمدسعید میرزایی»

امام رضا (ع)

محمدسعید میرزایی

مگر در ساعتِ رفتن دلم جا مانده بود این‌جا؟

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو

تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو
ببین باقی است روی لحظه‌هایم جای پای تو

اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو می‌گردم
چرا دست از سر من بر نمی‌دارد هوای تو

صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغِ شقایق‌هاست آوازم برای تو

تو را من با تمامِ انتظارم جست‌وجو کردم
کدامین جاده امشب می‌گذارد سر به پای تو؟

نشانِ خانه‌ات را از تمامِ شهر پرسیدم
مگر آن‌سوتر است از این تمدن روستای تو؟
«یوسف‌علی میرشکاک»

امام زمان (عج)

انتظار

تمام خاک را گشتم به دنبالِ صدایِ تو

یوسف‌علی میرشکاک

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به دنبال تو می‌گردم مگر یابم نشانت را

به دنبال تو می‌گردم مگر یابم نشانت را
زمین‌گم‌کرده‌ای هستم که جوید آسمانت را

نه‌تنها مِهرِ گردون، مِهرِ افلاکِ نبوّت هم
به کیشِ مِهر بوسیده‌ست، دستِ مهربانت را

گمانم بود در اوصافِ تو بیتی بپردازم
نشد حتی که در مضمون بگنجانم گمانت را

به صورت آیتِ بدری، به معنا لیلة‌القدری
جهان گفته‌ست لاادری، چه جسمت را چه جانت را

به خود بالید تا جبریل دربانِ حریمت شد
ملائک رشک‌ها بردند شأنِ پاس‌بانت را

کلامت ترجمانِ وحی بود و در همه عامل
که می‌دانست جز قرآنِ ناطق ترجمانت را؟

تو سرو بوستان مِهری و از کین تبرداران
به خاکِ تیره افکندند بالایِ جوانت را

قلم در آتش است و شعله در مصراع می‌افتد
تمامِ بیت می‌سوزد، چو گویم داستانت را؟

شبِ ما را دلیلِ روشنی از راه می‌آید
که پیدا می‌کند آخر مزارِ بی‌نشانت را
«عباس کی‌قبادی»

به دنبال تو می‌گردم مگر یابم نشانت را

عباس کی‌قبادی

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

با این‌که در کنارِ تو دنیا برای من

با این‌که در کنارِ تو دنیا برای من
گل‌دانی از ستاره و باران و شبنم است
با این‌که پشتِ پنجره‌ی انتظارِ من
بارانی از ستاره و باران و شبنم است

اما همین‌که از تو سرازیر می‌شوم
انگارِ برفِ خاطره‌ها آب می‌شوند
انگار خاطرات مه‌آلود و یخ‌زده
آرام پشتِ پنجره‌ها آب می‌شوند

انگار لحظه‌لحظه تویی در کنار من
این‌جا منم کنار تو اما تو نیستی
غم‌گین‌ترین قناریِ قصرِ شکوفه‌ام
تاجم گلِ بهارِ تو اما تو نیستی
«محمدسعید میرزایی»
 

امام زمان (عج)

انتظار

با این‌که در کنارِ تو دنیا برای من

محمدسعید میرزایی

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز
که پیش از این.. که هم‌اکنون.. که بعد از آن.. که هنوز..

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد.. که همیشه.. که جاودان.. که هنوز..

سؤال می‌کنم از تو، هنوز منتظری تو؟
غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز..

چقدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود
از این زمین که پیاپی.. و آسمان که هنوز..

جهان سه نقطه‌ی پوچی‌ست خالی از نامت
پر از همیشه همین‌طور.. از همان‌که هنوز..

همه پناه گرفتند در پسِ هرگز
و پشتِ هیچ نشستند از این گمان که هنوز..

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می‌افتی
ولی تو «باید»ی، ای حسِ ناگهان! که هنوز..

در آستان جهان ایستاده چون خورشید
کسی که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز..

شکسته ساعت و تقویم پاره‌پاره شد
به جست‌وجوی کسی آن سوی زمان که هنوز..
«محمدسعید میرزایی»

امام زمان (عج)

انتظار

محمدسعید میرزایی

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

زمینِ تاریک و ماه از شانه‌ی شب می‌رود بالا

زمینِ تاریک و ماه از شانه‌ی شب می‌رود بالا
گرامی باد این رخشنده، این تابانِ بی‌همتا

شب است و خُرده‌های خنده‌ی ماه از برای ابر
می‌افتد روی آب و می‌پَرد خواب از سرِ دریا

شب است و می‌تکاند آسمان از دامنش آرام
تمام نورهای مانده را بر سفره‌ی صحرا

شب است و آسمان پیراهنی از هاله‌ی مهتاب
به تن کرده‌ست چون صوفی که بر تن می‌کند شولا

می‌اندازد فلک بر صورت خورشید روانداز
و می‌خواباند او را روی پای خویش تا فردا

میانِ چادر شب ماه زیباتر شود آن‌سان که
بینِ لشکر دشمن جمالِ یوسفِ لیلا

تعال‌الله رویش را که والفجر است تفسیرش
تعال‌الله مویش را که «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى»

شگفتا لحظه‌ی خندیدنش معجزتر از معجز
شگرفا لحظه‌ی جنگیدنش رؤیاتر از رؤیا

خوشا لیلا که در دامان جوانی این‌چنین پرورد
که دارد خوف از پروردگار خویش‌تن تنها

کسی چون او پر سُکرِ خدا گشته‌است پا تا سر
که نشناسد میانِ سجده‌های خویش سر از پا؟

به رغم تیغ‌ها و تیرها مانده‌ست در میدان
در آن وادی که منزل نیز می‌افتد به راه اینجا

نقاب از روی خود برداشت تا محشر کند محشر
گره بر ابروان انداخت تا غوغا کند، غوغا

صدا زد: کوفیان! اجدادِ من نورند و آیینه
ولی نشناختند او را بنی‌نشناس‌ها دردا

خداوندا مگر دریا به تیغی می‌شود زخمی؟
به تیغی می‌شود زخمی مگر دریا خداوندا؟

میانِ گردوخاکِ دشمنان گم شد که می‌دانست
در آن وادی هر آن‌کس می‌شود گم، می‌شود پیدا

تنش در دشت گشته منتشر بی‌شک همین تن شد
دلیلِ ساده‌ی محوی به ردِّ وحدتِ اشیا

پدر این رود، رودِ دائم‌الذکرِ بلادیده
پیِ تسبیحِ دانه‌دانه‌ای افتاده در صحرا

به دنبال جوانش خیره بر خاک است و می‌گوید
علی اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا

نمی‌گویم چه آمد آخر اما بر سر جسمش
همین و بس، پس از او خاکِ عالم بر سر دنیا

امیدم سوی الطافِ علیِ اکبر است ای کاش
بگیرد دست خالی مرا در محشر کبریٰ

«رضا یزدانی»

حضرت علی‌اکبر (ع)

رضا یزدانی

زمینِ تاریک و ماه از شانه‌ی شب می‌رود بالا

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به آب می‌زنم امشب دوباره چشمم را

به آب می‌زنم امشب دوباره چشمم را
که شعله‌شعله ببارم ستاره چشمم را

دوباره شعر و من و دیده‌ی تماشا، تَر
به روی نیزه سرت همیشه بالاتر

دوباره شعر و من و شرح راز خونین‌ت
اقامه‌ی غزلی از نمازِ خونین‌ت

گلوی تشنه دمِ تیغ و خنجرت چه گذشت؟
اجازه هست که بگویم که با سرت چه گذشت؟

سرت هوای نیستان و نی‌سواری داشت
از آن نخست سرت شور سربداری داشت

سرت کجا و نیستان کجا؟ دریغ دریغ
تنت کجا و ستوران کجا؟ دریغ دریغ

به خون نشست تمام زمین، زمان با تو
گریستند تمامِ پیامبران با تو

هزار نخل عصا شد،‌ هزار موسی شد
هزار نیزه صلیبِ سر مسیحا شد

عُذَیر و یونس و الیاس گریه می‌کردند
برای غربت عباس گریه می‌کردند

برای غربتِ عباس آه می‌دانم
نبردِ یک نفر و یک سپاه می‌دانم

نبرد یک نفر و یک سپاه می‌دانی؟
شکوهِ تشنگیِ خیمه‌گاه می‌دانی؟

شکوهِ تشنگیِ خیمه‌گاه و یک عباس
غریبِ العطش و یک سپاه و یک عباس

غریبِ العطش و گلّه‌های گرگ، دریغ
غریبِ العطش و آن یَلِ سِتُرگ، دریغ

نگو که دست بگو که آبروی آب این است
پیامبرانِ اولوالعزم را کتاب این است

من از طلوع تو در آن غروب می‌دانم
تو را به نیزه سپردند خوب می‌دانم

گره زدند به شمشیر و خون کرامت را
چقدر ساده شکستند احترامت را

نه جذرها و نه مدها، تو را نفهمیدند
نه راویانِ سندها، تو را نفهمیدند

تو را مصادره کرده‌ست هر که در کاری
به هر بهانه کتیبه شدی به دیواری

به قدرِ نامی بر روی جامه‌ها خوبی
برای پُرشدنِ روزنامه‌ها خوبی

تو طرح و تعزیه و تابلو نمی‌خواهی
کتابِ شعر و نماهنگ و شو نمی‌خوای

سروده‌ی ازلی گرچه تا ابد باشی
تو جاودان‌تر از آنی که مستند باشی

تو سوز ندبه و امن یجیب می‌خواهی
تو خود مسلم و جون و حبیب می‌خواهی

قرار نیست که نامی و پرچمی باشی
تمام سال نباشی، محرمی باشی

قرار نیست که در گریه‌ها بخواهیمت
فقط برای عزا و قضا بخواهیمت

قرار نیست کتاب و کتیبه‌ای باشی
میان این همه مردم غریبه‌ای باشی

قرار نیست فقط آب آب بنویسیم
برای خون تو فصل الختاب بنویسیم

هنوز خون تو چون ذوالفقار بُرّان است
هزار سال اگر بگذرد خروشان است

تمامی ظلمات از تو نور می‌گیرند
عراق و شام و یمن با تو شور می‌گیرند

به عُمرِ غربتِ تاریخْ زیستی آقا
تو از قبیله‌ی زخمی، تو کیستی آقا؟

تو کیستی که جهان تشنه‌ی امامت توست؟
گلوی سرخ شفق شرح استقامت توست

شهود شرقی خون، آیه‌ی بهاری تو
همیشه در دل پاییز ماندگاری تو
«اسماعیل محمدپور»

اسماعیل محمدپور

امام حسین (ع)

به آب می‌زنم امشب دوباره چشمم را

حضرت ابو

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌