زمینِ تاریک و ماه از شانه‌ی شب می‌رود بالا
گرامی باد این رخشنده، این تابانِ بی‌همتا

شب است و خُرده‌های خنده‌ی ماه از برای ابر
می‌افتد روی آب و می‌پَرد خواب از سرِ دریا

شب است و می‌تکاند آسمان از دامنش آرام
تمام نورهای مانده را بر سفره‌ی صحرا

شب است و آسمان پیراهنی از هاله‌ی مهتاب
به تن کرده‌ست چون صوفی که بر تن می‌کند شولا

می‌اندازد فلک بر صورت خورشید روانداز
و می‌خواباند او را روی پای خویش تا فردا

میانِ چادر شب ماه زیباتر شود آن‌سان که
بینِ لشکر دشمن جمالِ یوسفِ لیلا

تعال‌الله رویش را که والفجر است تفسیرش
تعال‌الله مویش را که «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى»

شگفتا لحظه‌ی خندیدنش معجزتر از معجز
شگرفا لحظه‌ی جنگیدنش رؤیاتر از رؤیا

خوشا لیلا که در دامان جوانی این‌چنین پرورد
که دارد خوف از پروردگار خویش‌تن تنها

کسی چون او پر سُکرِ خدا گشته‌است پا تا سر
که نشناسد میانِ سجده‌های خویش سر از پا؟

به رغم تیغ‌ها و تیرها مانده‌ست در میدان
در آن وادی که منزل نیز می‌افتد به راه اینجا

نقاب از روی خود برداشت تا محشر کند محشر
گره بر ابروان انداخت تا غوغا کند، غوغا

صدا زد: کوفیان! اجدادِ من نورند و آیینه
ولی نشناختند او را بنی‌نشناس‌ها دردا

خداوندا مگر دریا به تیغی می‌شود زخمی؟
به تیغی می‌شود زخمی مگر دریا خداوندا؟

میانِ گردوخاکِ دشمنان گم شد که می‌دانست
در آن وادی هر آن‌کس می‌شود گم، می‌شود پیدا

تنش در دشت گشته منتشر بی‌شک همین تن شد
دلیلِ ساده‌ی محوی به ردِّ وحدتِ اشیا

پدر این رود، رودِ دائم‌الذکرِ بلادیده
پیِ تسبیحِ دانه‌دانه‌ای افتاده در صحرا

به دنبال جوانش خیره بر خاک است و می‌گوید
علی اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا

نمی‌گویم چه آمد آخر اما بر سر جسمش
همین و بس، پس از او خاکِ عالم بر سر دنیا

امیدم سوی الطافِ علیِ اکبر است ای کاش
بگیرد دست خالی مرا در محشر کبریٰ

«رضا یزدانی»