کمال‌گرام

متمایل به کمال

۸۰ مطلب با موضوع «ائمه معصومین (علیهم‌السلام)» ثبت شده است

بی‌علی دل وبال خواهد شد

بی‌علی دل وبال خواهد شد
عشق فرضی محال خواهد شد

جز علی هر که وا کند لب را
سوره‌ی توبه لال خواهد شد

با تو پستی جلال خواهد شد
با تو زشتی جمال خواهد شد 

قل هو الله در مقام علی
الف و حا و دال خواهد شد

جان به شیر خدا اگر بدهم
شیرِ مادر حلال خواهد شد

صاحبِ خط و خال یا حیدر
الف و حا و دال یا حیدر

ملک‌الملک دل به اشتر داد
باب را بر جنابِ قنبر داد

حُجر را حجره‌ای ز طوفان خواست
تیغ برّان به طبع بوذر داد

دست خود را بالِ وحی کشید
بال خود را به دست جعفر داد

حمزه را لذتِ عموبودن
لذتِ دل‌بری به کوثر داد

هرچه در چنته داشت حضرت حق
همه را در ازل به حیدر داد

کیست آقای ما به جز حیدر؟
کیست خیبرگشا به جز حیدر؟

«احمد بابایی»

احمد بابایی

بی‌علی دل وبال خواهد شد

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه‌ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می‌زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می‌داد بر پیکر سری دارم
که آن را می‌سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می‌داند
تفاوت می‌کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم‌کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن‌ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی این بار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته‌ایم «آری»
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می‌شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمینِ کارزار ما تل‌آویو است، تهران نه!


«محمدحسین ملکیان»

محمدحسین ملکیان

گوهرشاد

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه\

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند
ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند

شناسنامه‌ی دردِ تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند

به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز
که زخم‌های اناریَت را سپید کند

میان بقچه‌ی عطرش نشد که دخترِ باد
سپیده‌دم، گلِ زخمِ تو را خرید کند

زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

زمانه بافت لباسِ عزا به قامتِ تو
که خود تهیه‌ی اسبابِ روز عید کند

زمانه خواست که در خان‌قاهِ تاول‌ها
تو را مراد کند، درد را مُرید کند

کنون زمانه‌ی شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیبِ غزل، مصرعی جدید کند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

خدا نخواست سرت را فقط بگیرد، خواست
که ذره ذره تمامِ تو را شهید کند
«محمدسعید میرزایی»
 

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند

محمدسعید میرزایی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مانده‌ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد

مانده‌ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد
یا مالک و سلمان و قنبر را نگه دارد

وقتی پیمبر با ولیِّ خود به بالا رفت
باید دو دستی باد، منبر را نگه دارد

باید کسی مثل پیمبر در زمین هم نه
در آسمان دستان حیدر را نگه دارد

دست نبی دست ولی را می‌برد یعنی
نام علی نام پیمبر را نگه دارد

عید غدیر خُم پس از حج معنی‌اش این است
باید که حاجی دور آخر را نگه دارد

یعنی بگردد دور تو حاجی پس از حجش
تا حَدِّ عیدُاللهِ اکبر را نگه دارد

نامت جنون‌خیز است حق دارد مؤذن هم
وقت اذان با دست خود سر را نگه دارد

خوش‌بخت هرکس داشت بیعت با علی اما
خوش‌بخت‌تر آن کس که حیدر را نگه دارد

مثل همیشه در نبود حضرت زهرا (س)
باید که مولا سهمِ کوثر را نگه دارد

ای کاش آن بادی که بالا داشت منبر را
لطفی کند این مرتبه در را نگه دارد

این شعر دارد می‌رود در مقتل آن‌جا که
مانده چگونه شمر خنجر را نگه دارد
«مهدی رحیمی»

مانده‌ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد

مهدی رحیمی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از همان روزی که زلفِ یار را کج ساختند

از همان روزی که زلفِ یار را کج ساختند
ذوالفقار، این تیغِ معنادار را کج ساختند

تا نریزد نامِ مولا مثلِ قند از گوشه‌اش
پس برایِ طوطیان منقار را کج ساختند

من که ایوانِ نجف را دیده‌ام حس می‌کنم
پیشِ آن ایوان در و دیوار را کج ساختند

تا که در هر پیچ و خم نامِ علی را سر دهند
دیده باشی در نجف بازار را کج ساختند
«مهدی رحیمی»

از همان روزی که زلفِ یار را کج ساختند

مهدی رحیمی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

پادشاهی که کنیزش خاک را زر می‌کند

پادشاهی که کنیزش خاک را زر می‌کند
رزقِ این حداقل را حداکثر می‌کند

خضرِ پیغمبر نشسته گوشه‌ای و سال‌ها
روز و شب در مدحِ مولا شعر از بَر می‌کند

راهِ مسجد بسته شد بر دیگران چون که خدا
هر عبادت را قبول از راهِ حیدر می‌کند

می‌رود با اسبِ چوبی در جهنم هر کسی
صحبت از غیرِ علی بالایِ منبر می‌کند

احتیاطاً یا علی را با وضو گفتیم چون
واجبِ شرعی‌ست کاری که پیمبر می‌کند

غالباً هم کارهایِ پیشِ‌پاافتاده را
در نبودِ مردِ صاحب‌خانه، نوکر می‌کند

روزهایی که علی مشغولِ صحبت با خداست
معجزاتش را به اذنِ‌الله قنبر می‌کند

از مقامش گفتم و در گوشِ دشمن‌ها نرفت
نطفه‌ی ناپاک گاهاً گوش را کر می‌کند

کافران را شیو‌ی جنگیدنش مجبور به
اختیاری گفتنِ الله‌اکبر می‌کند

گوشه‌ای از مسجدِ کوفه سحر قبل از نماز
می‌نشیند رزقِ عالم را مقرر می‌کند

حرفِ خود را می‌زنم راحت به زوّارِ نجف
حرف یک دیوانه را دیوانه باور می‌کند

آن‌قَدَر که مزه دارد دورِ این گنبد طواف
جبرئیل اینجا خودش را شکلِ کفتر می‌کند

خوردنِ چایِ عراقی با دِهینی از نجف
خستگی را از تنِ هر نوکری در می‌کند

از علی تا عرش گویند جانم رویِ چشم
بینِ خانه فاطمه وقتی که لب تر می‌کند

پادشاهی که کنیزش خاک را زر می‌کند

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به نسخه نیست نیازی، طبیب را ببرید

به نسخه نیست نیازی، طبیب را ببرید
برای مرگِ علی دست بر دعا ببرید

نیاز نیست مداوا کنید زخمِ مرا
بر آن مریضِ خرابه‌نشین دوا ببرید

اگر بناست تسلی دهید بر دلِ من
برای قاتلِ سنگینِ دلم غذا ببرید

دلم برای یتیمان کوفه تنگ شده
کمک کنید مرا در خرابه‌ها ببرید

جناز‌ه‌ی منِ مظلوم را چو مادرتان
شبانه، مخفی و آرام و بی‌صدا ببرید

سلامِ گرمِ مرا در خرابه‌ها، دل شب
بر آن یتیم که خوابیده بی‌غذا ببرید

سلامِ من به شما ای فرشتگانِ خدا
نَبُرد فاطمه(س) با خود مرا، شما ببرید

به مُلکِ خویش ز بیگانگان غریب‌ترم
مرا به دیدنِ یارانِ آشنا ببرید

تمام عمر چو «میثم» علی‌علی گوئید
رُخِ نیاز به درگاهِ مرتضی ببرید
«غلام‌رضا سازگار»

به نسخه نیست نیازی

طبیب را ببرید

غلام‌رضا سازگار

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ظهری، عصری، شبی،‌ پگاهی، گاهی

ظهری، عصری، شبی،‌ پگاهی، گاهی
ما را برسان به قبله‌گاهی، گاهی
گاهی تو مرا نَمی به چَشمت بنشان
گاهی تو مرا فقط نگاهی، گاهی

چشم را مثل کوله‌ای بستم
راه تاریک بود و چشمم تار
خواب دیدم بدون بار سفر
داشتم می‌شدم سوار قطار

رفتم از هوش و عشق زد به سرم
به خودم آمدم دلم لرزید
دور بودم اگرچه از وطنم
این جدایی به عشق می‌ارزید

عشق ابری‌ست از کرانه‌ی تو
عشق یعنی رضای چشم شما
جان فدای محبتت باران
دل فدای سخاوتت دریا

پیرمردی شکسته آوازی
با تمام وجود می‌خواند
تکه‌ابری همین طرف یک‌ریز
دارد اذن ورود می‌خواند

اشک در چشم مثل مروارید
دل سراپا که هرچه بادا باد
دل به دریا زدم که راه افتاد
تا رسیدم به صحن گوهرشاد

عشق جامی‌ست مملو از باران
سکر نابی‌ست از غم و شادی
عشق بادی‌ست در کنار حرم
عشق صحنی‌ست مثل آزادی

صحن‌هایت اتاق آبی من
تو شدی جان شعر، من سهراب
باغ آیینه بود و هشت بهشت
موج می‌زد تمام من در خواب

بعد از آن خواب، صبح در چشمم
حسرتی مانده بود از دوری
خواب دیدم که آسمان آن شب
شده یک فرش صحن جمهوری

خوش به حالم که لااقل در خواب
بار دیگر مسافرت شده‌ام
کوله‌ام را گشودم و دیدم
باز انگار زائرت شده‌ام
«محمد نوروزی فرسنگی»

ظهری عصری شبی

محمد نوروزی فرسنگی

پگاهی گاهی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سوخته مادر، چگونه شیر بیاید؟

سوخته مادر، چگونه شیر بیاید؟
کاش که یک قطره آب گیر بیاید

نیست برای من آب‌دارتر از این
گفت به مادر علی، که تیر بیاید

داغِ پسر دستگاه شور و رباب و 
ناله که باید از این مسیر بیاید

خواست خدا هم‌دمِ رقیه شود او
یاور زینب شود، اسیر بیاید

محسن و زهرا، رباب و اصغر گویا
خواست مراعات او، نظیر بیاید

آبله، زنجیر و زخم، سوغات این است
قافله، وقتی که از کویر بیاید

فکر نکردند که او ربابِ جوان است
شاید از این درد و داغ، پیر بیاید

هم‌نفسِ آفتاب بوده و باید
در نظرش سایه‌ها، حقیر بیاید

شعر چه دارد در این زمینه بگوید؟
قافیه وقتی که ناگزیر بیاید
«سیدمحمدحسین ابوترابی»

حضرت رباب

سوخته مادر چگونه شیر بیاید؟

سیدمحمدحسین ابوترابی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

کوچ

من شرابم، شادی‌ام، شیون نمی‌آید به من
رودی از روحم، سرابِ تن نمی‌آید به من

هر قبایی را که خیّاطِ تعلّق دوخته‌ست
تن زدم، امّا سر سوزن نمی‌آید به من

شهر خاکِ خانه‌ها را بر سر خود ریخته است
کوچ، همراهم بیا، مسکن نمی‌آید به من

در شب تاریک و بیم راه و خوفِ بی‌کسی
غیرِ او از وادی ایمن نمی‌آید به من

چشم را بر هم زدم انگار در طور من است
او ترانی گفت و دیدم لن نمی‌آید به من

گرچه اسرار الهی را در او دیدم ولی
گفتنِ این حرف‌ها اصلا نمی‌آید به من

پادشاهی مهربان است و پناهم می‌دهد
از جوار رحمتش رفتن نمی‌آید به من

اشکم و از گوشه‌ی چشمِ یتیم افتاده‌ام
در جهانِ بی‌علیِ ماندن نمی‌آید به من

پشت سر ردّ اُحُد بر گُرده بود و پیش رو
تیغ می‌بارد اگر، جوشن نمی‌آید به من

سینه جان! مستی کن و با خنجرِ کوفی بگو
شادمان باشد که پیراهن نمی‌آید به من

کربلایی زخم روی پیکرم رقصید و باز
از سماعِ تیر، دل‌کندن نمی‌آید به من

چون نسیم آزادم و هرجا که باشم، باز هم
اهتزاز پرچمِ دشمن نمی‌آید به من

با رفیقانِ شهیدم عهد در خون بسته‌ام!
بی‌کفن می‌مانم و مدفن نمی‌آید به من
«حسن خسروی‌وقار»

امیرالمؤمنین (ع)

حسن خسروی‌وقار

من شرابم شادی‌ام شیون نمی‌آید به من

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌