به آب میزنم امشب دوباره چشمم را
که شعلهشعله ببارم ستاره چشمم را
دوباره شعر و من و دیدهی تماشا، تَر
به روی نیزه سرت همیشه بالاتر
دوباره شعر و من و شرح راز خونینت
اقامهی غزلی از نمازِ خونینت
گلوی تشنه دمِ تیغ و خنجرت چه گذشت؟
اجازه هست که بگویم که با سرت چه گذشت؟
سرت هوای نیستان و نیسواری داشت
از آن نخست سرت شور سربداری داشت
سرت کجا و نیستان کجا؟ دریغ دریغ
تنت کجا و ستوران کجا؟ دریغ دریغ
به خون نشست تمام زمین، زمان با تو
گریستند تمامِ پیامبران با تو
هزار نخل عصا شد، هزار موسی شد
هزار نیزه صلیبِ سر مسیحا شد
عُذَیر و یونس و الیاس گریه میکردند
برای غربت عباس گریه میکردند
برای غربتِ عباس آه میدانم
نبردِ یک نفر و یک سپاه میدانم
نبرد یک نفر و یک سپاه میدانی؟
شکوهِ تشنگیِ خیمهگاه میدانی؟
شکوهِ تشنگیِ خیمهگاه و یک عباس
غریبِ العطش و یک سپاه و یک عباس
غریبِ العطش و گلّههای گرگ، دریغ
غریبِ العطش و آن یَلِ سِتُرگ، دریغ
نگو که دست بگو که آبروی آب این است
پیامبرانِ اولوالعزم را کتاب این است
من از طلوع تو در آن غروب میدانم
تو را به نیزه سپردند خوب میدانم
گره زدند به شمشیر و خون کرامت را
چقدر ساده شکستند احترامت را
نه جذرها و نه مدها، تو را نفهمیدند
نه راویانِ سندها، تو را نفهمیدند
تو را مصادره کردهست هر که در کاری
به هر بهانه کتیبه شدی به دیواری
به قدرِ نامی بر روی جامهها خوبی
برای پُرشدنِ روزنامهها خوبی
تو طرح و تعزیه و تابلو نمیخواهی
کتابِ شعر و نماهنگ و شو نمیخوای
سرودهی ازلی گرچه تا ابد باشی
تو جاودانتر از آنی که مستند باشی
تو سوز ندبه و امن یجیب میخواهی
تو خود مسلم و جون و حبیب میخواهی
قرار نیست که نامی و پرچمی باشی
تمام سال نباشی، محرمی باشی
قرار نیست که در گریهها بخواهیمت
فقط برای عزا و قضا بخواهیمت
قرار نیست کتاب و کتیبهای باشی
میان این همه مردم غریبهای باشی
قرار نیست فقط آب آب بنویسیم
برای خون تو فصل الختاب بنویسیم
هنوز خون تو چون ذوالفقار بُرّان است
هزار سال اگر بگذرد خروشان است
تمامی ظلمات از تو نور میگیرند
عراق و شام و یمن با تو شور میگیرند
به عُمرِ غربتِ تاریخْ زیستی آقا
تو از قبیلهی زخمی، تو کیستی آقا؟
تو کیستی که جهان تشنهی امامت توست؟
گلوی سرخ شفق شرح استقامت توست
شهود شرقی خون، آیهی بهاری تو
همیشه در دل پاییز ماندگاری تو
«اسماعیل محمدپور»