کمال‌گرام

متمایل به کمال

۱۵۹ مطلب در فروردين ۱۴۰۳ ثبت شده است

بر سرت سایه‌ی ابابیل است

بر سرت سایه‌ی ابابیل است
بعد از این زندگی‌ت تعطیل است

سیلِ ویرانیِ تو راه افتاد
بسترش از فرات تا نیل است

میوه‌ی سرخِ هفتم اکتبر
سیلی آب‌دارِ آوریل است

گفته‌ای موشــکی نخورد به تو!
کارِ تو تفت این اباطیل است

عکسِ رسوایی تو پخش شده
چه نیازی به بحث و تحلیل است

بینِ ما صحبتی اگر باشد
خیبر و ذوالفقار و سجیل است

یا بنی‌سامری! هلاکت‌تان
قولِ تورات، حرف انجیل است

آی قابیل! آی اسرائیل!
نوبتِ انتقامِ هابیل است

خانه‌ات را تکانده‌ای ای قدس؟
نَم‌نَمَک وقتِ سالْ تحویل است
«محمد رسولی»
 

ایران

بر سرت سایه‌ی ابابیل است

حمله ایران به اسرائیل

فلسطین

محمد رسولی

۲۹ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شبِ حمله چقدر شیرین بود

شبِ حمله چقدر شیرین بود
گنبد آهنین‌تان این بود؟

تازه آن گنبدی که پشتِ سرش
انگلیس و پاریس و برلین بود

پس چه شد وعده‌های کاخِ سفید
قول امنیتی که تضمین بود

آن‌چه که خورده‌اید یک سیلی است
گرچه که سهمگین و سنگین بود

ما که جنگی نکرده‌ایم هنوز
هرچه که دیده‌اید تمرین بود

همه‌ی ترس از جواب شما
صف کوتاه پمپ بنزین بود‌

ای خدا! شاهدی که «شاهد» ما
هدفش لانه‌ی شیاطین بود

زخم پهپاد‌ها -خدا را شکر-
بر دلِ اهلِ غزّه تسکین بود

موشـکِ بامِ مسجدالاقصیٰ
پیک آزادی فلسـطین بود
«محمد رسولی»

ایران

حمله ایران به اسرائیل

شبِ حمله چقدر شیرین بود

فلسطین

محمد رسولی

۲۹ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شاعری از ندانم کجایَم! مثلِ اشعارِ خود قدبلندم

شاعری از ندانم کجایَم! مثلِ اشعارِ خود قدبلندم
هرچه در زندگیْ ساده‌پندار، در غزل‌هام مشکل‌پسندم

گرچه از دارِ دنیا به جز شعر نیست در کیسه‌ی زندگانیْم
شُکرِ منّان که بی‌نان نمانده‌ست، لحظه‌ای سفره‌ی مُستْ‌مندم

تلخ‌کامم ولیکن نکردم، زهرمارِ کسی زندگی را
گرچه نیش است گاهی زبانم، در امان‌ند خلق از گزندم

چشم‌های مرا گاهِ گریه، نیست جز آستینْ دست‌گیری
هم‌رهی نیست با من مگر کفش، نیست جز سایه‌‌ای پایبندم

گاه آباد و گاهی خرابم، عقل و عشق و نماز و شرابم
وای! تکلیف من با خودم چیست؟ آه! من با خودم چندچندم؟
«علی‌رضا نورعلی‌پور»

شاعری از ندانم کجایَم! مثلِ اشعارِ خود قدبلندم

علی‌رضا نورعلی‌پور

۲۹ فروردين ۰۳ ، ۰۸:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

تو زود می‌روی این ایستگاه جای تو نیست

به یاد قیصر امین‌پور

تو زود می‌روی این ایستگاه جای تو نیست
هوا مناسبِ پروازِ شعرهای تو نیست

«دلت هوای سرودن نمی‌کند دیگر»
هوا هوای سرودن، هوا هوای تو نیست

تو مثل چشمه اصیلی، تو خوب می‌دانی
که هیچ‌جای جهان مثلِ روستای تو نیست

جهان به تسلیت شعر آمده‌ست این‌جا
تو هم قبول کن این دسته‌گل برای تو نیست

هنوز هم همه‌ی گفت‌وگویمان گریه است
هنوز فرصت تعریف ماجرای تو نیست

هنوز اولِ گریه است، حرفِ پایان نیست
وگرنه مرگ خودش گفت انتهای تو نیست

تو مثل حادثه‌ای، عاشقانه زیبایی
ستونِ تسلیتِ روزنامه جای تو نیست
«محمدسعید میرزایی»

تو زود می‌روی این ایستگاه جای تو نیست

قیصر امین‌پور

محمدسعید میرزایی

۲۹ فروردين ۰۳ ، ۰۷:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

این چشم‌غُرّه‌های پدر از چیست مادر؟ من اشتباه نکردم که

این چشم‌غُرّه‌های پدر از چیست مادر؟ من اشتباه نکردم که
تا چند حرفِ توبه و استغفار؟ عاشق شدم، گناه نکردم که

اندوهِ او نمی‌رود از یادم، من تا همیشه با غمِ او شادم
جز عمرِ خود که هدیه به او دادم، عمر از کسی تباه نکردم که

گفتی نظر خطاست، قبول، اما مَه‌رو اگرچه دور و برم کم نیست
هرگز منِ فلک‌زده جز آن ماه، سوی کسی نگاه نکردم که

من قصه‌ی شبانه نمی‌گویم، بیهوده عاشقانه نمی‌گویم
می‌خواهمش که شعر و غزل گفتم، دفتر فقط سیاه نکردم که

این چشم‌غُرّه‌های پدر از چیست؟ امشب سرِ نماز دعایم کن
اما مخواه توبه کنم مادر، عاشق شدم، گناه نکردم که
«علی‌رضا نورعلی‌پور»

این چشم‌غُرّه‌های پدر از چیست مادر؟ من اشتباه نکردم که

عاشقانه

علی‌رضا نورعلی‌پور

۲۹ فروردين ۰۳ ، ۰۷:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ای دل‌برِ عیسی‌نفسِ ترسایی!

ای دل‌برِ عیسی‌نفسِ ترسایی!
خواهم که به پیشِ بنده بی‌ترس آیی

گه اشک ز دیده‌ی تَرَم خشک کنی
گه بر لب خشک من لبِ تر سایی
«ابوسعید ابوالخیر»

ابوسعید ابوالخیر

جِناسِ تام

۲۸ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شدند از دوری‌ات دیوانه‌تر، بسیاری از من‌ها

شدند از دوری‌ات دیوانه‌تر، بسیاری از من‌ها
سیاوش‌ها و وامق‌ها و مجنون‌ها و بیژن‌ها

چنان در کارِ خود ماندم دو دل، مثل دری چوبی
که گاهی باز و گاهی بسته از رفتن‌نرفتن‌ها

شبی گنجشک‌ها از هر طرف سمتِ تو کوچیدند
که آن شب کوچه‌ها پُر بود از سنگ و فَلاخَن‌ها

تو که از حال‌وروزِ من خبر داری، دلِ سبزم!
چرا باید ببندد هِی گره بر قفل و آهن‌ها

چرا با این‌که در فکرِ توام،‌ هر گاه می‌گیرد
صدایِ از تو خواندن‌ها، زبانِ از تو گفتن‌ها

تو را حتی کسی نشناخت،‌ اما وقتِ برگشتن
ببین خَم می‌شود بی‌اختیار این‌گونه گردن‌ها

مرا امشب به زیرِ چترِ خود دعوت کن ای باران!
بخوان تنها مرا، تنها مرا، تنها مرا، تنها
«آرزو سبزوار قَه‌فرخی»

بسیاری از من‌ها

شدند از دوری‌ات دیوانه‌تر

۲۸ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم

شهر ما آن‌سوی آبی‌هاست، دور از دسترس
شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم

اندکی بالاتر از آبادیِ تسلیمِ محض
صاف می‌آیی سرِ کوی «‍صِّراطَ الْمُسْتَقیم»

خاک آن عرشی‌ست، گل‌هایش زیارت‌نامه‌خوان
سنگ‌فرشِ آسمانش، بال‌های یاکریم

شهر ما آبادی عشق است، اما راز عشق
عشق یعنی واژه‌های رمزِ قرآن کریم

عشق یعنی قاف و لامِ «قل هو الله احد»
عشق یعنی باء «بسم الله الرحمن الرحیم»
«علی‌رضا قزوه»

علی‌رضا قزوه

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم

۲۸ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یک‌بار میانِ من و تو فاصله انداخت

یک‌بار میانِ من و تو فاصله انداخت
بسیار میانِ من و تو فاصله انداخت

پیراهنِ ما در بَرِ هم بر تنِ ما بود
این کار میانِ من و تو فاصله انداخت

رفتن، نتوانست جدامان کُند از هم
رفتار میانِ من و تو فاصله انداخت

جایِ منِ تو، این‌که نوشتند من و تو
انگار میانِ من و تو فاصله انداخت

درباره‌ی حسم به تو پرسیدی و گفتم
اقرار میانِ من و تو فاصله انداخت

اصرار میان من و تو واسطه می‌شد
انکار میانِ من و تو فاصله انداخت

ما مثلِ دو کاجیم که در تاب و تبِ وصل
نجّار میانِ من و تو فاصله انداخت

در وصل نمی‌خواست که از شوق بمیریم
ناچار میانِ من و تو فاصله انداخت

هم‌سایه‌ی من بودی و هم‌خانه‌ی من نه
دیوار میانِ من و تو فاصله انداخت

من از خودم و از تو برای تو گذشتم
ایثار میانِ من و تو فاصله انداخت

در لحظه‌ی موعود دو تا آینه بودیم
دیدار میانِ من و تو فاصله انداخت
«محمد زارعی»

عاشقانه

محمد زارعی

پیراهن

یک‌بار میانِ من و تو فاصله انداخت

۲۷ فروردين ۰۳ ، ۱۳:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین

آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین
سرگذشتِ سال‌ها چشم‌انتظاری را ببین 

فکر می‌کردم جوانم، آینه تکذیب کرد
خوش‌خیالی را نگاه، امیدواری را ببین 

چند تارِ موی مشکی داشتم، دید و شناخت
گفت از عهدِ جوانی یادگاری را ببین 

عینکم را دید، گفتم: عشق کورم کرده است 
از عصا پرسید، گفتم پایداری را ببین 

گفت برگشتی که چه؟ گفتم قراری داشتیم
گفت با این حال؟ گفتم بی‌قراری را ببین 

گفت می‌دانم قرارت چیست! چشمت را ببند
باز کن... حالا همان که دوست داری را ببین

یک زن زیبا در آیینه کنارم ایستاد
آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین! 
«محمدحسین ملکیان»

آب آورده‌ست چشمم بدبیاری را ببین

عاشقانه

محمدحسین ملکیان

۲۷ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌