یکبار میانِ من و تو فاصله انداخت
بسیار میانِ من و تو فاصله انداخت
پیراهنِ ما در بَرِ هم بر تنِ ما بود
این کار میانِ من و تو فاصله انداخت
رفتن، نتوانست جدامان کُند از هم
رفتار میانِ من و تو فاصله انداخت
جایِ منِ تو، اینکه نوشتند من و تو
انگار میانِ من و تو فاصله انداخت
دربارهی حسم به تو پرسیدی و گفتم
اقرار میانِ من و تو فاصله انداخت
اصرار میان من و تو واسطه میشد
انکار میانِ من و تو فاصله انداخت
ما مثلِ دو کاجیم که در تاب و تبِ وصل
نجّار میانِ من و تو فاصله انداخت
در وصل نمیخواست که از شوق بمیریم
ناچار میانِ من و تو فاصله انداخت
همسایهی من بودی و همخانهی من نه
دیوار میانِ من و تو فاصله انداخت
من از خودم و از تو برای تو گذشتم
ایثار میانِ من و تو فاصله انداخت
در لحظهی موعود دو تا آینه بودیم
دیدار میانِ من و تو فاصله انداخت
«محمد زارعی»