آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین
سرگذشتِ سال‌ها چشم‌انتظاری را ببین 

فکر می‌کردم جوانم، آینه تکذیب کرد
خوش‌خیالی را نگاه، امیدواری را ببین 

چند تارِ موی مشکی داشتم، دید و شناخت
گفت از عهدِ جوانی یادگاری را ببین 

عینکم را دید، گفتم: عشق کورم کرده است 
از عصا پرسید، گفتم پایداری را ببین 

گفت برگشتی که چه؟ گفتم قراری داشتیم
گفت با این حال؟ گفتم بی‌قراری را ببین 

گفت می‌دانم قرارت چیست! چشمت را ببند
باز کن... حالا همان که دوست داری را ببین

یک زن زیبا در آیینه کنارم ایستاد
آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین! 
«محمدحسین ملکیان»