شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم 
شور تحریر بنان را، پنجه‌ی شهناز هم

شب که سُکرِ تمنای تو بیرون می‌زند
از خُمِ سربسته و از شیشه‌های باز هم

شب که شد آوازی از دیوان شمس و دین خوش است
دست و پا یاری کند رقصی شلنگ‌انداز هم

باید امشب از حصار تنگ تهران وارهیم
تشنه‌ی قونیه باشیم، نشئه‌ی شیراز هم

تا سحر مشغول باشیم با معمایی لطیف
ممکن است آیا که با من لطف دارد، ناز هم؟

روزهای آخر اسفند مستم کرده است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم

خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم ولی
نام تو تکرار می‌شد در صدای ساز هم

صبح آمد باید از یاد تو برخیزم، ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگیرد، باز هم
«آرش شفاعی»