آمدی با عشق شکلی تازه از من ساختی
کار آسانی نبود از آه، آهن ساختی
معبدی خاموش بودم پیش از این زرتشت من
تو مرا آتش زدی، اینگونه روشن ساختی
آنقدر شد چشمهایت داستان این و آن
تا مرا با مردم این شهر دشمن ساختی
دستهایت را گره کردی به دور گردنم
این زمستان هم برایم شالگردن ساختی
خسته بودم با شکوه شانهی مردانهات
سالها کوهی برای تکیهکردن ساختی
قایقی در ساحلی متروک بودم، آمدی
آمدی کشتیِ نوح از روح این زن ساختی
«حمیده پارسافر»