آمدم پیرانه‌سر اما جوان برخاستم
این‌چنین با تو نشستم، آن‌چنان برخاستم

وه چه شب‌هایی که با زلفِ سیاهت مو به مو
از سرِ شب درد دل کردم ، اذان برخاستم 

زندگی بی‌عشق ما را تا کجاها برده بود
یک شب از این خوابِ غفلت ناگهان برخواستم

دیدم آن‌جایی که تو هستی، نمی‌گنجد دوئی
تا که من پیدا نباشد، از میان برخاستم

تا نگیرد ذره‌ای رنگ تعلق دامنم
مثل گردی از زمین و از زمان برخاستم

چون ندیدم آشیانی امن بر بام حیات
با همین حسرت نشستم، با همان برخاستم

آسیای چرخ وقتی نانِ بی‌منت نداشت
از سرِ این سفره بی یک لقمه نان برخاستم

کرد چشمش ایمنم از فتنه‌های روزگار
(با امین هرگه نشستم، در امان برخاستم)

این‌که در چشم غزل این‌قدر می‌آیم خروش
سرمه‌ام، از خاک پاک اصفهان برخاستم
«عباس شاه‌زیدی»