به سمت زیستنی که به جبر محدود است
به سمت حق حیاتی که بود و نابود است
به سمت عُمر که هرطور بگذرد ضرر است
به سمت مرگ که هر وقت میرسد زود است
به هر طرف برود شعر راه او بسته است
که جاده در دل کوه است و شب مهآلود است
نه اینکه باد نیاید، غمی نمیگذرد
که آه سینهی آتشگرفتگان دود است
نه اینکه من فقط اینگونه زار میگریم
کجای حال تو ای ابر رو به بهبود است
چقدر کوه از اینکه نشسته خوشحال است
چقدر باد از اینکه دویده خوشنود است
مگر که عشق بیاید به کار این بازار
مگر که عشق که حتی زیان او سود است
«فاطمه هاوشکی»