ظهری، عصری، شبی، پگاهی، گاهی
ما را برسان به قبلهگاهی، گاهی
گاهی تو مرا نَمی به چَشمت بنشان
گاهی تو مرا فقط نگاهی، گاهی
چشم را مثل کولهای بستم
راه تاریک بود و چشمم تار
خواب دیدم بدون بار سفر
داشتم میشدم سوار قطار
رفتم از هوش و عشق زد به سرم
به خودم آمدم دلم لرزید
دور بودم اگرچه از وطنم
این جدایی به عشق میارزید
عشق ابریست از کرانهی تو
عشق یعنی رضای چشم شما
جان فدای محبتت باران
دل فدای سخاوتت دریا
پیرمردی شکسته آوازی
با تمام وجود میخواند
تکهابری همین طرف یکریز
دارد اذن ورود میخواند
اشک در چشم مثل مروارید
دل سراپا که هرچه بادا باد
دل به دریا زدم که راه افتاد
تا رسیدم به صحن گوهرشاد
عشق جامیست مملو از باران
سکر نابیست از غم و شادی
عشق بادیست در کنار حرم
عشق صحنیست مثل آزادی
صحنهایت اتاق آبی من
تو شدی جان شعر، من سهراب
باغ آیینه بود و هشت بهشت
موج میزد تمام من در خواب
بعد از آن خواب، صبح در چشمم
حسرتی مانده بود از دوری
خواب دیدم که آسمان آن شب
شده یک فرش صحن جمهوری
خوش به حالم که لااقل در خواب
بار دیگر مسافرت شدهام
کولهام را گشودم و دیدم
باز انگار زائرت شدهام
«محمد نوروزی فرسنگی»