احساس بهار در کویر تو خوش است
هرچند پر از خطر، مسیر تو خوش است
از مدعیان هرچه دریا، دلگیر
ماییم و دلی که با غدیر تو خوش است
«مصطفی محدثی خراسانی»
احساس بهار در کویر تو خوش است
هرچند پر از خطر، مسیر تو خوش است
از مدعیان هرچه دریا، دلگیر
ماییم و دلی که با غدیر تو خوش است
«مصطفی محدثی خراسانی»
هستی جز شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
از لوح جبین رستگاران خواندیم
دین کار دل است کار پیشانی نیست
«هادی سعیدی کیاسری»
گشتم همه شهر را سراسر، گشتم
گشتم همه عمر این در و آن در، گشتم
یک نامهی محرمانه از خویش به خویش
من آمدم و رساندم و برگشتم
«محمدمهدی سیّار»
از چنبر نفس رسته بودند آنها
بتها همه را شکسته بودند آنها
پرواز شدند و پر گشودند به عرش
هرچند که دستبسته بودند آنها
«مصطفی محدثی خراسانی»
به من از راه نگویید، خودم میبینم
از شب و ماه نگویید، خودم میبینم
جادههای سفرم تا به خدا نزدیک است
راه را چاه نگویید، خودم میبینم
«موسی عصمتی»
چَشمانِ تو را غباری از خواب گرفت
اشک آمد و از دستِ دلم تاب گرفت
این بود پس از تو کار چشمم ای دوست
یک عمر نشست و آب را قاب گرفت
«قیصر امینپور»
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که بر گردن یاری بودهست
«خیام»
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامَده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
«خیام»
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگهِ آن شهان نهادَندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بِنْشسته همی گفت که کوکو کوکو
«خیام»
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالمِ پُرفتنه و پُرشور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گِلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
«خیام»