چون کارِ دلم ز زلفِ او ماندْ گره
بر هر رگِ جان صد آرزو ماندْ گره
امید ز گریه بود، افسوس! افسوس!
کان هم شبِ وصلْ در گلو ماندْ گره
«رودکی»
چون کارِ دلم ز زلفِ او ماندْ گره
بر هر رگِ جان صد آرزو ماندْ گره
امید ز گریه بود، افسوس! افسوس!
کان هم شبِ وصلْ در گلو ماندْ گره
«رودکی»
با آن که دلم از غمِ هجرت خون است
شادی به غمِ توام ز غمْ افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب!
هجرانش چنین است، وصالش چون است؟
«رودکی»