در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا؟
«ابوسعید ابوالخیر»
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا؟
«ابوسعید ابوالخیر»
ای روی تو مِهرِ عالمآرایِ همه
وصلِ تو شبوروز تمنای همه
گر با دگران بِه ز منی، وای به من
ور با همهکس همچو منی، وایِ همه
«ابوسعید ابوالخیر»
اوّل به وفا میِ وصالم در داد
چون مست شدم جام جفا را سر داد
پُر آب دو دیده و پُر از آتشْ دل
خاکِ رهِ او شدم به بادم بر داد
«حافظ»
ای دلبرِ عیسینفسِ ترسایی!
خواهم که به پیشِ بنده بیترس آیی
گه اشک ز دیدهی تَرَم خشک کنی
گه بر لب خشک من لبِ تر سایی
«ابوسعید ابوالخیر»
یک پات چرا صدا ندارد بابا؟
لنگیدن تو دوا ندارد بابا؟
یک عالم لنگه کفش در جاکفشی ست
پوتینِ چپِ تو پا ندارد بابا؟
«محمدحسین ملکیان»
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردشِ هذیان بر لب
بیرؤیت روی او بلاتکلیفم
مثلِ گلِ آفتابگردان در شب
«محمدمهدی سیّار»
در شهر شما گم است تنهایی من
بازیچهی مردم است تنهایی من
من خود او را نمیشناسم شاید
اشک است، تبسم است، تنهایی من
«هادی سعیدی کیاسری»
هستی جز شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
از لوح جبین رستگاران خواندیم
دین کار دل است کار پیشانی نیست
«هادی سعیدی کیاسری»
عشق من و تو چه ماجرایی دارد
این قصه چه شاهی، چه گدایی دارد
من بی صفا و مروه هم میگویم
ایوانِ نجف عجب صفایی دارد
«قاسم صرافان»
ای حیدر شهسوار! وقتِ مددست
ای زبدهی هشتوچار! وقتِ مددست
من عاجزم از جهان و دشمن بسیار
ای صاحبِ ذوالفقار! وقتِ مددست
«ابوسعید ابوالخیر»