این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که بر گردن یاری بودهست
«خیام»
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که بر گردن یاری بودهست
«خیام»
چون کارِ دلم ز زلفِ او ماندْ گره
بر هر رگِ جان صد آرزو ماندْ گره
امید ز گریه بود، افسوس! افسوس!
کان هم شبِ وصلْ در گلو ماندْ گره
«رودکی»