گفتند برو عمر سفر کوتاه است
چون میروم و نمیرسم جانکاه است
از او تا من فاصله یک گام اما
از من تا او هزار فرسخ راه است
«هادی سعیدی کیاسری»
گفتند برو عمر سفر کوتاه است
چون میروم و نمیرسم جانکاه است
از او تا من فاصله یک گام اما
از من تا او هزار فرسخ راه است
«هادی سعیدی کیاسری»
جانی که اسیر زندگی در تن ماست
بیچهره و بیچگونه من ماست
این یک دو نفس گیروگفتاری نیز
جانکندن، جانکندن، جانکندن ماست
«هادی سعیدی کیاسری»
تفسیر گل از نگاه آهو در باغ
شعری به زبان عطر شببو در باغ
مهتابی، من، ماه، شب شهریور
لیمو لیمو چراغ جادو در باغ
«هادی سعیدی کیاسری»
شعری در لبهای کسی زندانیست
شوری در نای و نفسی زندانیست
سیمرغی در قاب قفس بالافشان
قافی در بال مگسی زندانیست
«هادی سعیدی کیاسری»
در شهر شما گم است تنهایی من
بازیچهی مردم است تنهایی من
من خود او را نمیشناسم شاید
اشک است، تبسم است، تنهایی من
«هادی سعیدی کیاسری»
هستی جز شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
از لوح جبین رستگاران خواندیم
دین کار دل است کار پیشانی نیست
«هادی سعیدی کیاسری»
هستی جز شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
از لوح جبین رستگاران خواندیم
دین کار دل است کار پیشانی نیست
«هادی سعیدی کیاسری»