کمال‌گرام

متمایل به کمال

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امیرالمؤمنین (ع)» ثبت شده است

ای حیدر شه‌سوار! وقتِ مددست

ای حیدر شه‌سوار! وقتِ مددست
ای زبده‌ی هشت‌وچار! وقتِ مددست

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار
ای صاحبِ ذوالفقار! وقتِ مددست
«ابوسعید ابوالخیر»

ابوسعید ابوالخیر

امیرالمؤمنین (ع)

ای حیدر شه‌سوار! وقتِ مددست

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از علی و آل او جو درد عشق

از علی و آل او جو درد عشق
جفت‌شش آورده حق در نردِ عشق
«احمد عزیزی»

احمد عزیزی

از علی و آل او جو درد عشق

امیرالمؤمنین (ع)

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ‌دلی

کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ‌دلی
هی بگویم بِعلیٍ بِعلیٍ بِعلی

مطلعُ‌الفجر شب قدر، سلام تو خوش است
اُدخلوها بسلامٍ ابدیٍ ازلی

اولین پرسش میثاقِ ازل را تو بپرس
تا الستانه و مستانه بگوییم بلی

همه قدقامتیان را به تماشا بنشان
تا مؤذن بدهد مژدۀ خیرالعملی

ای خوشا امشب و بیداری و الغوث الغوث
خوش‌ترش خواب تو را دیدن و بیداردلی

ای دریغا که شب قدر، علی را کشتند
قدرنشناس‌ترین امت لات و هُبلی

کسی آن سوی حسینیّه نشسته‌ست هنوز
همه رفتند، شب قدر تمام است، ولی

باز قرآن به سرش دارد و هی می‌گوید
بحسین بن علیٍ بحسین بن علی
«مهدی جهان‌دار»

امیرالمؤمنین (ع)

مهدی جهان‌دار

کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ‌دلی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شب قدر است شاید سال دگر زنده نباشی

شب قدر است شاید سال دگر زنده نباشی
سعی کن ای پسرِ خوب که شرمنده نباشی

بنده‌ی منتخب حضرت رحمان که نبودیم
سعی کن حداقل بنده‌ی یک بنده نباشیم

دختر خوب تو کم از پسرِ خوب چه داری؟
سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی

پدرم حرف شما خوب، ولی می‌شود آیا
این‌قدر خشک و نصحیت‌گر و یک‌دنده نباشی؟

فکر پرونده‌ی مایی؟ دمتان گرم ولی ما
ولی ما نگرانیم شما فاقد پرونده نباشی

شب قدر است تو صد سال دگر زنده بمانی
و به شطرنج جهان مهره‌ی بازنده نباشی

صد شب قدر دگر می‌رسد و می‌رود اما
اوج شرمندگی آن است که شرمنده نباشی

«محمدکاظم کاظمی»

امیرالمؤمنین (ع)

شب قدر است شاید سال دگر زنده نباشی

محمدکاظم کاظمی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ای علی ای خدای صبر و یقین

ای علی ای خدای صبر و یقین
ای زبان خدا خلاصه‌ی دین

روح سبز دعا، عبادت سرخ
ای گلستان حق ز تو رنگین

هر سحر پلک می‌زند بر هم
در هوای تو صبح مهرآگین

چیست گردون؟ مگر عنایت تو
تا بگردند آسمان و زمین

ای به پای تو ایستاده فلک
کهکشان از تو گشته صدرنشین

برگی از نوبهار رأفت توست
صدرة‌المنتهی، بهشت برین

ای شهادت به آبروی تو سرخ
ای به قاموس خون شهیدترین

کم‌ترین بنده‌ات جوان‌مردی‌ست
ای کریم، این خدای مرد گزین

مهر و مه وام‌دار مهر تواند
روشن از توست چشمه‌ی پروین

از نگاه سحر چنین پیداست
داغ عشق تو را زده به جبین

با تو در کام کودکان یتیم
تلخی روزگار شد شیرین

تا تو بودی علی شبی نگذاشت
سر بی‌شام بر زمین مسکین

نه خدایی تو نه فروتر از آن
نیست ادارک من فراتر از این

به یقین بعد از آفرینش تو
آمد از جانب خدا تحسین

چون توانم ز چند و چون تو گفت؟
چند گویم تو را چنان و چنین

دلم از کوچه‌های شک برگشت
با تو رفتم به ماورای یقین

شدم آماج تیر عشق و جنون
تا برآمد کمان غم زه کمین

دل من بود و زخم‌های غمت
دل من بود و آتشی سنگین

یک شب آن شب که می‌رسید به عرش
از دلم ناله‌های زار و حزین

گفتم ای دل چه می‌کنی با غم
گفت حال مرا مپرس و مبین

زان که بیماریم ز بی‌دردی‌ست
درد و غم می‌دهد مرا تسکین

غم عشق علی دوای من است
سرخوشم با غمی چنین شیرین

ای علی جز تو کیست شافع خلق؟
نزد خالق به روز بازپسین

در همان روز ناگزیر که هست
در کفم نامه‌ای سیاه‌ترین

روز آتش که عاشقان غمت
در پناه تواند، سایه‌نشین

دارم امید بر عنایت تو
روی ما را علی، مزن به زمین
«ناصر فیض»

امیرالمؤمنین (ع)

ای علی ای خدای صبر و یقین

ناصر فیض

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

چرا از این همه خِیرِ جهان شر قسمت من شد؟

چرا از این همه خِیرِ جهان شر قسمت من شد؟
چرا داغِ پسر، دردِ برادر قسمت من شد؟

از آن باغی که با خونِ دلم سیراب شد آخر
گلی که می‌دود با بادْ پرپر، قسمت من شد

دلم عمری‌ست دیدار تو را هر لحظه می‌خواهد
ولی هربار «باشد وقت دیگر» قسمت من شد

خدا گاهی صلاحش آن‌چه می‌خواهی نخواهد بود
نگاهت بیش‌تر شد هرچه کم‌تر قسمت من شد

کج‌اقبالم چون از صحن و سرایی که دلم آن‌جاست
کفی گندم، تماشای کبوتر قسمت من شد

اگر چه سهمم از آب و هوا و خاک اندک شد
خدا را شکر آخر مدح حیدر قسمت من شد

«محمود اکرامی»

امیرالمؤمنین (ع)

محمود اکرامی

چرا از این همه خِیرِ جهان شر قسمت من شد؟

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

امشب سکوتِ می، خبری مست می‌برَد

امشب سکوتِ می، خبری مست می‌برَد
امشب کسی به کار خدا دست می‌برَد

نبض مکبّران، اجل‌آهنگ می‌زند
امشب کسی به آینه‌ها سنگ می‌زند

افکنده‌اند در رهِ سیلاب، عیش را
ضجه زنند، ضجه… بزرگ قریش را

صد چشمه خون، به حجله‌ی دل می‌کِشد چرا؟
شب، بی‌خیالِ فاجعه… کِل می‌کشد چرا؟

شب، بی‌زوال مانده، سحر مُرده، ای خدا
ماییم باز ایلِ پدرمُرده، ای خدا

در شام و در عراق و یمن، طعنه می زنند
تکفیریان به صبر حسن طعنه می زنند

برخیز و نعره زن سرِ زخمِ زبان، پدر!
خلخال می‌برند ز پای زنان، پدر!

خونِ نماز، بر رُخِ محراب خورده است
امشب بُتی به کار خدا دست بُرده است

یک گوشه از عبای دلارامِ ما بگیر
امشب، سحر نمی‌شود، ای صبح! پا بگیر

شب، بی‌تو سر نمی‌شود، آتش گرفته‌ایم
امشب سحر نمی‌شود، آتش گرفته‌ایم

 محراب جان! برای پدر جان‌پناه باش
ای خشت‌خشتِ مسجد کوفه! گواه باش

ای مُهر! امشب آینه را بی‌ملال کن
دیدار آخر است! علی را حلال کن

 گل‌دسته‌ها! اذانِ اجل، در گلو کنید
ای آب‌ها! به حسرت حیدر، وضو کنید

 سجاده جان! بسوز در این غم، ولی بساز
یک امشبی برای خدا با علی بساز

این آخرین نیایش چشمِ ترِ علی ست
دیگر تمام شد، سحرِ آخر علی ست!

هرشب، یتیم کوفه به دوشش سوار بود
هم‌بازی‌اش، ستاره‌ی دنباله‌دار بود!

ای ماه! جلوه در جگر چاه کرده‌ای
این درّه هم نظرشده‌ی آب‌شار بود
 
شرمِ نگاه، روز مرا می‌کند سیاه
شمعی درون چشم تو شب‌زنده‌دار بود

با آسمانِ صاف، همیشه ستیز داشت
ابری که بین معرکه، آتش‌بیار بود

وقتش رسیده بود بهاری شود، که شد
سی سال، این خزان‌زده، چشم‌انتظار بود

در بینِ ابروان تو احیا گرفته است
این تیغِ کج که مبداء نصف‌النهار بود

می‌خواست زهرِ خویش بریزد چو میخِ در
این عقربی که ماتَرَکِ شاه‌مار بود

زخمِ سرش، حریف دلِ زخمی‌اش نشد
آه، ای طبیب! او به چه دردی دچار بود؟

تکفیریان ز بیعت حق، عار می‌کنند
در کوفه، روزه را سحر افطار می‌کنند!

مردی که ذوالفقار ز دستش وضو گرفت
عدل از سرِ شکسته‌ی او آبرو گرفت

دارند سقف بر سرم آوار می‌کنند
از خواب، گرگ را ز چه بیدار می‌کنند؟ 

از فرطِ عدل، اهلِ جراحت شدی پدر
فُزتُ وَ ربِّ کعبه و… راحت شدی پدر

حیرت شروع شد؟ نه! تماشا حرام شد
فُزتُ وَ ربِّ کعبه…! گمانم «تمام شد!»
«احمد بابایی»

احمد بابایی

امشب سکوتِ می خبری مست می‌برَد

امیرالمؤمنین (ع)

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

احساس بهار در کویر تو خوش است

احساس بهار در کویر تو خوش است
هرچند پر از خطر، مسیر تو خوش است

از مدعیان هرچه دریا، دل‌گیر
ماییم و دلی که با غدیر تو خوش است
«مصطفی محدثی خراسانی»

احساس بهار در کویر تو خوش است

امیرالمؤمنین (ع)

مصطفی محدثی خراسانی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آن‌چه در سینه‌ی ما فرصت پرواز نداشت

آن‌چه در سینه‌ی ما فرصت پرواز نداشت
غزلی بود که با سوز شما ساز نداشت

یاعلی هرکه به لب داشت به ما محرم شد
غیر این اسم شب خلوت ما راز نداشت

علم و ایمان و عمل، عاطفه و قهر و گذشت
معرفت هیچ کجا این همه ایجاز نداشت

عدل اقرار به آزادگی و ایمان است
که به غیر تو کسی جرئت ابراز نداشت

سبز بادا نفس آل علی تا محشر
که حقیقت به جز این عرصه‌ی پرواز نداشت

«مصطفی محدثی خراسانی»

آن‌چه در سینه‌ی ما فرصت پرواز نداشت

امیرالمؤمنین (ع)

مصطفی محدثی خراسانی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

جز خدایی که قادر و یکتاست

جز خدایی که قادر و یکتاست
چون علی کیست آن‌که بی‌همتا‌ست

آن‌که در وصفِ او دو دیده‌ی عقل
گاه در خواب و گاه در رویاست

عشق را بی‌تو نیست مفهومی
عاشقی بی‌تو سخت بی‌معناست

تا شنیدم حدیت شیدایی
کس ندیدم که این همه شیداست

در شبستانِ بی‌کرانه‌ی درد
کیست مردی که چون علی تنهاست

جز علی کیست در صلابت، فرد
جز علی کیست آن‌که شیر خداست

جز علی کیست لایق زهرا؟
لایق او چه کس به جز زهراست؟

از زلال سخاوتِ مولا
ابر یک قطره را، اگر داراست!

تا بگریاند آسمان‌ها را
تا بخندد شکوفه در هر جاست

با شُکوهِ فروغِ روی علی
ماه و خورشید هم مگر پیداست!؟

چشم او چیست؟ عین ذاتِ نگاه
بی‌نگاهش نگاهْ نابیناست

ای علی ای تجسمِ ایمان
از تو ایمن جهان به یک ایماست

در عروجِ نگاهت ای همه نور
رازِ معراج لیلةالاسراست

دستت ای سایه‌ی عطوفت و مهر
سایه‌ساری به سبزی طوباست

عطرِ یادت طراوتِ جان‌ها
ذکر نامت چقدر روح‌افزاست

جانِ جان! بی‌تو در جهانِ وجود
تا ابد ماتم و عزا برپاست

نه مگر شب نشانه‌ی غم توست؟
شب که پیراهنِ عزای خداست

گر نیوفتاده بی‌تو در تب و تاب
این چه شوری‌ست در دل شب‌هاست

آه... این آه ناله‌های علی‌ست
یا کبودینه‌گنبد میناست‌؟

کی تواند قلم رقم بزند؟
از علی، آن که برتر از معناست

من چه گویم در آن مقام که عشق
آستان‌بوسِ درگه مولاست

ای علی با زبان اَلکنِ شعر
کی توان گفت از تو بی‌کم‌وکاست

قطره تا خواست وصف دریا کرد
وهم دید آن‌چه فهمش از دریاست

کی کِرامی کند به وصف بهشت
برگ سبزی‌ست که در بزاعت ماست

کاری از شعر بر نمی‌آید
من که پنهان نمی‌کنم، پیداست

شعر اگر قد به آسمان بکشد
بر بلندای وصف تو کوتاست
«ناصر فیض»

امیرالمؤمنین (ع)

جز خدایی که قادر و یکتاست

ناصر فیض

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌