عشق آمد، عقل را ناچار بردم در مَصافش
عقل تیغش میبُرید و گُل در آورد از غَلافش
ماندهام حیران میانِ گیسوی پُرپیچوتابی
عقل میگوید رها کن، عشق میگوید ببافش
پردهای انداختم بر چشمهایم بس که دیدم
عقل هر سو میکِشد، دل میکِشد پا را خلافش
از «سرِ زلفی رها در باد» حق دارم بترسم
کُفر، در واقع سر موییست با دینْ اختلافش
هر که حُسنِ خویش نفروشد، خریدارند او را
این یکی با تاج و تختش، آن یکی هم با کلافش
بینِ حُجب و حُسن دنبالِ منافاتی نگردید
کعبه دائم پرده پوشیدهست و خَلقی در طوافش
دل اگر شد کعبه، گیرم بشکند، اصلاً چه بهتر
یک نفر مثل علی بیرون میآید از شکافش
خلوتی دارم که روی هیچ کس در وا نکرده
خلوتی دارم تماشایی که... قربانِ عفافش
ترس دارم در صدف باشم، ولی گوهر نباشم
معدن خالی ندارد هیچ سودی اکتشافش
«محمدحسین ملکیان»