چرا از این همه خِیرِ جهان شر قسمت من شد؟
چرا داغِ پسر، دردِ برادر قسمت من شد؟
از آن باغی که با خونِ دلم سیراب شد آخر
گلی که میدود با بادْ پرپر، قسمت من شد
دلم عمریست دیدار تو را هر لحظه میخواهد
ولی هربار «باشد وقت دیگر» قسمت من شد
خدا گاهی صلاحش آنچه میخواهی نخواهد بود
نگاهت بیشتر شد هرچه کمتر قسمت من شد
کجاقبالم چون از صحن و سرایی که دلم آنجاست
کفی گندم، تماشای کبوتر قسمت من شد
اگر چه سهمم از آب و هوا و خاک اندک شد
خدا را شکر آخر مدح حیدر قسمت من شد
«محمود اکرامی»