کمال‌گرام

متمایل به کمال

۱۰ مطلب با موضوع «سبک شعر :: مثنوی» ثبت شده است

هزار سال عقب رفت در سکوتِ زمان

هزار سال عقب رفت در سکوتِ زمان
و روی شاخه‌ی خشکیده‌ای، هَزار کشید

عصای معجزه‌اش در تصوری آبی
برای تشنگیِ دشت، آب‌شار کشید

دلش به نامِ امامی قرارِ تازه گرفت
و روی دامنش آهوی بی‌قرار کشید

چقدر در پی‌ات ای شاه! کارِ بی‌تکرار
غروب‌های غم‌انگیز، انتظار کشید

در آن افق که پیاده غروب آمده بود
به تاخت در دل خورشید یک سوار کشید

به چشم‌های تری که به حرف آمده بود
در آن کویرِ عطش، سُرمه‌ی غبار کشید

نگاه کرد به نقاشی‌اش،‌ دلش لرزید
و بی‌مقدمه آهی ادامه‌دار کشید
«میثم داوودی»

(تقدیمی به استاد محمود فرشچیان)
 

استاد محمود فرشچیان

میثم داوودی

هزار سال عقب رفت در سکوتِ زمان

۲۷ مهر ۰۳ ، ۱۳:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شنیدم که دارای فرخ‌تبار

شنیدم که دارای فرخ‌تبار
ز لشکر جدا مانْد روزِ شکار

دوان آمَدَش گله‌بانی به پیش
به دل گفت دارای فرخنده‌کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمانِ کیانی به زه راست کرد
به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبانِ شَه پرورم
به خدمت بدین مَرغ‌زار اندرم

مَلِک را دلِ رفته آمد به جای
بخندید و گفت: ای نکوهیده‌رای

تو را یاوری کرد فرخ‌سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت:
نصیحت ز مُنعم نباید نَهفت

نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مِه‌تری شرطِ زیست
که هر کِه‌تری را بدانی که کیست

مرا بارها در حَضَر دیده‌ای
ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیش‌باز
نمی‌دانیَم از بداندیش باز

توانم من ای نامور شهریار
که اسبی برون آرَم از صد هزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای
تو هم گله‌ی خویش باری، بپای

در آن تخت و مُلک از خلل غم بود
که تدبیر شاه از شُبان کم بود
***
تو کی بشنوی ناله‌ی دادخواه
به کیوان بَرت کِله‌ی خواب‌گاه؟

چنان خُسْبْ کآید فغانت به گوش
اگر دادخواهی برآرَد خُروش

که نالد ز ظالم که در دور توست
که هر جور کاو می‌کند جور توست

نه سگ دامن کاروانی درید
که دهقانِ نادان که سگ پرورید

دِلیر آمدی سعدیا در سَخُن
چو تیغت به دست است فتحی بکن

بگو آن‌چه دانی، که حق گفته به
نه رشوت‌ستانی و نه عشوه ده

طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی
طمع بُگسِل و هرچه دانی بگوی
«سعدی»
 

حکایت

سعدی

شنیدم که دارای فرخ‌تبار

۲۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بنالید درویشی از ضعف حال

بنالید درویشی از ضعف حال
بَرِ تندرویی، خداوندِ مال

نه دینار دادَش سیه‌دل نه دانگ
بر او زد به سر باری از طیر بانگ

دلِ سائل از جُور او خون گرفت
سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت

توان‌گر ترش‌روی، باری، چراست؟
مگر می‌نترسد ز تلخی خواست؟

بفرمود کوته‌نظر تا غلام
بَرَندش به خواری و زجرِ تمام

به ناکردنِ شُکرِ پروردگار
شنیدم که برگشت از او روزگار

بزرگیش سر در تباهی نهاد
عطارد قلم در سیاهی نهاد

شِقاوت برهنه نشاندش چو سیر
نه بارش رها کرد و نه بارگیر

فِشاندش قضا بر سر از فاقه خاک
مشعبدصفت‌کیسه و دستِ پاک

سراپای حالش دگرگونه گشت
بر این ماجرا مدتی بر گذشت

غلامش به دستِ کریمی فِتاد
توان‌گر دل و دست و روشن‌نهاد

به دیدارِ مسکینِ آشفته‌حال
چنان شاد بودی که مسکین به مال

شبان‌گَه یکی بر درش لقمه جُست
ز سختی کشیدن قدم‌هاش سُست

بفرمود صاحب‌نظر بنده را
که خشنود کن مردِ درمانده را

چو نزدیک بُردش ز خوان بَهره‌ای
برآورد بی‌خویش‌تَن نعره‌ای

شکسته‌دل آمد بَرِ خواجه باز
عیان کرده اشکش به دیباجه راز

بپرسید سالارِ فرخنده‌خوی
که اَشکَت ز جورِ که آمد به روی؟

بگفت اندرونم بشورید سخت
بر احوال این پیرِ شوریده بخت

که مملوکِ وی بودم اندر قدیم
خداوندِ املاک و اسباب و سیم

چو کوتاه شد دستش از عِز و ناز
کُنَد دستِ خواهش به درها دراز

بخندید و گفت ای پسر! جُور نیست
ستم بر کَس از گَردشِ دُور نیست

نه آن تندروی است بازارگان
که بردی سَر از کِبر بر آسمان؟

من آنم که آن روزم از در برانْد
به روزِ مَنَش دُور گیتی نشاند

نِگه کرد باز آسمان سوی من
فرو شُست گَردِ غم از روی من

خدای ار به حکمت ببندد دری
گُشاید به فضل و کرم دیگری

بسا مفلسِ بی‌نوا سیر شُد
بسا کارِ منعم زبر-زیر شد
«سعدی»

بنالید درویشی از ضعف حال

حکایت

سعدی

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۶:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

اگر نشد شَبَهِ آرزوی دورِ تو باشم

اگر نشد شَبَهِ آرزوی دورِ تو باشم
سپیدبختِ پر از شرمِ زیرِ تور تو باشم

نوشتم از تو که در چشم‌هام خیس نمانی
نوشتمت که فقط خونِ خودنویس نمانی

نوشتمت که در آیینه گنگ و تار نباشی
نوشتمت که فقط بُهتِ انتظار نباشی

چه نور ماه شوی و در این اتاق بیوفتی
که بی‌مقدمه در جانم اتفاق بیوفتی

نوشتمت که در این عشق ناپدید نباشی
نوشتمت که فقط وعده و وعید نباشی

تو را از اولِ دنیا ادامه‌دار نوشتم
به شکلِ ساده‌ترین نقشِ کُنجِ غار نوشتم

به شکل آدمِ درگیر رنج‌های نخستین
به شکل قصه‌ی پیچیده در خطای نخستین

نوشتمت که به جان‌کندنم حیات بریزد
که گیسوانِ زنی روی دست‌هات بریزد

نوشتمت که مرا مأمنِ فرار بدانی
پناهِ لحظه‌ی جاماندن از قطار بدانی

مرا حقیقتِ پنهانِ در سکوت ببینی
شبیه روزنه‌ای نور روبه‌روت ببینی

من آن زنانگیِ خفته در سکوت و درنگم
همان شهامت بیدار عصر آتش و سنگم

که بی‌جسارتِ زن‌بودنش به کار نیامد
شبی جوانه زد و با تبر کنار نیامد
«آناهیتا آقابیگی»

آناهیتا آقابیگی

اگر نشد شَبَهِ آرزوی دورِ تو باشم

زن

۲۶ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مادر موسی، چو موسی را به نیل

مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفته‌ی رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزندِ خُرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدایْ
چون رهی زین کِشتیِ بی‌ناخدای؟

گر نیارد ایزدِ پاکَت به یاد
آب، خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است؟
رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده‌ی شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آن‌چه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی؟!

در تو تنها عشق و مِهرِ مادری‌ست
شیوه‌ی ما، عدل و بنده‌پروری‌ست

نیست بازی کار حق، خود را مباز
آن‌چه بردیم از تو، باز آریم باز

سطح آب از گاه‌وارش خوش‌تر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می‌کنند
آنچه می‌گوییم ما، آن می‌کنند

ما به دریا حکم طوفان می‌دهیم
ما به سیل و موج فرمان می‌دهیم

نسبتِ نِسیان به ذاتِ حق مده
بار کفر است این، به دوشِ خود مَنِه

بِهْ که برگردی، به ما بِسپاریَش
کِی تو از ما دوست‌تر می‌داریش؟!

نقشِ هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست

قطره‌ای کز جویباری می‌رود
از پِیِ انجام کاری می‌رود

ما بسی گم‌گشته باز آورده‌ایم
ما بسی بی‌توشه را پرورده‌ایم

میهمان ماست، هر کس بی‌نواست
آشنا با ماست، چون بی‌آشناست

ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب‌پوشی‌ها کنیم، ار بد کنند

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زآتشِ ما سوخت، هر شمعی که سوخت

کشتئی زآسیبِ موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تندبادی کَرد سِیرش را تباه
روزگارِ اهل کِشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سُکان نماند
قُوَّتی در دستِ کِشتی‌بان نماند

ناخدایان را کیاسَت اندکی‌ست
ناخدایِ کِشتیِ امکان، یکی‌ست

بندها را تار و پود از هم گسیخت
موج از هر جا که راهی یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم، آب بُرد
زان گروهِ رفته طفلی مانْد خُرد

طفلِ مسکین، چون کبوتر پَر گرفت
بحر را چون دامنِ مادر گرفت

موجش اول وهله چون طومار کرد
تندباد اندیشه‌ی پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را، ویران مکن

در میان مستمندان، فرق نیست
این غریقِ خُرد، بهرِ غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم بدان جانب مریز

امر دادم باد را کان شیرخوار
گیرد از دریا، گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
برف را گفتم که آبِ گرم شو

صبح را گفتم به رویش خنده کن
نور را گفتم دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم که خلخالش مَکَن
مار را گفتم که طفلک را مَزَن

رنج را گفتم که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش، کودک است

گرگ را گفتم تن خُردش مَدَر
دزد را گفتم گلوبندش مَبَر

بخت را گفتم جهان‌داریْش دِه
هوش را گفتم که هُشیاریْش دِه

تیرگی‌ها را نمودم روشنی
ترس‌ها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و ناایمن شدند
دوستی کردم، مرا دشمن شدند

کارها کردند، اما پَست و زشت
ساختند آیینه‌ها، اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه، چاه
چاه‌ها کندند مَردم را به راه

روشنی‌ها خواستند اما ز دود
قصرها افراشتند اما به رود

قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس
دزدها بُگْماشتند از بهر پاس

جام‌ها لبریز کردند از فساد
رشته‌ها رِشتند در دوکِ عناد

درس‌ها خواندند، اما درس عار
اسب‌ها راندند، اما بی‌فَسار

دیوها کردند دربان و وکیل
در چه مَحضر؟ مَحضرِ حِیِّ جلیل

سَجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد، معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیْهِ ضَلال
توشه‌ها بردند از وِزر و وبال

از تنور خودپسندی شد بلند
شعله‌ی کردارهای ناپسند

وارهانْدیم آن غریقِ بی‌نوا
تا رهید از مرگ، شد صید هویٰ

آخر آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی‌گُنه، نمرود شد

رزم‌جویی کرد با چون من کسی
خواست یاری از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانی‌ها بزرگ
شد بزرگ و تیره‌دل‌تر شد ز گرگ

برقِ عُجْب، آتش بسی افروخته
وز شراری، خانمان‌ها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند

رأیِ بد زد، گشت پِست و تیره‌رای
سرکشی کرد و فِکندیمش ز پای

پشه‌ای را حُکم فرمودم که خیز
خاکش اندر دیده‌ی خودبین بریز

تا نماند باد عُجبش در دِماغ
تیرگی را نام نَگْذارد چراغ

ما که دشمن را چنین می‌پروریم
دوستان را از نظر، چون میبریم

آن‌که با نمرود، این احسان کند
ظلم، کی با موسیِ عمران کند؟

این سخن، پروین! نه از روی هویٰ‌ست
هر کجا نوری‌ست، ز انوار خداست
«پروین اعتصامی»

حضرت موسی (ع)

مادر موسی چو موسی را به نیل

پروین اعتصامی

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

گفت یوسف را چو می‌بفروختند
مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند
پنج رَه هم‌سنگِ مُشکش خواستند

زان زنی پیری به‌خون‌آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود

در میانِ جمع آمد در خُروش
گفت ای دلّالِ کنعانی‌فروش

ز آرزوی این پسر سرگشته‌ام
ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این ز من بِستان و با من بِیْع کن
دست در دست مَنَش نِه، بی‌سَخُن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخوردِ تو این دُرِّ یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن
مِه تو و مِه ریسمانْت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کَس نبفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست

هر دلی کو همّتِ عالی نیافت
مُلکَتِ بی‌منتها حالی نیافت

آن ز همت بود کان شاهِ بلند
آتشی در پادشاهی او فکند

خسروی را چون بسی خسران بدید
صد هزاران ملک صدچندان بدید

چون بپاکی همتش در کار شد
زین همه ملک نجس بیزار شد

چشمِ همت چون شود خورشیدبین
کی شود با ذَرّه هرگز هم‌نشین
«عطار»

عطار

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

یوسف

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شامِ احیاء می‌گشایم با تو، قرآنِ کریم

شامِ احیاء می‌گشایم با تو، قرآنِ کریم
سوره اسراءست، بسم الله الرحمن الرحیم

سوره اسراءست، سبحان الذی اسراء علی
روح، پایین آمده امشب، می‌‌رود بالا علی

خواست وقتِ رفتنت در این شبِ احیاء خدا
عرشْ خلوت باشد و تنها تو باشی با خدا

باز با مرضیه امشب، هم‌کلامت می‌کند
با لبِ احمد خدا دارد سلامت می‌کند

سِدرِه و طوبی علی‌گویان و کوثر منتظر
حمزه و عمار و سلمان و ابوذر منتظر

می‌روی و چاه هم از درد تو آگاه نیست
این همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست

خطبه می‌خواندی ولی چشمت به جایی دور بود
صحبتت انگار با یاران عصرِ نور بود

می‌گذشت از گوش‌های کوفیان و شامیان
می‌رسید این‌جا به یارانت، به عاشوراییان

این سحر حتّی اذانش بوی هجرت می‌دهد
اَشهدش دارد به عدلِ تو شهادت می‌دهد

سر به سجده داشتی.. سُبحانَ رَبّی.. ناگهان
روضه شد «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَه»ات در آسمان

جبرییل از خون تو برداشت خونین کرد پَر
بر سروسینه‌زنان می‌خوانْد: «وَانْشَقَّ الْقَمَر»

یاد کوثر، یاد کوچه، یادِ در افتاده‌ای
مثل زهرا، کوهِ غیرت! از کمر افتاده‌ای

بر محاسن تا که خون‌ت ریخت، ای شیر خدا
خواندی از «شیب الخضیب» و از شهیدِ کربلا
«قاسم صرافان»

امیرالمؤمنین (ع)

شامِ احیاء می‌گشایم با تو قرآنِ کریم

قاسم صرافان

۱۸ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ای مبدأ جان! نقطه‌ی آغازِ هستی

ای مبدأ جان! نقطه‌ی آغازِ هستی
ای افتخارِ خلقت! ای اعجازِ هستی

ای مطلع تابندگی! معنای خورشید!
خورشید اگر گل کرد، با مهرت درخشید

ای آسمان‌ها و زمین را داده پیوند
کعبه‌نشینِ جان تویی، عینِ خداوند

روحِ گلِ آدم، امیرِ خاک و آبی
خاک از تو دارد آبرو، تو بوترابی

هفت آسمان و کهشکان در این شعاع‌ند
تا ذره‌ها مجذوب نامت در سماع‌ند

تنها به شوق رویت آمد آدم از خاک
خلقت تفیل توست ای شأن لَوْلاک

موسی به طور آمد که نورت منجلی بود
راه شکافِ نیل ذکرِ یاعلی بود

عیسی مسیحا شد دمی تا از تو دم زد
با اذن تو بر عالم هستی قدم زد

با دست ابراهیم بت بر خاک افتاد
دستِ یدالله‌ت به دستِ او تبر داد

موسی و عیسی و ابراهیم و نوحی
عالم همه جسم‌اند، عالم را تو روحی

ای اولین مؤمن به راه دین احمد
ای معنی ایمان بر آیین محمد

والعصر تو، والفجر تو، والشمس، والنور
اوصاف تو خورشید و ماهِ فهمِ ما کور

ایمان تویی، دین محمد را امینی
جانی و آیا هست جان را جانشینی؟

مدح تو این بس ای تن و جان پیمبر
نقل تو بود از بد و خندق تا به خیبر

دین خدا تابنده شد در سایه‌سارت
تا بندگی قد راست کرد از ذوالفقارت

دیدیم دستانِ تو در دست نبی بود
ساقی تو بودی، آن‌که سرمستِ نبی بود

دیدیم در کعبه که بر دوش رسول است
حب تو ما را مایه‌ی رد و قبول است

آن‌جا که روشن شد جهان را رازِ پیوند
پرده به سویی رفت از روی خداوند

هان! من نمی‌گویم خدایی جز علی نیست
می‌پرسم اما پس خدای جز علی کیست؟

ای روح دریاها امیری یا وزیری
دنیا ندارد جز نگاهت دست‌گیری

جز تو چه می‌جویند دریاها؟ کویر است
یک قطره از دریای اعجازت غدیر است

این روزها خرما و نان بر دوش داری
آیا تو آن مرد میانِ کارزاری؟

تنهای نخلستان! که یار چاه و ماهی
آن ماه خونین‌دل که سر در سجده‌گاهی

فرقِ سر خونینت ایمانِ دو نیم است
بعد از تو دنیا بی‌پناه است و یتیم است

بعد از تو دنیا از عدالت دور افتاد
بعد از تو گندم از دهان مور افتاد
«علی داوودی»

امیرالمؤمنین (ع)

ای مبدأ جان! نقطه‌ی آغازِ هستی

علی داوودی

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۳:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

راز حیرت را ز مِی دریافتم

راز حیرت را ز مِی دریافتم
اعتبار از نام حیدر یافتم

یک سر و گردن ز گردون برتریم
خاک پای دوستانِ حیدریم

رو زدیم و نیمه‌شب روشن شدیم
زیر شمشیر غمت گردن شدیم

در دل ایاک نعبد تویی
گر نگاری هست پس لابد تویی

تاک‌ها در خانه‌ی ساقی خم‌ند
ذوالفقارش را یلان سردرگمند

موج‌ها تفسیر ناب زلف یار
آیه‌ها مداح خشم ذوالفقار

رودها اشک زمین از دوری‌اش
اشک‌ها همسایه‌های نوری‌اش

چشم من تصویرآباد علی‌ست
کودکی‌هایم پر از ناد علی‌ست

در جوانی تکیه بر حیدر زدم
پر زدم در عشق او پرپر زدم

رطب و یابس بافتم با مرتضی
سن و سالی یافتم با مرتضی

خواستم از حق مرا حق‌بین کند
پیری‌ام را علی تضمین کند

خواب دیدم میل محشر داشتی
بار سر از گردنم بر داشتی

خواب دیدم با تو معراجی شدم
در غدیرِ عشقِ تو حاجی شدم

کاش در خود، شورِ طوفان داشتم
گوشه‌ی چشمی به باران داشتم

از سرابِ ناصبوری آمدم
یاعلی از راه دوری آمدم

هرکه را دادند سهم از آفتاب
می‌زند بر سینه سنگِ بوتراب

قلب ما خالی ز هول و واهمه‌ست
مادرِ یارانِ حیدر فاطمه‌ست

هم‌نفس با آهِ تو، شب‌بو شود
کعبه باید سینه‌چاکِ او شود

خانه‌اش بیت‌الحرامِ مصطفی‌ست
مرتضی قائم‌مقامِ مصطفی‌ست

بر  همه عالم، سرآمد، حیدر است
دل‌خوشی‌های محمد، حیدر است

در میانِ این همه حاجی‌شده
من ندیدم جز تو معراجی‌شده

چون که شاگرد اولِ درسِ نبی‌ست
پیشِ او جبرییل طفل مکتبی‌ست

این غدیرِ عشق؟ نه، چشمِ تر است
حکمتِ حج، بیعتِ با حیدر است

داغ شد با تو جبینِ لاله‌ها
آب کردی زهره‌ی رجاله‌ها

سِرالسرارِ علی زهراست، هان
فاطمه آیینه‌ی مولاست، هان

«احمد بابایی»  

احمد بابایی

امیرالمؤمنین (ع)

راز حیرت را ز مِی دریافتم

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

اهل تقوا و اهل مسجد بود، اهل شب‌های نور در رمضان

اهل تقوا و اهل مسجد بود، اهل شب‌های نور در رمضان
چشم‌های نخفته‌اش بودند، شرحی از چشمه‌سارِ المیزان

دلش از جنس آب و آیینه، دستِ الطاف عشق همراهش
می‌درخشید در قنوتِ نماز، اشک او روی صورت ماهش

«دُرولی» در تمامِ زندگی‌اش، آرزو داشت با علی باشد
تا درخشان چو مالکِ اشتر، دُرّ انگشترِ ولی باشد

لشکر هفت و روزهایی سخت، عشق باریده بود بر عزمش
مثل طوفان وزید از هر سو، جبهه بود و نمایش رزمش

جبهه‌ی فاو و صحنه‌های نبرد، اتفاقی شگرف رخ می‌داد
خوب در یادِ آسمان مانده است، بیست روزی که رفت از خرداد

سوت خمپاره‌ای رسید از دور، در دل خاک تیره چاک افتاد
گرد و خاکی بلند شد اما «بهمن دُرولی» به خاک افتاد

سنگِ قبری عجیب از او ماند، راه سبزش هنوز پابرجاست
هر سحر روی گونه‌ی خورشید، ردی از خون سرخ او پیداست
«عبدالرحیم سعیدی‌راد»

اهل تقوا و اهل مسجد بود

اهل شب‌های نور در رمضان

شهدا

عبدالرحیم سعیدی‌راد

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌