شنیدم که دارای فرخ‌تبار
ز لشکر جدا مانْد روزِ شکار

دوان آمَدَش گله‌بانی به پیش
به دل گفت دارای فرخنده‌کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمانِ کیانی به زه راست کرد
به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبانِ شَه پرورم
به خدمت بدین مَرغ‌زار اندرم

مَلِک را دلِ رفته آمد به جای
بخندید و گفت: ای نکوهیده‌رای

تو را یاوری کرد فرخ‌سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت:
نصیحت ز مُنعم نباید نَهفت

نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مِه‌تری شرطِ زیست
که هر کِه‌تری را بدانی که کیست

مرا بارها در حَضَر دیده‌ای
ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیش‌باز
نمی‌دانیَم از بداندیش باز

توانم من ای نامور شهریار
که اسبی برون آرَم از صد هزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای
تو هم گله‌ی خویش باری، بپای

در آن تخت و مُلک از خلل غم بود
که تدبیر شاه از شُبان کم بود
***
تو کی بشنوی ناله‌ی دادخواه
به کیوان بَرت کِله‌ی خواب‌گاه؟

چنان خُسْبْ کآید فغانت به گوش
اگر دادخواهی برآرَد خُروش

که نالد ز ظالم که در دور توست
که هر جور کاو می‌کند جور توست

نه سگ دامن کاروانی درید
که دهقانِ نادان که سگ پرورید

دِلیر آمدی سعدیا در سَخُن
چو تیغت به دست است فتحی بکن

بگو آن‌چه دانی، که حق گفته به
نه رشوت‌ستانی و نه عشوه ده

طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی
طمع بُگسِل و هرچه دانی بگوی
«سعدی»