اهل تقوا و اهل مسجد بود، اهل شبهای نور در رمضان
چشمهای نخفتهاش بودند، شرحی از چشمهسارِ المیزان
دلش از جنس آب و آیینه، دستِ الطاف عشق همراهش
میدرخشید در قنوتِ نماز، اشک او روی صورت ماهش
«دُرولی» در تمامِ زندگیاش، آرزو داشت با علی باشد
تا درخشان چو مالکِ اشتر، دُرّ انگشترِ ولی باشد
لشکر هفت و روزهایی سخت، عشق باریده بود بر عزمش
مثل طوفان وزید از هر سو، جبهه بود و نمایش رزمش
جبههی فاو و صحنههای نبرد، اتفاقی شگرف رخ میداد
خوب در یادِ آسمان مانده است، بیست روزی که رفت از خرداد
سوت خمپارهای رسید از دور، در دل خاک تیره چاک افتاد
گرد و خاکی بلند شد اما «بهمن دُرولی» به خاک افتاد
سنگِ قبری عجیب از او ماند، راه سبزش هنوز پابرجاست
هر سحر روی گونهی خورشید، ردی از خون سرخ او پیداست
«عبدالرحیم سعیدیراد»