اگر نشد شَبَهِ آرزوی دورِ تو باشم
سپیدبختِ پر از شرمِ زیرِ تور تو باشم

نوشتم از تو که در چشم‌هام خیس نمانی
نوشتمت که فقط خونِ خودنویس نمانی

نوشتمت که در آیینه گنگ و تار نباشی
نوشتمت که فقط بُهتِ انتظار نباشی

چه نور ماه شوی و در این اتاق بیوفتی
که بی‌مقدمه در جانم اتفاق بیوفتی

نوشتمت که در این عشق ناپدید نباشی
نوشتمت که فقط وعده و وعید نباشی

تو را از اولِ دنیا ادامه‌دار نوشتم
به شکلِ ساده‌ترین نقشِ کُنجِ غار نوشتم

به شکل آدمِ درگیر رنج‌های نخستین
به شکل قصه‌ی پیچیده در خطای نخستین

نوشتمت که به جان‌کندنم حیات بریزد
که گیسوانِ زنی روی دست‌هات بریزد

نوشتمت که مرا مأمنِ فرار بدانی
پناهِ لحظه‌ی جاماندن از قطار بدانی

مرا حقیقتِ پنهانِ در سکوت ببینی
شبیه روزنه‌ای نور روبه‌روت ببینی

من آن زنانگیِ خفته در سکوت و درنگم
همان شهامت بیدار عصر آتش و سنگم

که بی‌جسارتِ زن‌بودنش به کار نیامد
شبی جوانه زد و با تبر کنار نیامد
«آناهیتا آقابیگی»