به عقل سر بسپارم دعای خلق این است
روا مباد دعایی که عینِ نفرین است
رهایم از هوسِ دیدنِ بهشت که عشق
طمعِ بریدن از این سفرههای رنگین است
اگر چه دینِ مرا گیسوی رهای تو بُرد
کسی که بندهی موی تو نیست، بیدین است
تو هم تحملِ اشکِ مرا نخواهی داشت
مخواه گریه کنم، بغضِ ابر سنگین است
وداع کردی و گفتی که بازمیگردی
چقدر لحن تو وقتِ دروغ شیرین است
«سجاد سامانی»