کمال‌گرام

متمایل به کمال

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جان‌بازان» ثبت شده است

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند

شناسنامه‌ی دردِ تو را کُند تمدید
تو را اسیرِ زمین، مدتی مدید کند

به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز
که زخم های اناریت را سپید کند

میان بقچه‌ی عطرش نشد که دخترِ باد
سپیده‌دم، گلِ زخمِ تو را خرید کند

زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

زمانه بافت لباسِ عزا به قامتِ تو
که خود تهیه‌ی اسبابِ روز عید کند

زمانه خواست که در خانِقاهِ تاول‌ها
تو را مُراد کند، درد را مُرید کند

کنون زمانه‌ی شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیبِ غزل، مصرعی جدید کند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصفِ «بایزید» کند

خدا نخواست فقط از تو جان بگیرد، خواست
که ذره ذره تمامِ تو را شهید کند
«محمدسعید میرزایی»

جان‌بازان

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

محمدسعید میرزایی

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یک پات چرا صدا ندارد بابا؟

یک پات چرا صدا ندارد بابا؟
لنگیدن تو دوا ندارد بابا؟

یک عالم لنگه کفش در جاکفشی ست
پوتینِ چپِ تو پا ندارد بابا؟
«محمدحسین ملکیان»

جان‌بازان

محمدحسین ملکیان

یک پات چرا صدا ندارد بابا؟

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: «هواپیما بمب روی قرارگاه انداخت»

پدر از روی صندلی افتاد، پاشد و گفت:«یا علی» افتاد
سقف با بمبِ اولی افتاد، او به دیوارها نگاه انداخت

تانک از روی صندلی رد شد، شیشه‌ی عینکم ترک برداشت
یک نفر اسلحه به دستم داد، سَمتِ من چفیه و کلاه انداخت

خاک‌ریز از اتاقِ خواب گذشت، من و او سینه‌خیز می‌رفتیم
او به جز عکسِ خانوادگی‌اش، هرچه برداشت بینِ راه انداخت

به خودم تا که آمدم دیدم، پدرم روی دستهایم بود
یک نفر دوربین‌به‌دست آمد، آخرین عکس را سیاه انداخت

موشک آرام روی تخت افتاد، مادر از بینِ رخت‌های پدر
یونیفرم پلنگی او را زیرِ رگ‌بارِ نورِ ماه انداخت
«محمدحسین ملکیان»

جان‌بازان

محمدحسین ملکیان

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

خواب دیدی شبی که جلادان، فرشِ دارالخلافه‌ات کردند

خواب دیدی شبی که جلادان، فرشِ دارالخلافه‌ات کردند
گردنت را زدند با نی‌رنگ، به شهیدان اضافه‌ات کردند

می‌خروشیدی: این‌که می‌بینید، شیمیائی است، مومیائی نیست
نه ابوالهول‌ها نفهمیدند، متهم به خرافه‌ات کردنت

چارده سال می‌شود، یا نه، چارده قرن سخت می‌گذرد
بی‌قراری مکن خبر دارم، سرفه‌ها هم کلافه‌ات کردند

زخم‌ها، ماسک‌های اکسیژن، چه می‌آید به صورتت، مؤمن!
تو بدانی اگر که تاول‌ها چقَدَر خوش‌قیافه‌ات کردند

شهرها برجِ مست می‌سازند، برج‌ها بت‌پرست می‌سازند
شرقِ ما حیف غرب وحشی شد، محو در دودِ کافه‌ات کردند

فکرِ بال تو را نمی‌کردند، روح ترخیص می‌شد از بدنت
و تو بالای تخت می‌دیدی، کفنت را ملافه‌ات کردند

جا ندارند در هبوطِ خزه، سروها -جمله‌های معترضه-
زود رفتی به حاشیه ای متن! زود حرفِ اضافه‌ات کردند
«عباس احمدی»

جان‌بازان

خواب دیدی شبی که جلادان فرشِ دارالخلافه‌ات کردند

شهدا

عباس احمدی

۲۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد

جنگ یک جدولِ تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضرب‌در چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد

عده‌ای را ضریبِ منفی داد، عده‌ای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوءنیت داشت، تا ابد زیر ذره‌بین باشد

یک نفر فکر آب و خاک که نه، در پی آب بود و نان از جنگ  
خطرِ جبهه را خرید به جان، تا پس از جنگ خوش‌نشین باشد

یک نفر پشت خاک‌ریزِ خودی، لشکرش را که در محاصره دید
سر خود را گذاشت روی زمین، تا دعاگوی سرزمین باشد

یک نفر فارغ از معادله‌ها، بی‌خیالِ تمام مشغله‌ها
روی میدانِ مین قدم زد تا، ته این سطر نقطه‌چین باشد

در جوابِ کسی که می‌گوید، پدر از جنگ دستِ پُر برگشت
هر دو تا آستین او خالی‌ست، تا جوابش در آستین باشد

هم‌قطارِ پدر که عکاس است، گفت در هشت سالِ جبهه و جنگ
حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد
«محمدحسین ملکیان»

جان‌بازان

جنگ یک جدول تناسب بود تا جوابش همیشه این باشد

محمدحسین ملکیان

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌