کمال‌گرام

متمایل به کمال

سرم بلندیِ جولان، دلم فلسطین است

سرم بلندیِ جولان، دلم فلسطین است
غریب در وطنم، آه، دردِ من این است

غذای کودک من تَرکِش است و خمپاره
برای مردم من مرگ مثل تمرین است

عروس و داماد این‌جا حنا نمی‌بندند
دلی به داغ عزیزی همیشه خونین است

ولی زمان تولد به گوش ما خواندند
که مرگِ سرخ بِه از زندگیِ ننگین است

هزار بار سرِ از تن جدا شرف دارد
به آن سری که به تن مانده است و پایین است

چه سنگ‌ها که زدیم و کسی دری نگشود
دریغ! بعضی‌ها خواب‌شان چه سنگین است

شهادت است دعامان، به چشم ما موشک
نه پیک مرگ، که انگار مرغ آمین است

بزن که آن چه به پاخاست آه مظلوم است
بزن که آن چه زدی زخم نیست، تسکین است

بزن که تلخ‌تر از قبل می‌شود کامت
بزن که آخرِ این شاهنامه شیرین است

گرفتنی‌ست همین آه اگر خداست خدا
لوای ظلم می‌افتد اگر که دین دین است
«محمدحسین ملکیان»
 

سرم بلندیِ جولان دلم فلسطین است

غزه

فلسطین

محمدحسین ملکیان

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

هستی جز شش جهت پریشانی نیست

هستی جز شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست

از لوح جبین رستگاران خواندیم
دین کار دل است کار پیشانی نیست
«هادی سعیدی کیاسری»

هادی سعیدی کیاسری

هستی جز شش جهت پریشانی نیست

۱۴ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند
ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند

شناسنامه‌ی دردِ تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند

به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز
که زخم‌های اناریَت را سپید کند

میان بقچه‌ی عطرش نشد که دخترِ باد
سپیده‌دم، گلِ زخمِ تو را خرید کند

زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه
که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

زمانه بافت لباسِ عزا به قامتِ تو
که خود تهیه‌ی اسبابِ روز عید کند

زمانه خواست که در خان‌قاهِ تاول‌ها
تو را مراد کند، درد را مُرید کند

کنون زمانه‌ی شاعر چه از تو بنویسد؟
خدا نصیبِ غزل، مصرعی جدید کند

حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»
مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

خدا نخواست سرت را فقط بگیرد، خواست
که ذره ذره تمامِ تو را شهید کند
«محمدسعید میرزایی»
 

زمانه خواست تو را ماضیِ بعید کند

محمدسعید میرزایی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

مانده‌ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد

مانده‌ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد
یا مالک و سلمان و قنبر را نگه دارد

وقتی پیمبر با ولیِّ خود به بالا رفت
باید دو دستی باد، منبر را نگه دارد

باید کسی مثل پیمبر در زمین هم نه
در آسمان دستان حیدر را نگه دارد

دست نبی دست ولی را می‌برد یعنی
نام علی نام پیمبر را نگه دارد

عید غدیر خُم پس از حج معنی‌اش این است
باید که حاجی دور آخر را نگه دارد

یعنی بگردد دور تو حاجی پس از حجش
تا حَدِّ عیدُاللهِ اکبر را نگه دارد

نامت جنون‌خیز است حق دارد مؤذن هم
وقت اذان با دست خود سر را نگه دارد

خوش‌بخت هرکس داشت بیعت با علی اما
خوش‌بخت‌تر آن کس که حیدر را نگه دارد

مثل همیشه در نبود حضرت زهرا (س)
باید که مولا سهمِ کوثر را نگه دارد

ای کاش آن بادی که بالا داشت منبر را
لطفی کند این مرتبه در را نگه دارد

این شعر دارد می‌رود در مقتل آن‌جا که
مانده چگونه شمر خنجر را نگه دارد
«مهدی رحیمی»

مانده‌ست جبرائیل ابوذر را نگه دارد

مهدی رحیمی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از همان روزی که زلفِ یار را کج ساختند

از همان روزی که زلفِ یار را کج ساختند
ذوالفقار، این تیغِ معنادار را کج ساختند

تا نریزد نامِ مولا مثلِ قند از گوشه‌اش
پس برایِ طوطیان منقار را کج ساختند

من که ایوانِ نجف را دیده‌ام حس می‌کنم
پیشِ آن ایوان در و دیوار را کج ساختند

تا که در هر پیچ و خم نامِ علی را سر دهند
دیده باشی در نجف بازار را کج ساختند
«مهدی رحیمی»

از همان روزی که زلفِ یار را کج ساختند

مهدی رحیمی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

پادشاهی که کنیزش خاک را زر می‌کند

پادشاهی که کنیزش خاک را زر می‌کند
رزقِ این حداقل را حداکثر می‌کند

خضرِ پیغمبر نشسته گوشه‌ای و سال‌ها
روز و شب در مدحِ مولا شعر از بَر می‌کند

راهِ مسجد بسته شد بر دیگران چون که خدا
هر عبادت را قبول از راهِ حیدر می‌کند

می‌رود با اسبِ چوبی در جهنم هر کسی
صحبت از غیرِ علی بالایِ منبر می‌کند

احتیاطاً یا علی را با وضو گفتیم چون
واجبِ شرعی‌ست کاری که پیمبر می‌کند

غالباً هم کارهایِ پیشِ‌پاافتاده را
در نبودِ مردِ صاحب‌خانه، نوکر می‌کند

روزهایی که علی مشغولِ صحبت با خداست
معجزاتش را به اذنِ‌الله قنبر می‌کند

از مقامش گفتم و در گوشِ دشمن‌ها نرفت
نطفه‌ی ناپاک گاهاً گوش را کر می‌کند

کافران را شیو‌ی جنگیدنش مجبور به
اختیاری گفتنِ الله‌اکبر می‌کند

گوشه‌ای از مسجدِ کوفه سحر قبل از نماز
می‌نشیند رزقِ عالم را مقرر می‌کند

حرفِ خود را می‌زنم راحت به زوّارِ نجف
حرف یک دیوانه را دیوانه باور می‌کند

آن‌قَدَر که مزه دارد دورِ این گنبد طواف
جبرئیل اینجا خودش را شکلِ کفتر می‌کند

خوردنِ چایِ عراقی با دِهینی از نجف
خستگی را از تنِ هر نوکری در می‌کند

از علی تا عرش گویند جانم رویِ چشم
بینِ خانه فاطمه وقتی که لب تر می‌کند

پادشاهی که کنیزش خاک را زر می‌کند

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به نسخه نیست نیازی، طبیب را ببرید

به نسخه نیست نیازی، طبیب را ببرید
برای مرگِ علی دست بر دعا ببرید

نیاز نیست مداوا کنید زخمِ مرا
بر آن مریضِ خرابه‌نشین دوا ببرید

اگر بناست تسلی دهید بر دلِ من
برای قاتلِ سنگینِ دلم غذا ببرید

دلم برای یتیمان کوفه تنگ شده
کمک کنید مرا در خرابه‌ها ببرید

جناز‌ه‌ی منِ مظلوم را چو مادرتان
شبانه، مخفی و آرام و بی‌صدا ببرید

سلامِ گرمِ مرا در خرابه‌ها، دل شب
بر آن یتیم که خوابیده بی‌غذا ببرید

سلامِ من به شما ای فرشتگانِ خدا
نَبُرد فاطمه(س) با خود مرا، شما ببرید

به مُلکِ خویش ز بیگانگان غریب‌ترم
مرا به دیدنِ یارانِ آشنا ببرید

تمام عمر چو «میثم» علی‌علی گوئید
رُخِ نیاز به درگاهِ مرتضی ببرید
«غلام‌رضا سازگار»

به نسخه نیست نیازی

طبیب را ببرید

غلام‌رضا سازگار

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

غصه‌ی من و تو کم نیست، غصه‌ی من و تو آری

غصه‌ی من و تو کم نیست، غصه‌ی من و تو آری
من غمِ هنوز دارم، تو غم گذشته داری

تو رفیق دیر و دوری، گرچه ساده و صبوری
مثل رود می‌خروشی، مثل کوه استواری

رنگ غُربتِ برنجی، زاده‌ی سکوت و رنجی
داغ کربلای پنجی، زخم خیس نسل چاری

ای شکیب بی‌شکیبی، تو هنوز هم غریبی
سبزیِ شکوه سیبی، سرخیِ غمِ اناری

نان اگر چه در سبد نیست، حال و روز من که بد نیست
گاهی شعر می‌نویسم، با کمی اضافه‌کاری

راستی هوا چطور است؟ حال بچه‌ها چطور است؟
بچه‌های خط اول، بچه‌های رشت، ساری

بچه‌های حور و مجنون، بچه‌های کرخه، کارون
مهدی و حسین و هامون، قاب عکس یادگاری

بچه‌های خط دیروز، بچه‌های خط امروز
بچه‌های آشنا با تیر و ترکش اداری

جنگ جنگ دست بردار این شعار نیست
انگار هرکه زخم بیش‌تر خورد، مانده گوشه و کناری
«اسماعیل محمدپور»

اسماعیل محمدپور

غصه‌ی من و تو کم نیست غصه‌ی من و تو آری

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

وقتی زمین خوردی، خودم دیدم لبخندِ شرمت آسمانی بود

وقتی زمین خوردی، خودم دیدم لبخندِ شرمت آسمانی بود
بر سینه و بازوی بی‌جانت، تاول نشانِ پهلوانی بود

کرکس‌مرامان سفره را چیدند، کفتارها دور تو چرخیدند
آن شیرمرد خطه‌ی دیروز، حالا پلنگی استخوانی بود

تنها نه زخمت زخمِ بستر بود، زخمِ زبان از مرگ بدتر بود
زخم زبان‌هایی که می‌خوردی، پاداشِ عمری جان‌فشانی بود

از ما فقط دیدند با اکراه، سهمیه‌ی کنکور و دانشگاه
ای کاش سهمم از همه دنیا، این‌که کمی پیشم بمانی بود

گفتی پزشکت گفته نزدیک است، بهبودی کامل ولی افسوس
افسوس بابا دیر فهمیدم، حتی دروغت مهربانی بود

جان دادی و یک عده خندیدند، مادر که شیون کرد نشنیدند
حتی عروجت را نفهمیدند، گفتند بیمارِ روانی بود
«محسن کاویانی»

محسن کاویانی

وقتی زمین خوردی خودم دیدم لبخندِ شرمت آسمانی بود

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به سمت زیستنی که به جبر محدود است

به سمت زیستنی که به جبر محدود است
به سمت حق حیاتی که بود و نابود است

به سمت عُمر که هرطور بگذرد ضرر است
به سمت مرگ که هر وقت می‌رسد زود است

به هر طرف برود شعر راه او بسته است
که جاده در دل کوه است و شب مه‌آلود است

نه این‌که باد نیاید، غمی نمی‌گذرد
که آه سینه‌ی آتش‌گرفتگان دود است

نه این‌که من فقط این‌گونه زار می‌گریم
کجای حال تو ای ابر رو به بهبود است

چقدر کوه از این‌که نشسته خوش‌حال است
چقدر باد از این‌که دویده خوش‌نود است

مگر که عشق بیاید به کار این بازار
مگر که عشق که حتی زیان او سود است
«فاطمه هاوشکی»

به سمت زیستنی که به جبر محدود است

فاطمه هاوشکی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌