کمال‌گرام

متمایل به کمال

۸ مطلب با موضوع «شاعران :: محمدحسین ملکیان» ثبت شده است

در سرم هر روز می‌گردم پِیِ مویی سیاه

در سرم هر روز می‌گردم پِیِ مویی سیاه
سوزنی گم کرده‌ام انگار در انبارِ کاه

فکر می‌کردم عزیزم می‌کند، اما نکرد
در جوانی هرچقدر از چاله افتادم به چاه

دل‌سپردن اشتباهم بود می‌دانم، ولی
دل‌بریدن اشتباهی بود پشتِ اشتباه

تو به دل‌دارت رسیدی، من شدم سرگرمِ تو
عقل بودی، سربه‌راه و عشق بودم، دل‌به‌خواه

آن‌چه می‌آید به چشمم، هرچه باشد خواب نیست
عشقْ علت، اشکْ مدرک، چشمْ شاهد، دلْ گواه

نیست از آهِ دلِ بی‌چاره دامن‌گیرتر
چاره‌ی من چیست؟ حتی در بساطم نیست آه

دردِ پیری را فراموشی مداوا می‌کند
هرچه بود از خاطرم رفته‌ست، غیر از آن نگاه
«محمدحسین ملکیان»

در سرم هر روز می‌گردم پِیِ مویی سیاه

محمدحسین ملکیان

پیری

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

عشق آمد، عقل را ناچار بردم در مَصافش

عشق آمد، عقل را ناچار بردم در مَصافش
عقل تیغش می‌بُرید و گُل در آورد از غَلافش

مانده‌ام حیران میانِ گیسوی پُرپیچ‌وتابی
عقل می‌گوید رها کن، عشق می‌گوید ببافش

پرده‌ای انداختم بر چشم‌هایم بس که دیدم
عقل هر سو می‌کِشد، دل می‌کِشد پا را خلافش

از «سرِ زلفی رها در باد» حق دارم بترسم
کُفر، در واقع سر مویی‌ست با دینْ اختلافش

هر که حُسنِ خویش نفروشد، خریدارند او را
این یکی با تاج و تختش، آن یکی هم با کلافش

بینِ حُجب و حُسن دنبالِ منافاتی نگردید
کعبه دائم پرده پوشیده‌ست و خَلقی در طوافش

دل اگر شد کعبه، گیرم بشکند، اصلاً چه بهتر
یک نفر مثل علی بیرون می‌آید از شکافش

خلوتی دارم که روی هیچ کس در وا نکرده
خلوتی دارم تماشایی که... قربانِ عفافش

ترس دارم در صدف باشم، ولی گوهر نباشم
معدن خالی ندارد هیچ سودی اکتشافش
«محمدحسین ملکیان»

از علی و آل او جو درد عشق

عشق

محمدحسین ملکیان

کعبه

۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین

آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین
سرگذشتِ سال‌ها چشم‌انتظاری را ببین 

فکر می‌کردم جوانم، آینه تکذیب کرد
خوش‌خیالی را نگاه، امیدواری را ببین 

چند تارِ موی مشکی داشتم، دید و شناخت
گفت از عهدِ جوانی یادگاری را ببین 

عینکم را دید، گفتم: عشق کورم کرده است 
از عصا پرسید، گفتم پایداری را ببین 

گفت برگشتی که چه؟ گفتم قراری داشتیم
گفت با این حال؟ گفتم بی‌قراری را ببین 

گفت می‌دانم قرارت چیست! چشمت را ببند
باز کن... حالا همان که دوست داری را ببین

یک زن زیبا در آیینه کنارم ایستاد
آب آورده‌ست چشمم، بدبیاری را ببین! 
«محمدحسین ملکیان»

آب آورده‌ست چشمم بدبیاری را ببین

عاشقانه

محمدحسین ملکیان

۲۷ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یک پات چرا صدا ندارد بابا؟

یک پات چرا صدا ندارد بابا؟
لنگیدن تو دوا ندارد بابا؟

یک عالم لنگه کفش در جاکفشی ست
پوتینِ چپِ تو پا ندارد بابا؟
«محمدحسین ملکیان»

جان‌بازان

محمدحسین ملکیان

یک پات چرا صدا ندارد بابا؟

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: «هواپیما بمب روی قرارگاه انداخت»

پدر از روی صندلی افتاد، پاشد و گفت:«یا علی» افتاد
سقف با بمبِ اولی افتاد، او به دیوارها نگاه انداخت

تانک از روی صندلی رد شد، شیشه‌ی عینکم ترک برداشت
یک نفر اسلحه به دستم داد، سَمتِ من چفیه و کلاه انداخت

خاک‌ریز از اتاقِ خواب گذشت، من و او سینه‌خیز می‌رفتیم
او به جز عکسِ خانوادگی‌اش، هرچه برداشت بینِ راه انداخت

به خودم تا که آمدم دیدم، پدرم روی دستهایم بود
یک نفر دوربین‌به‌دست آمد، آخرین عکس را سیاه انداخت

موشک آرام روی تخت افتاد، مادر از بینِ رخت‌های پدر
یونیفرم پلنگی او را زیرِ رگ‌بارِ نورِ ماه انداخت
«محمدحسین ملکیان»

جان‌بازان

محمدحسین ملکیان

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه‌ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می‌زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می‌داد بر پیکر سری دارم
که آن را می‌سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می‌داند
تفاوت می‌کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم‌کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن‌ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی این بار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته‌ایم «آری»
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می‌شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمینِ کارزار ما تل‌آویو است، تهران نه!


«محمدحسین ملکیان»

محمدحسین ملکیان

گوهرشاد

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه\

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سرم بلندیِ جولان، دلم فلسطین است

سرم بلندیِ جولان، دلم فلسطین است
غریب در وطنم، آه، دردِ من این است

غذای کودک من تَرکِش است و خمپاره
برای مردم من مرگ مثل تمرین است

عروس و داماد این‌جا حنا نمی‌بندند
دلی به داغ عزیزی همیشه خونین است

ولی زمان تولد به گوش ما خواندند
که مرگِ سرخ بِه از زندگیِ ننگین است

هزار بار سرِ از تن جدا شرف دارد
به آن سری که به تن مانده است و پایین است

چه سنگ‌ها که زدیم و کسی دری نگشود
دریغ! بعضی‌ها خواب‌شان چه سنگین است

شهادت است دعامان، به چشم ما موشک
نه پیک مرگ، که انگار مرغ آمین است

بزن که آن چه به پاخاست آه مظلوم است
بزن که آن چه زدی زخم نیست، تسکین است

بزن که تلخ‌تر از قبل می‌شود کامت
بزن که آخرِ این شاهنامه شیرین است

گرفتنی‌ست همین آه اگر خداست خدا
لوای ظلم می‌افتد اگر که دین دین است
«محمدحسین ملکیان»
 

سرم بلندیِ جولان دلم فلسطین است

غزه

فلسطین

محمدحسین ملکیان

۱۷ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد

جنگ یک جدولِ تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضرب‌در چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد

عده‌ای را ضریبِ منفی داد، عده‌ای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوءنیت داشت، تا ابد زیر ذره‌بین باشد

یک نفر فکر آب و خاک که نه، در پی آب بود و نان از جنگ  
خطرِ جبهه را خرید به جان، تا پس از جنگ خوش‌نشین باشد

یک نفر پشت خاک‌ریزِ خودی، لشکرش را که در محاصره دید
سر خود را گذاشت روی زمین، تا دعاگوی سرزمین باشد

یک نفر فارغ از معادله‌ها، بی‌خیالِ تمام مشغله‌ها
روی میدانِ مین قدم زد تا، ته این سطر نقطه‌چین باشد

در جوابِ کسی که می‌گوید، پدر از جنگ دستِ پُر برگشت
هر دو تا آستین او خالی‌ست، تا جوابش در آستین باشد

هم‌قطارِ پدر که عکاس است، گفت در هشت سالِ جبهه و جنگ
حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد
«محمدحسین ملکیان»

جان‌بازان

جنگ یک جدول تناسب بود تا جوابش همیشه این باشد

محمدحسین ملکیان

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌