در سرم هر روز میگردم پِیِ مویی سیاه
سوزنی گم کردهام انگار در انبارِ کاه
فکر میکردم عزیزم میکند، اما نکرد
در جوانی هرچقدر از چاله افتادم به چاه
دلسپردن اشتباهم بود میدانم، ولی
دلبریدن اشتباهی بود پشتِ اشتباه
تو به دلدارت رسیدی، من شدم سرگرمِ تو
عقل بودی، سربهراه و عشق بودم، دلبهخواه
آنچه میآید به چشمم، هرچه باشد خواب نیست
عشقْ علت، اشکْ مدرک، چشمْ شاهد، دلْ گواه
نیست از آهِ دلِ بیچاره دامنگیرتر
چارهی من چیست؟ حتی در بساطم نیست آه
دردِ پیری را فراموشی مداوا میکند
هرچه بود از خاطرم رفتهست، غیر از آن نگاه
«محمدحسین ملکیان»