موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: «هواپیما بمب روی قرارگاه انداخت»
پدر از روی صندلی افتاد، پاشد و گفت:«یا علی» افتاد
سقف با بمبِ اولی افتاد، او به دیوارها نگاه انداخت
تانک از روی صندلی رد شد، شیشهی عینکم ترک برداشت
یک نفر اسلحه به دستم داد، سَمتِ من چفیه و کلاه انداخت
خاکریز از اتاقِ خواب گذشت، من و او سینهخیز میرفتیم
او به جز عکسِ خانوادگیاش، هرچه برداشت بینِ راه انداخت
به خودم تا که آمدم دیدم، پدرم روی دستهایم بود
یک نفر دوربینبهدست آمد، آخرین عکس را سیاه انداخت
موشک آرام روی تخت افتاد، مادر از بینِ رختهای پدر
یونیفرم پلنگی او را زیرِ رگبارِ نورِ ماه انداخت
«محمدحسین ملکیان»