گفتم که عاشقت شدهام و دورتر شدی
ای کاش لال بودم و حرفی نمیزدم
تو با یقین به رفتنِ خود فکر میکنی
من نیز بِینِ ماندن و ماندن مُردّدم
«سجاد سامانی»
گفتم که عاشقت شدهام و دورتر شدی
ای کاش لال بودم و حرفی نمیزدم
تو با یقین به رفتنِ خود فکر میکنی
من نیز بِینِ ماندن و ماندن مُردّدم
«سجاد سامانی»
ای تیغ! سرسنگین مشو با ما سبکسرها
دست از سرِ ما برمدارید آی خنجرها!
رودیم و أشهدگفتنِ ما بر لبِ دریاست
ننگ است ما را، مرگ در مُردابِ بسترها
پیشانی ما خط به خط، خطِ مقدم بود
ما را سری دادند، سرگَردانِ سنگرها
آهسته در گوشم کسی گفت: اسمِ شب، صبح است!
ناگاه روشن شد دو عالم از منورها
روشن برآمد دستمان تا در گریبان رفت
از سینه سوزان برآوردیم اخگرها
مُشتِ اسیرانِ زمین را باز خواهد کرد
سنگی که میافتد به دنبالِ کبوترها
خوابِ غریبی دیدهام، خوابِ ستاره... ماه...
خوابی برایم دیدهاید آیا برادرها؟!
«محمدمهدی سیّار»
بیامرِ عشق، گوش به فرمان نمیدهیم
تا مرگ میرویم، ولی جان نمیدهیم
دنیا دو بار عُمرِ گران را به ما نداد
ما هم دلِ عزیز خود ارزان نمیدهیم
جمع است خاطرِ دلِ ما در مسیر عشق
دل را به غیرِ زلفِ پریشان نمیدهیم
مردن به پای دوست هنوز آرزوی ماست
حتی به مرگ، فرصتِ جولان نمیدهیم
موجیم، موج، پا به سرِ صخره مینَهیم
کوهیم، کوه، خاک به توفان نمیدهیم
مردانِ مرد، اهلِ اماننامه نیستند
جان را به جز به راه شهیدان نمیدهیم
افراسیابها چه به سر پروراندهاند؟
ما رستمیم، ملک به توران نمیدهیم
مرد مُرُوّتیم ولی در شبِ نبرد
حتی به خصم جرأتِ میدان نمیدهیم
ما وارثانِ خونِ سلیمانی عزیز
این خاک را به مُلکِ سلیمان نمیدهیم
گوید اگر کسی بَدِ ما را به این و آن
ما عاقلیم و گوش به نادان نمیدهیم
حتی اگر تمامِ جهان را به ما دهند
یک نیمذرّه خاکْ از ایران نمیدهیم
«قادر طراوتپور»
زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم
بایداین بار به غوغای قیامت برسم
من به «قد قامت» یاران نرسیدم، ای کاش
لااقل، رکعتِ آخر به جماعت برسم
آه مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
طمعِ بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لبِ تشنه به زیارت برسم
سیبِ سرخی سر نیزهست... دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم، به شهادت برسم
«محمدمهدی سیّار»
خدا کند به کسی چون خودت دچار شوی!
که بیقرار نباشد؛ که بیقرار شوی
«سیدمحمد حسینی»
بمان برادرِ من، وقت، وقتِ رفتن نیست
بمان، شتاب مکن، وقت، وقتِ مردن نیست
هنوز جنگ من و جنگ ما تمام نشد
هنوز فرصتِ اینگونه رختبستن نیست
اگرچه قصهی ما، قصهی شهادتِ ماست
اگرچه مرگ در این راه گَردِ دامن نیست
مباد خاطر ما بشکند بدونِ شما
مباد گریه بیاریم، وقت شیون نیست!
یکی برفت و هزاران دوباره برخیزد
سپاه میرزمد گر در آن تهمتن نیست
شهیدِ خدمتِ مردم شدن سزای دل است
که هیچ خوشه چنین در تمامِ خرمن نیست
به خاک دفنشدن، لذتِ مبارزه است
مباد اینکه بمانیم و خاکِ میهن نیست
بمان برادر من، تا نهایتِ این راه
نرو که طاقت لبخندهای دشمن نیست
«نجیب بارور»
با عناد و ناجوانمردی و با تحریمِ ما
دشمنت هرگز نخواهد دید، ترس و بیم ما
«تا شهادت با ولایت» راه و رسم کوثریست
مادر سادات فرمود این روش تعلیمِ ما
زخم بر زخم است آری، داغ بر داغ است آه
آری اما عاقبت غم میشود تسلیمِ ما
میرسد مردی که بارِ آسمان بر دوش اوست
میکُند دنیا بهاری جاودان تقدیمِ ما
روزِ میلادِ علی موسیالرضاجان سالهاست
روز پروازِ کبوتر بوده در تقویمِ ما
در میان کوههای کشورت آسودهای
آه، ابراهیم، ابراهیم، ابراهیم ما
«نغمه مستشارنظامی»
در ما قیامت کن، قیامت، سیّدابراهیم!
ای صاحبِ جود و کرامت، سیّدابراهیم!
ما را خبر از خویش بیخود کرده، اما تو..
اما تو راحت باش راحت، سیّدابراهیم!
تو شاد از دیدار با ما مردمِ دلتنگ
ما خسته از دنیای غُربت، سیّدابراهیم!
از ابتدا هم تو شهید زندهای بودی
سهم تو شد آخر شهادت، سیّدابراهیم!
دیدار با تو بار دیگر آرزوی ماست
دیدار ما روز قیامت، سیّدابراهیم!
«علیرضا قزوه»
خطاب به رهبر انقلاب:
هر چند که اندوهِ فراوان داریم
یک سینه پُر از داغ شهیدان داریم
از گردنهی حادثهها میگذریم
وقتی که به تدبیر تو ایمان داریم
«عاطفه خرمی»
کشاندهای دل یک شهر را به همراهت
سفر بهخیر و سلامت! خدا به همراهت
عبای سادهی تو سایهسارِ مردم بود
برو که سایهی «آلِ عبا» به همراهت
چه کردهای مگر ای مرد با دلِ این قوم؟
که هست این همه دستِ دعا به همراهت
به روی شانهی تو بارِ دردِ امت بود
بگو که میبریاش تا کجا به همراهت؟
کبوترِ حرمی، رو به آسمان رفتی
دعای حضرتِ موسیالرضا به همراهت
دلم گرفته از این روزگارِ رنجآلود
ببر به شهرِ شهیدان مرا به همراهت
«عاطفه خرمی»