کمال‌گرام

متمایل به کمال

۵ مطلب با موضوع «سبک شعر :: چهارپاره» ثبت شده است

باور نمی‌کرد آنچه را می‌دید، دیدی؟

باور نمی‌کرد آنچه را می‌دید، دیدی؟
در کوه، باری، چشم‌های رود، تَر بود
در مرگِ مردی چون تو گویا گریه می‌کرد
آخر غروبْ امروز خون‌آلودتر بود

باران نه،‌ اشکِ ابرها می‌ریخت آرام
مِه نه، که بغضِ مرگ جاری بود در کوه
ای آن‌که بی‌اندوه رفتی، کُشت ما را
امروزهای بی‌کسی، انبوهِ اندوه

ایمان، امینِ خانه‌زادِ چشم‌هایت
از روزهای پیشِ‌رو بی‌بیم بودی
در جنگِ با فرعونیان، موسایِ عمران
در جنگِ با نمرود، ابراهیم بودی

چشم و چراغِ کشورِ ما بودی، آری
برگرد باز از برنگشتن دست بردار
ما بی‌تو تنهاییم و بُت‌های فراوان
از راه‌های رفته برگرد ای تبردار

گفتیم برمی‌گردی از آتش دوباره
یک ایل را با این خیالْ آرام کردیم
گفتیم برمی‌گردی اما برنگشتی
دیروز را روزِ مبادا نام کردیم
«محمدحسین نجفی»

باور نمی‌کرد آنچه را می‌دید دیدی؟

شهید سیدابراهیم رئیسی

محمدحسین نجفی

۰۳ خرداد ۰۳ ، ۰۹:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

اندوه‌گینم مثلِ ابری که

اندوه‌گینم مثلِ ابری که
بارانِ روی بال‌گردت شد
هم‌دردِ مردم بودی و آن شب
جنگل پناهِ کوهِ دردت شد

تا آمدی امید پیدا شد
در تاروپودِ جانِ محرومان
حالا ببین از داغِ جان‌سوزت
پُرخون شده چشمانِ محرومان

ای مرد! از داغت دلم خون است
اخبارِ پروازت جهانی شد
مانند روزی که خبر آمد
سردارِ دل‌ها آسمانی شد

اصلاً فراموشت نشد سیّد!
حال‌وهوای کودکِ غزّه
همراه تو تا اوج خواهد رفت
بی‌شک، دعایِ کودکِ غزّه

عُمرت، عجب حُسنِ ختامی داشت
پرواز با یارانِ همراهت
راهِ رجایی بود راهِ تو
پایان گرفت اندوهِ جان‌کاهت

ای خادمِ شمس‌الشموس، امروز
چشم‌انتظارت می‌شود سلطان
هرگز فراموشت نخواهد کرد
جمهوریِ اسلامیِ ایران
«سمانه خلف‌زاده»

اندوه‌گینم مثلِ ابری که

سمانه خلف‌زاده

شهید سیدابراهیم رئیسی

۰۳ خرداد ۰۳ ، ۰۹:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

هرچه صدا کردیم: «ابراهیم!»

هرچه صدا کردیم: «ابراهیم!»
اسم تو حتی برنگشت از کوه
آن‌قدر روحت بی‌قراری کرد
جسمِ تو حتی برنگشت از کوه

اردی‌بهشت، اردی‌جهنم شد
هر صفحه‌ی تقویم را سوزاند
این بار آتش سرد شد اما
وقتی که ابراهیم را سوزاند

گشتیم دنبال پر و بالت
گفتند دیگر وا نخواهد شد
جز بال‌گردِ سوخته چیزی
پیدا نشد، پیدا نخواهد شد

چشم‌انتظار دیدنت گشتند
حتی شهیدان خدایی هم
آن‌سو بهشتی بی‌قرار تو
آن‌سوتر انگاری رجایی هم

این ملتِ دردآشنا، دیروز
در شادی و غم انتخابت کرد
ای انتخاب مردم ایران!
حالا خدا هم انتخابت کرد
«رضا یزدانی»

رضا یزدانی

شهید سیدابراهیم رئیسی

هرچه صدا کردیم: «ابراهیم!»

۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۸:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

سلام دخترِ‌ پُر های‌وهوی من، «دینا»

سلام دخترِ‌ پُر های‌وهوی من، «دینا»
سلام خاطره‌ی روزهای رنگینم
سلام نور دو چشمم، سلام کودکی‌ام
سلام آینه‌ی غربتِ فلسطینم

بیا بیا که نفس‌هام سخت می‌آیند
بیا دوباره سرت را به سینه‌ام بگذار
ببین بدون تو آغوش مادرت خالی‌ست
بیا و بار غم از شانه‌های من بردار

سه‌چارسالگی‌ام را هنوز یادم هست
حیاط کوچک‌مان انتهای یک بن‌بست
درخت‌های پر از برگ و عطر زیتون‌ها
شبی که با لگد و زور قلبِ خانه شکست

شبی که نعره بر آورد ظلم با نفرت
که در محاصره‌ی ماست کل این خانه
کشید مادر را تا کنار یک دیوار
نگاه کرد به من مادرم غریبانه

لیا -عروسک زیبا-م را دو دست سیاه
گرفت از من و شد جسمِ کوچکش پرپر
گرفت اسلحه را رو به مادر و یک آن
هزار تکه شد انگار قاب عکس پدر

هنوز مادرم اما شجاع بود و صبور
اشاره کرد که توی اتاق پنهان شو
که سرصدا نکن و تا نظامیان بروند
درون صندوقِ مادربزرگ مهمان شو

درست مثل تمام زنان غزه زنی
پر از امید، قوی، ‌استوار، محکم بود
زنی بزرگ، شبیهِ تمام مادرها
لطیف، مثل خیالی حریر و شبنم بود

هنوز هم غمِ آن لحظه روی دوش من است
هنوز حسرت آن لحظه‌ای که زد فریاد
عزیز من تو به این خانه باز می‌گردی
صبور باش و قوی، خانه را نبر از یاد

کلید را ببر و دور گردنت بنداز
که این کلید زمانی به کار می‌آید
تمام می‌شود این ظلم استخوان‌سوز
دوباره در این خانه بهار می‌آید

چه حرف‌ها که نگفتم، چه قصه‌ها که هنوز
به این دیار و به تو دخترم بدهکارم
نگفته‌های پر از راز و خاطراتم را
در این زمینِ به خون آب‌خورده می‌کارم

میان این همه زخم و میان این همه خون
میانِ این همه آوار، زنده می‌مانم؟
درونِ قلب تو حتماً ولی در این دنیا
ببخش اما، خب، من بعید می‌دانم

کلید را ببر و دور گردنت انداز
که این کلید، زمانی به کار می‌آید
تمام می‌شود این ظلمِ استخوان‌سوز
دوباره در این خانه بهار می‌آید
«فاطمه اصغری»

سلام دخترِ‌ پُر های‌وهوی من «دینا»

فاطمه اصغری

فلسطین

مادر

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ظهری، عصری، شبی،‌ پگاهی، گاهی

ظهری، عصری، شبی،‌ پگاهی، گاهی
ما را برسان به قبله‌گاهی، گاهی
گاهی تو مرا نَمی به چَشمت بنشان
گاهی تو مرا فقط نگاهی، گاهی

چشم را مثل کوله‌ای بستم
راه تاریک بود و چشمم تار
خواب دیدم بدون بار سفر
داشتم می‌شدم سوار قطار

رفتم از هوش و عشق زد به سرم
به خودم آمدم دلم لرزید
دور بودم اگرچه از وطنم
این جدایی به عشق می‌ارزید

عشق ابری‌ست از کرانه‌ی تو
عشق یعنی رضای چشم شما
جان فدای محبتت باران
دل فدای سخاوتت دریا

پیرمردی شکسته آوازی
با تمام وجود می‌خواند
تکه‌ابری همین طرف یک‌ریز
دارد اذن ورود می‌خواند

اشک در چشم مثل مروارید
دل سراپا که هرچه بادا باد
دل به دریا زدم که راه افتاد
تا رسیدم به صحن گوهرشاد

عشق جامی‌ست مملو از باران
سکر نابی‌ست از غم و شادی
عشق بادی‌ست در کنار حرم
عشق صحنی‌ست مثل آزادی

صحن‌هایت اتاق آبی من
تو شدی جان شعر، من سهراب
باغ آیینه بود و هشت بهشت
موج می‌زد تمام من در خواب

بعد از آن خواب، صبح در چشمم
حسرتی مانده بود از دوری
خواب دیدم که آسمان آن شب
شده یک فرش صحن جمهوری

خوش به حالم که لااقل در خواب
بار دیگر مسافرت شده‌ام
کوله‌ام را گشودم و دیدم
باز انگار زائرت شده‌ام
«محمد نوروزی فرسنگی»

ظهری عصری شبی

محمد نوروزی فرسنگی

پگاهی گاهی

۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌