سلام دخترِ پُر هایوهوی من، «دینا»
سلام خاطرهی روزهای رنگینم
سلام نور دو چشمم، سلام کودکیام
سلام آینهی غربتِ فلسطینم
بیا بیا که نفسهام سخت میآیند
بیا دوباره سرت را به سینهام بگذار
ببین بدون تو آغوش مادرت خالیست
بیا و بار غم از شانههای من بردار
سهچارسالگیام را هنوز یادم هست
حیاط کوچکمان انتهای یک بنبست
درختهای پر از برگ و عطر زیتونها
شبی که با لگد و زور قلبِ خانه شکست
شبی که نعره بر آورد ظلم با نفرت
که در محاصرهی ماست کل این خانه
کشید مادر را تا کنار یک دیوار
نگاه کرد به من مادرم غریبانه
لیا -عروسک زیبا-م را دو دست سیاه
گرفت از من و شد جسمِ کوچکش پرپر
گرفت اسلحه را رو به مادر و یک آن
هزار تکه شد انگار قاب عکس پدر
هنوز مادرم اما شجاع بود و صبور
اشاره کرد که توی اتاق پنهان شو
که سرصدا نکن و تا نظامیان بروند
درون صندوقِ مادربزرگ مهمان شو
درست مثل تمام زنان غزه زنی
پر از امید، قوی، استوار، محکم بود
زنی بزرگ، شبیهِ تمام مادرها
لطیف، مثل خیالی حریر و شبنم بود
هنوز هم غمِ آن لحظه روی دوش من است
هنوز حسرت آن لحظهای که زد فریاد
عزیز من تو به این خانه باز میگردی
صبور باش و قوی، خانه را نبر از یاد
کلید را ببر و دور گردنت بنداز
که این کلید زمانی به کار میآید
تمام میشود این ظلم استخوانسوز
دوباره در این خانه بهار میآید
چه حرفها که نگفتم، چه قصهها که هنوز
به این دیار و به تو دخترم بدهکارم
نگفتههای پر از راز و خاطراتم را
در این زمینِ به خون آبخورده میکارم
میان این همه زخم و میان این همه خون
میانِ این همه آوار، زنده میمانم؟
درونِ قلب تو حتماً ولی در این دنیا
ببخش اما، خب، من بعید میدانم
کلید را ببر و دور گردنت انداز
که این کلید، زمانی به کار میآید
تمام میشود این ظلمِ استخوانسوز
دوباره در این خانه بهار میآید
«فاطمه اصغری»