بیرویِ تو خورشیدِ جهانسوز مباد
هم بیتو چراغِ عالمافروز مباد
با وصلِ تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که تو را نبینم آن روز مباد
«رودکی»
بیرویِ تو خورشیدِ جهانسوز مباد
هم بیتو چراغِ عالمافروز مباد
با وصلِ تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که تو را نبینم آن روز مباد
«رودکی»
جایی که گذرگاه دل محزون است
آن جا دو هزار نیزه بالا خون است
لیلیصفتان ز حالِ ما بیخبرند
مجنون داند که حال مجنون چون است
«رودکی»
چون کارِ دلم ز زلفِ او ماندْ گره
بر هر رگِ جان صد آرزو ماندْ گره
امید ز گریه بود، افسوس! افسوس!
کان هم شبِ وصلْ در گلو ماندْ گره
«رودکی»
با آن که دلم از غمِ هجرت خون است
شادی به غمِ توام ز غمْ افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب!
هجرانش چنین است، وصالش چون است؟
«رودکی»