کمال‌گرام

متمایل به کمال

۱۷ مطلب در آذر ۱۴۰۲ ثبت شده است

چه رفته است که امشب سحر نمی‌آید؟

چه رفته است که امشب سحر نمی‌آید؟
شب فراق به پایان مگر نمی‌آید؟

جمالِ یوسف گل چشم تیره روشن کرد
ولی ز گم‌شده‌ی من خبر نمی‌آید

شدم به یاد تو خاموش، آن‌چنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی‌آید

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه‌ی ناز
که در تصور از این خوب‌تر نمی‌آید

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم
ولی ز دست من این کار برنمی‌آید

به سر رسید مرا دورِ زندگانی و باز
بلای محنت هجران به سر نمی‌آید

منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش
که ناله در دل گل کارگر نمی‌آید 

ز باده فصل گلم توبه می‌دهد زاهد
ولی ز دست من این کار برنمی‌آید 

دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی
که هر که رفت از این ره دگر نمی‌آید

«رهی معیری»

دل‌تنگی

رهی معیری

چه رفته است که امشب سحر نمی‌آید؟

۳۰ آذر ۰۲ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند!

مشکلی دارم، زِ دانش‌مندِ مجلس بازپرس
توبه‌فرمایان، چرا خود توبه کم‌تر می‌کنند؟

گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری
کـ‌این‌همه قَلب و دَغَل در کارِ داور می‌کنند

یارب، این نُودولَتان را با خَرِ خودْشان نشان
کـ‌این‌همه ناز از غلامِ تُرک و اَسْتَر می‌کنند

ای گدای خانِقَه، بَرْجَه که در دیرِ مُغان
می‌دهند آبی که دل‌ها را توان‌گر می‌کنند

حُسنِ بی‌پایان او، چندان که عاشق می‌کُشد
زمره‌ی دیگر به عشق از غیب سَر بَر می‌کنند

بر درِ مِی‌خانه‌ی عشق، ای مَلَک، تسبیح گوی
کـ‌اَندر آن‌جا، طینَتِ آدم مُخَمَّر می‌کنند

صبح‌دَم، از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت
قُدسیان، گویی که شعرِ حافظ از بَر می‌کنند

«حافظ»

حافظ

نفاق

واعظان کـ‌این جلوه در محراب و منبر می‌کنند

۲۳ آذر ۰۲ ، ۱۰:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ای یار جفاکرده‌ی پیوندبُریده

ای یار جفاکرده‌ی پیوندبُریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگِ دهن‌آلوده‌ی یوسف‌نَدریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه‌ی مجنونِ به‌لیلی‌نرسیده

در خواب گزیده لبِ شیرین گل‌اندام
از خواب نباشد مگر انگشتِ گزیده

بس در طلبت کوشش بی‌فایِده کردیم
چون طفلِ دوان در پیِ گنجشکِ پریده

مرغ ِدلِ صاحب‌نظران صید نکردی
إلّا به کمان‌مهره‌ی ابروی خمیده

مِیلت به چه ماند؟ به خُرامیدنِ طاووس
غَمزَت، به نگه‌کردنِ آهوی رمیده

گر پای به در می‌نهم از نقطه‌ی شیراز
ره نیست تو پُیرامنِ من حلقه کشیده

با دستِ بلورینِ تو پنجه نَتَوان کرد
رفتیم دعاگفته و دشنام‌شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده‌ی سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده

«سعدی»

ای یار جفاکرده‌ی پیوندبُریده

سعدی

۲۳ آذر ۰۲ ، ۱۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمنِ جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بی‌گانه چو شد خانه‌ی چشم
آن‌قَدَر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه‌ی غم بود و جگرگوشه‌ی درد
بر سرِ آتشِ جُورِ تو کبابش کردم

زندگی‌کردنِ من مُردنِ تدریجی بود
آن‌چه جان کَنْد تَنَم، عُمر حسابش کردم

«فرخی یزدی»

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

فرخی یزدی

۲۲ آذر ۰۲ ، ۰۷:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

از آهِ دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری، کز گردِ دامِ زلفت
با صد امیدواری، ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان، دامن‌کِشان گذشتی
گو مُشتِ خاک ما هم، بر باد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

خونش به تیغِ حسرت، یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

«حزین لاهیجی»

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

حزین لاهیجی

۲۲ آذر ۰۲ ، ۰۷:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

باز آهنگ جنون می‌زنی ‌ای تار امشب

باز آهنگ جنون می‌زنی ‌ای تار امشب
گویمت رازی، در پرده نگه دار امشب

آنچه زآن تار سرِ زلف کشیدم شب و روز
موبه‌مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب

عشق، همسایه‌ی دیوار به دیوار جنون
جلوه‌گر کرده رُخش از در و دیوار امشب

هر کجا می‌نگرم، جلوه کند نقشِ نگار
کاش یک بوسه دهد زین همه رُخسار امشب

از فضا، بوی دلِ سوخته‌‌ای می‌آید
تا که شد باز در آن حلقه گرفتار امشب

سوزی و ناله‌ی بی‌جا نکنی‌ ای دلِ زار
خوب با شمع شدی هم‌دل و هم‌کار امشب

ای بسا شب که به روزِ تو نشستیم ای شمع
کاش سوزیم چو پروانه به یک‌بار امشب

آتش است این نه سخن، بس کن ازین قِصّه «عماد»
ورنه سوزد قلمت، دفتر اشعار امشب

«عماد خراسانی»

باز آهنگ جنون می‌زنی ‌ای تار امشب

عماد خراسانی

۲۲ آذر ۰۲ ، ۰۷:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

چَشمانِ تو را غباری از خواب گرفت

چَشمانِ تو را غباری از خواب گرفت
اشک آمد و از دستِ دلم تاب گرفت

این بود پس از تو کار چشمم ای دوست
یک عمر نشست و آب را قاب گرفت

«قیصر امین‌پور»

قیصر امین‌پور

چَشمانِ تو را غباری از خواب گرفت

گریه

۲۲ آذر ۰۲ ، ۰۷:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

در کنجِ دلم عشقِ کسی خانه ندارد

در کنجِ دلم عشقِ کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه‌ی ویرانه ندارد

دل را به کفِ هرکه نَهَم، باز پس آورد
کس تابِ نگه‌داریِ دیوانه ندارد

در بزمِ جهان جز دلِ حسرت‌کَشِ ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

گفتم مَهِ من از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم؟ دام شما دانه ندارد

ای آه! مَکِش زحمتِ بیهوده که تأثیر
راهی به حریمِ دلِ جانانه ندارد

در انجمنِ عقل‌فروشان نَنِهَم پای
دیوانه سرِ صحبت فرزانه ندارد

از شاه و گدا هر که در این مِیْ‌کَده رَه یافت
جز خونِ دلِ خویش به پیمانه ندارد

تا چند کنی قِصه‌ی اسکندر و دارا
دَه روزه‌ی عمر این همه افسانه ندارد

«حسین پژمان بختیاری»

حسین پژمان بختیاری

در کنجِ دلم عشقِ کسی خانه ندارد

دنیای فانی

سر نخواستنم دعوا بود

۲۱ آذر ۰۲ ، ۲۱:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده‌ست

این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده‌ست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست

«خیام»

این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده‌ست

خیام

چون کارِ دلم ز زلفِ او ماندْ گره

کوزه

۲۱ آذر ۰۲ ، ۲۱:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن

بر نامَده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

«خیام»

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

حال

خیام

۲۱ آذر ۰۲ ، ۲۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌