کمال‌گرام

متمایل به کمال

۵ مطلب با موضوع «شاعران :: محمد زارعی» ثبت شده است

گل در فراق حضرت باران شهید شد

گل در فراق حضرت باران شهید شد
پس باغ گل، مزار هزاران شهید شد

هی سرو پشت سرو که بستان قیام کرد
هی لاله پشت لاله گلستان شهید شد

در شامِ هجر، زنده به شوقِ وصال بود
در روزِ وصال، از غمِ هجران شهید شد

هر تن برای حفظِ وطن تکه‌تکه شد
لشکر نیاز بود که گردان شهید شد

این معنیِ دقیق و عمی شهادت است
اسلام زنده ماند و مسلمان شهید شد

مُردن به راهِ دوست سرآغازِ زندگی‌ست
جسمی که بود در طلبِ جان شهید شد

از چشمه آب خشک نشد، آب در گرفت
از سفره نان بریده نشد، نان شهید شد

آموزگار نام پدر را سوال کرد
طفل تو پشت میز دبستان شهید شد

انسان به اوج قله‌ی انسانیت رسید
آن‌سان بزرگ زیست که این‌سان شهید شد

جان‌باز از تأسف آن‌که نشد شهید
یک بار زخم خورد و فراوان شهید شد

از مرگ، جان اگرچه به در برد، در عوض
در انتظارِ نوبتِ درمان شهید شد

مفقود نیست چون اثرش را گذاشته
پیداست آن ستاره که پنهان شهید شد

بن‌بست هم که بود به افلاک می‌رسید
روزی که اگر نام خیابان شهید شد

دریا کمال مقصدِ رود است و هرکسی
افتاد در مسیر شهیدان، شهید شد

جاری شده دهان به دهان ماجرای تو
هرچند واقعیت جریان شهید شد

پرچم به لطف پیکر او شد بلندتر
هرکس که زیر پرچم ایران شهید شد
«محمد زارعی»

محمد زارعی

گل در فراق حضرت باران شهید شد

۲۷ مهر ۰۳ ، ۱۲:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

یک‌بار میانِ من و تو فاصله انداخت

یک‌بار میانِ من و تو فاصله انداخت
بسیار میانِ من و تو فاصله انداخت

پیراهنِ ما در بَرِ هم بر تنِ ما بود
این کار میانِ من و تو فاصله انداخت

رفتن، نتوانست جدامان کُند از هم
رفتار میانِ من و تو فاصله انداخت

جایِ منِ تو، این‌که نوشتند من و تو
انگار میانِ من و تو فاصله انداخت

درباره‌ی حسم به تو پرسیدی و گفتم
اقرار میانِ من و تو فاصله انداخت

اصرار میان من و تو واسطه می‌شد
انکار میانِ من و تو فاصله انداخت

ما مثلِ دو کاجیم که در تاب و تبِ وصل
نجّار میانِ من و تو فاصله انداخت

در وصل نمی‌خواست که از شوق بمیریم
ناچار میانِ من و تو فاصله انداخت

هم‌سایه‌ی من بودی و هم‌خانه‌ی من نه
دیوار میانِ من و تو فاصله انداخت

من از خودم و از تو برای تو گذشتم
ایثار میانِ من و تو فاصله انداخت

در لحظه‌ی موعود دو تا آینه بودیم
دیدار میانِ من و تو فاصله انداخت
«محمد زارعی»

عاشقانه

محمد زارعی

پیراهن

یک‌بار میانِ من و تو فاصله انداخت

۲۷ فروردين ۰۳ ، ۱۳:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

خَم نخواهد کرد حتی بر بلندِ دار، سر

خَم نخواهد کرد حتی بر بلندِ دار، سر
آن‌که بالا می‌برد با نیّتِ دیدار، سر

هر زمان یک‌جور باید عشق را ابراز کرد
چون تو که هر بار دل می‌دادی و این‌بار سر

عشق، آری عشق وقتی سر بگیرد می‌رود
بر سرِ دروازه‌ها سر، بر سر بازار سر

ای شکوه راستی نگذار بر دیوار دست
تا جهان نگذارد از دستِ تو بر دیوار سر

کاشف‌الاسرار می‌خواهد گره‌گیسوی عشق
خوش به هم پیچیده است این رشته‌ی بسیارسر

لیلةالقدر است این افتاده در گودال، ماه
مطلع‌الفجر است این برکرده از نِی‌زار سر

حاصلِ مرگِ گلِ سرخ است عطرِ ماندگار
پس چه غم وقتی که از گل می‌بُرد عطار سر

شمعِ بی‌سر زنده می‌ماند که ما باور کنیم
روی دوشِ مرد گاهی می‌شود سربار سر

مست می‌گردد که بر دورِ سَرَت گردد فَلک
غافل از این‌که نمی‌گنجد در این دستار سر

جای دارد صبح بگذارند نامِ شام را
چون که بی‌گرمی شود خورشیدِ شامِ تار سر

چون طلب کرده‌ست از اهلِ وفا دل‌دار دل
در طَبَق با عشق اهدا می‌کند سردار سر

دل به یک دستِ تو دادم، سر به دست دیگرت
زیرِ سر بگذار دل، یا زیر پا بگذار سر

مست‌ها این‌گونه از مِی‌خانه بیرون می‌زنند
از عطش لب‌ریزْ لب، از بادگی سرشارْ سر

زندگی یعنی عبادت، زندگی یعنی نماز
مرگ یعنی والسلام از سجده‌ات بردار سر

آسمان! از ماه بالاتر نبر خورشید را
نیزه را پایین بیاور نیست یار از یار سر
«محمد زارعی»

امام حسین (ع)

ای دل بگو که بر سر پیمان کیستی؟

خَم نخواهد کرد حتی بر بلندِ دار سر

محمد زارعی

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

بر آنم پس بگیرم از جنابِ مرگ جانش را

بر آنم پس بگیرم از جنابِ مرگ جانش را
بخواهم از خدای خویش عمر جاودانش را

به دست خویش بشکافم مزارش را و دیگر بار
بگیرم تنگ در آغوش جسمِ ناتوانش را

سپس جای کفن بر قامت ماهش بپوشانم
کتِ اسپرت و کفش چرم و شلوار کتانش را

عصای دست‌های او شوم از قبر تا منزل
میانِ راه هی محکم بچسبم بازوانش را

درِ خانه به رویش عاشقانه وا کند آغوش
بفهمد که چقدر این خانه دل‌تنگ است خوانش را

بشوید دست و روی زندگی را در کنارِ حوض
ببیند چشم‌های خنده‌خیسِ خاندانش را

بچرخانم دوباره ساعتش را آن‌قدر برعکس
که او برگردد و آن‌جا نگه دارم زمانش را

ندارم صبر تا یک‌بار دیگر با همان احساس
به کام من، به نام من بچرخاند زبانش را

ولی افسوس، ممکن نیست ممکن نیست
که این خاکِ خرابِ تیره پر کرده دهانش را

چه سخت است او که هر شب قصه‌ها می‌گفت
در گوشم، درگوشی از این و آن بپرسم داستانش را

چنان کوهی که روی شانه‌ی خود آسمان دارد
برای سقف رؤیایم ستون کرد استخوانش را

برای این‌که نان در روغنِ این زندگی باشد
ندانستم که در خون می‌زند هر روز نانش را

ندانستم که در دَم می‌شوم مردود اگر روزی
خدا با مرگِ او از من بگیرد امتحانش را

یقین دارم قضا شد هر نمازی که ادا کردم
از آن صبحی که نشنیدم دگر صوتِ اذانش را

به عشق خود همیشه خیس دیدم آستینش را
نبوسیدم ولی یک بار حتی آستانش را

به قدری گریه کردم در فراغش که یقین دارم
از این جا آب‌یاری کرده‌ام باغِ جنانش را

مرا با گریه حتی زیرِ تابوتش غروری بود
چنان که ملتی بر دوش دارد قهرمانش را

برای حس نابِ بوسه‌های گرم او ای کاش
نمی‌شستیم بعد از آخرین چای استکانش را

وصیت‌نامه را خواندند و دیدم جای سهم‌الارث
به نام من زده شش‌دانگ غم‌های نهانش را

پدر تقسیم شد بین برادرها و خواهرها
و مادر تا اتاقش برد با خود اشک‌دانش را

خدا را بی‌نهایت شکر من داغِ پدر دیدم
که او دیگر نخواهد دید داغِ این جوانش را

عوض کرده‌ست تعریفِ مرا از مرگ از وقتی
پدر از زندگی سالم به در برده‌ست جانش را
«محمد زارعی»

اگرچه پشت پدر زیر بار قسط خم است

بر آنم پس بگیرم از جنابِ مرگ جانش را

محمد زارعی

۲۴ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌

به لبخندی نشاط از قلب غم پل می‌زند بیرون

به لبخندی، نشاط از قلبِ غم پل می‌زند بیرون
که از مرادب گاهی شاخه‌ای گل می‌زند بیرون

هزاری هم که با جلد حیا خود را بپوشانی
شرابی هست در قرآن که قل‌قل می‌زند بیرون

جلو باید کشید انگار شب را ساعتی در روز
همین که از پرِ شالِ تو کاکل می‌زند بیرون

همیشه دکمه‌ی بالایی پیراهنت باز است
همیشه عشق از مرز تحمل می‌زند بیرون

صدای نازنینت می‌وزد از بین لب‌هایت
کجا از لای گل این‌قَدْر بلبل می‌زند بیرون؟

به تو وابسته‌بودن این‌چنین دیوانه‌ام کرده
که آدم با تعلق از تعقل می‌زد بیرون

به توصیف تو می‌بندم دهانم را، تماشا کن
چطور از دفتر بسته تغزل می‌زند بیرون

نلرزان شانه‌ات را، باده را بیرون نریز از جام
تو آن شهری که گَنجَش با تزلزل می‌زند بیرون

تو آن شهر پر از گَنجی که هر شب سوی تو از من
چه‌ها چنگیز با قصد چپاول می‌زند بیرون

تویی مجموعه‌ی آمال و امیالی که با غیرش
مدام از جسم و روح من تمایل می‌زند بیرون

نمی‌دانی چه از خود بی‌خودم، وقتی خودت هستی
چقدر از سادگی‌هایت تجمل می‌زند بیرون

تو را از من جدا کردند، زخم کهنه‌ام! اما
هنوز از خاک تهران، خونِ کابل می‌زند بیرون

برای دیدنت در چشم، بینش نیست، از این رو
دلم می‌آید از این پنجره زل می‌زند بیرون

برایت آن‌قدر شعر نخوانده در دهان دارم
که بعد از مرگ از گورم گلایل می‌زند بیرون

همیشه خواستم دیوانه توصیفت کنم ای عشق
ولی از شعر من این واژه‌ی خل می‌زند بیرون

«محمد زارعی»

به لبخندی نشاط از قلب غم پل می‌زند بیرون

تعلق

محمد زارعی

۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کمال‌گرام ‌