بر آنم پس بگیرم از جنابِ مرگ جانش را
بخواهم از خدای خویش عمر جاودانش را
به دست خویش بشکافم مزارش را و دیگر بار
بگیرم تنگ در آغوش جسمِ ناتوانش را
سپس جای کفن بر قامت ماهش بپوشانم
کتِ اسپرت و کفش چرم و شلوار کتانش را
عصای دستهای او شوم از قبر تا منزل
میانِ راه هی محکم بچسبم بازوانش را
درِ خانه به رویش عاشقانه وا کند آغوش
بفهمد که چقدر این خانه دلتنگ است خوانش را
بشوید دست و روی زندگی را در کنارِ حوض
ببیند چشمهای خندهخیسِ خاندانش را
بچرخانم دوباره ساعتش را آنقدر برعکس
که او برگردد و آنجا نگه دارم زمانش را
ندارم صبر تا یکبار دیگر با همان احساس
به کام من، به نام من بچرخاند زبانش را
ولی افسوس، ممکن نیست ممکن نیست
که این خاکِ خرابِ تیره پر کرده دهانش را
چه سخت است او که هر شب قصهها میگفت
در گوشم، درگوشی از این و آن بپرسم داستانش را
چنان کوهی که روی شانهی خود آسمان دارد
برای سقف رؤیایم ستون کرد استخوانش را
برای اینکه نان در روغنِ این زندگی باشد
ندانستم که در خون میزند هر روز نانش را
ندانستم که در دَم میشوم مردود اگر روزی
خدا با مرگِ او از من بگیرد امتحانش را
یقین دارم قضا شد هر نمازی که ادا کردم
از آن صبحی که نشنیدم دگر صوتِ اذانش را
به عشق خود همیشه خیس دیدم آستینش را
نبوسیدم ولی یک بار حتی آستانش را
به قدری گریه کردم در فراغش که یقین دارم
از این جا آبیاری کردهام باغِ جنانش را
مرا با گریه حتی زیرِ تابوتش غروری بود
چنان که ملتی بر دوش دارد قهرمانش را
برای حس نابِ بوسههای گرم او ای کاش
نمیشستیم بعد از آخرین چای استکانش را
وصیتنامه را خواندند و دیدم جای سهمالارث
به نام من زده ششدانگ غمهای نهانش را
پدر تقسیم شد بین برادرها و خواهرها
و مادر تا اتاقش برد با خود اشکدانش را
خدا را بینهایت شکر من داغِ پدر دیدم
که او دیگر نخواهد دید داغِ این جوانش را
عوض کردهست تعریفِ مرا از مرگ از وقتی
پدر از زندگی سالم به در بردهست جانش را
«محمد زارعی»